• یکشنبه, ۱۲ شهریور, ۹۶
  • 0 Comments

آوخ، که هر زمان، رود از جمع ما کسی
وین قصه نیست مایه ی تنبیه ما بسی
کس ماندگار نیست درین دِیر، گرچه من
دیدم بسی کـه رفت کسی، ماند ناکسی
زین بوستـان دریغ، که هر لاله و گلش
خونین دل از تزاحُم ِ خاریست یا خسی
دل برکن ازعلاقه کزین بارگه نماند
نی سقف زرنگار و نه طاق مُقـَـرنسی
بر قصرخود مناز، تو ای محتشم که ساخت
زنبور نیز چون تو بنای مسدّسی
شاهین طبع سرکش ما، لاشه خوار نیست
کاین طعمه، هست درخور ِ مقدار ِ کرکسی
خود را، اسیر صحبت نامردمان مساز
کآمیزش لئیم، بود تیره محبسی
چون گل شکفته باش گرت باد ِ حادثات
بر تن درید، جامه ی دیبا و اطلسی
دل بد مکن «ادیب» در آن تنگنا که نیست
نه جای پیشرفتی و نه راه واپسی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *