آزادی
  • جمعه, ۲۰ بهمن, ۹۶

مرغكی در قفس بود محبوس
نغمه ‏ای می‏زند به بانگ دراز
در قفس چون نگه كنی بينی
نيست هيچ‏ اش به آب و دانه نياز
هيچ از آسودگی ندارد كم
در برخواجه پرنده نواز
اين گمانی خطاست، ز آن كه بود
نغمه‏ اش ترجمان سوز و گداز
باتو گويم كه چيست‏ اش اندوه
و ز چه رو شِكوهِ می‏كند آغاز
ناله‏ هايش به ياد آزادی ‏ست
كه بود با فراق آن دمساز
نيست آزاد تا به خواهش دل
سوی باغ و چمن كند پرواز
و ز سر شاخه‏ های گل هر دم
سر دهد نغمه ‏هايی از سرِ ناز
لاجرم در فراق آزادی
از سَرِ درد، بركشد آواز