افسون خیال
  • جمعه, ۱۴ مهر, ۹۶

بر من آن دم که فروغ رخ جانانه گذشت
چه بگویم که چه ها بر دل دیوانه گذشت؟
پاى خُم چلّه نشین گردم ازاین پس که مرا
کار مستى دگر از ساغر و پیمانه، گذشت
عمر، بگذشت به سرگرمىِ افسون خیال
زندگى سربه سر اندر پى افسانه گذشت
خرّم آن شب که به دمسازى ات اى شاهد بزم
همه در صحبت شمع و گل و پروانه گذشت
اى خوش آن مرغ همایون که در این توده خاک
بسته دام نشد چون ز سر دانه گذشت
در ره عشق مکن دعوى مردى به گزاف
مرد آن بود کز این مرحله مردانه گذشت
عاشق اندر ره جانان گذرد از سر و جان
نه همین از سر سیم و زر و کاشانه گذشت
 محرم شمه اى از راز ازل گشت ، « ادیب »
هرکه در راه یکى، از همه بیگانه گذشت