Amir Kabir

به پاس خدمات سیاسى و میهنى سیاستمدار گرانقدر «میرزا تقى خان امیر کبیر» که از رجال میهن دوست و کار آمد و کم نظیر ایران بود و در مقام صدارت با عزمى آهنین و اراده‏اى استوار براى اصلاح امور درهم ریخته کشور قد مردانگى برافراشت و سرانجام با دسیسه‏ هاى خارجى و نیرنگ‏هاى داخلى که خاستگاه آن‏ها سیاست استعمارى بود به فیض شهادت نائل گردید این قصیده سروده شد. (خردادماه ۱۳۵۵)

هماره تا به جهان خاندان «آدم» بود
وجود نابغه تاریخ‏سازِ عالم بود
ظهور نادره مردانِ روزگار، بدهر
هماره مظهر بس کارهاى مُعْظَم بود
نگر به دوده ‏ى پیغمبران که در آفاق
طلوع‏شان همه با خیرِ محض توأم بود
هزار گونه تحوّل، در اجتماع بشر
رهینِ بعثت آنان ز عهد (آدم) بود
وز آن میانه فزون مایه ‏تر درین تأثیر
سپهر پایه (محمد ص) نبىِّ خاتَم بود
بدین قرار، نوابغ نه در قیاس رُسُل
عقول‏شان بدو صد ابتکار، ملهم بود
رجال علم و سیاست، فحول فضل و هنر
حیاتشان چو چراغى به شام مُظَلم بود
بسا که نادره مردى ز خِطّه ‏اى مغموم
به پاى خاست که آرام‏بخش هر غم بود
بسا که نابغه فردى ز خیلخانه ‏ى جهل
شِکُفت کز همه اَعلامِ علم، اعلم بود
نفوذِ همت و تأثیر این قبیل رجال
اگر چه بود فراوان شمارشان کم بود
در امتدادِ زمان قهرمان به نام بلند
هماره مظهر تذکارْ همچو «رستم» بود
درین دیار، از آن پس که سالیان دراز
وطن دچار هزاران بلاى مُبرم بود
در آن رسیده زمانى که بعد فترت‏ها
گَهِ تمرکز قدرت، به کشور جم بود
در آن زمان که عیان گشت فرصت اصلاح
به کشورى که سراسر خراب و درهم بود
در آن زمان که بسى از ممالک عالم
سبق گرفته زهم با سمندِ اَدهم(۱) بود
ظهور یافت در ایران یکى سیاست سنج
که همترازوى (بیزمارک) بل مقدم بود
پدید گشت به کشور، یکى امیر فخیم
که از هزار امیر و وزیر، افخم بود
بلند نامْ امیرى که بهر پاسِ وطن
به عزم راسخ و رأى رزین مصمّم بود

که بود این هنرى خواجه ‏ى کفایت‏مند؟
که یادگارِ کیان فر، ز (سام نِیَرم) بود
ستوده خواجه‏ ى والامنش «امیرکبیر»
بزرگوار «تقى خان صدراعظم» بود
همان کز اوّل دورانِ (ناصرالدین شاه)
وجود او به جراحات مُلک مرهم بود
به راهِ خدمت ایران در التزام خلوص
به حکم همت و وجدان پاک، مُلزَم بود
به انتظامِ امور وطن کمر بربست
به ویژه کآن همه بسیار نامنظم بود!
به طرح ریزىِ کاخ سعادت کشور
زمینه پرور شالوده ‏هاى محکم بود!
به درک ملتى آزاد و کشورى آباد
علاقه‏ مند ز جان، تا به واپسین دم بود

بهشت روى زمین خواست کرد ایران را
که از تجمّع اشرار، چون جهنم بود
ولیک راهِ نجات وطن، براى «امیر»
به هر فراز و نشیبى، پر از چم و خم بود
بسا موانِعِ سر سخت از درون و برون
به پیش راهِ هدف ‏هاى او فراهم بود
امیر دید که درد و غم و وبال وطن
به خودپرستى مشتى رجال. مُدغَم بود
امیر دید که هر یک ز سروران و صدور
اسیر و بنده‏ى دینار بود و دِرهم بود
امیر دید که با فقر و جهل و بیمارى
حیات ملت ایران قرین ماتم بود
امیر دید که با حیف و میل بیت‏ المال
قیودِ مالى کشور گسسته از هم بود
امیر دید که شه موم گشته در کفِ مام
چگونه مامى کآلایش مجسّم بود
امیر دید که با این روال ناسالم
زوال مملکت و ملتى مسلّم بود!
بدید گِردِ شه انبوه مفتخواران را
که همِّشان همه در حول و حوش اشکم بود
بدید در کف امواجِ شر، خراسان را
که از شرارت «سالار» غرقه دریَم بود
بدید کبکِ سفیران خروس‏خوانى کرد
چنان که بانگش گه زیر بود و گه بم بود

به رفع این همه اشکال، چاره‏ جویى کرد
که در کمال و خرد، چون به جود حاتم بود
به اهل شرّ و مفاسد، به خِیل دزد و دغل
نهیب زد که درین، خیرِ ترک و دیلم بود
ز بهر صید شغالان و دفع گرگان، میر
به پاى خاست که هم چون دَمَنده ضیغم(۲) بود
از و به خادم و خائن رسید بیم و امید
که هم به دستش تریاق بود و هم سم بود
چو بهر نیت اصلاح عزم وى شد جزم
از و رمید هر آن کو ز کیفرش رم بود
چو او قباى صدارت ببر نمود، افسرد
هر آن که از دغلى طرف دامنش نم بود!
پس از سه سال که ایران قرار و سامان یافت
هم از کفایت صدر اجل اکرم بود!
صف فساد، به ضدّیتش علم بر داشت
چو دید بر سر دوشِ امیر، پرچم بود!
عناد خارجى و کِید داخلى با هم
به طرح توطئه بر نفى میر، مُنْضَم بود!
ز «مهد علیا»، مفتاح قتل او جستند
که با عناصر سافل مقام همدم بود!
شهِ جوانِ سبکسر مثال قتلش داد
به حیله ورزى مادر که در خور ذم بود
سپس به خواهش مادر مقام او بخشید
بدان رقیب، که با خائنان پسر عّم بود

لقب نهاد ورا «صدر اعظم نورى»
اگر چه نارى و ملعون چو «ابن ملجم» بود
حریم دولت ایران به خارجى یله کرد
به دست آن که به اغیار، یار و محرم بود
به نام «حاجب دولت» فتاد قرعه ‏ى قتل
همان که بر همه نامردمان، مقدّم بود!
رگ امیر بفرمود تا زند فَصّاد
به (فین کاشان) کانجا مسیلِ این دم بود
رگ امیر نبود آن چه شد گشوده به «فین»
رگِ حیات بلا دیده کشورِ جم بود
پس از امیر بسا فعل و حرف اصلاحات
که ماند ناقص و چون مصدر مُرَخِّم بود
طراوتِ سحرى داد، باغ ایران را
ولى دریغ که کوته زمان چو شبنم بود
نماند آن همه تدبیر و همّتِ والا
که قدر و منزلتش در بلند طارَم بود
به قرنى از گذرِ ارتقاء واپس ماند
خجسته کشور ما کز شکوه، اَقدم بود
امیر اگر به سرِ کار مانده بود، «ادیب»
کنون سواد وطن چون بهشت، خرّم بود

———————-
۱- . سمند ادهم = اسب سپید و سیاه

۲-  ضیغم = شیر

 

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *