• دوشنبه, ۲۸ فروردین, ۹۱
  • 0 Comments

یکی بخیل توانگر به کوی ما می زیست
که درخزانه خود سیم و زر فراوان داشت
و لیک تنگ نظردرهزینه کردن بود
که هرچه داشت زچشم زمانه پنهان داشت
نه خوب خورد و نه ازخوب جامه ها پوشید
نه بارخانه و نی کارگر نه دربان داشت
سفرنکرد وتفرج نجست و زن نگرفت
نه بهره برد زهر چیز کاندر امکان داشت
یکی زجمله ی احباب وی ازو پرسید
که چیست موجب آن کِت روش بدینسان داشت
به خنده گفت من از فقر بس هراسانم
که فقر پای تجاوز به کاخ ایمان داشت
ز بینوایی خویشم گریز باد گریز
که دل نشایدم از مَسکنت پریشان داشت
شگفتم آمد از آن مالدار بُخل اندیش
که زیست عمری در فقر و وحشت از آن داشت

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *