Hakim Ferdosi 654
  • دوشنبه, ۲۷ شهریور, ۹۶
  • 1 Comment

به مناسبت روز شعر و ادب پارسی 

 

به پیشگاه فردوسی 

شبي داستان گستر و ديرپاي
به زيبنده آيين فراگيرجاي
فروگسترانيده برکوه و دشت
يکي پهن دامن به جاي نشست
از آن زايش فرخ ديرباز
به ديگرشبان سرفرازان بناز
ز زاييدن مهرگيتي فروز
شده ناز پيوند و فرخنده روز
فزون تر ز شبهاي ديگربلند
به پايان آذرمه سردخند
من اندريکي روستاي کهن
به شش سالگي شاهد انجمن
پدربود و مادر فراخاسته
يکي خانگي بزم آراسته
به آيين يلدا ز بهر شگون
به خوان چيده از ميوه ها گونه گون
من و ديگران ازکسان حرم
زخوان بهره ورهريکي بيش وکم
هم ازشام کردن شده بهره ياب
برفتيم دربستر ازبهرخواب
چودرخواب خوش پاسي ازشب گذشت
مرا حال يکسر دگرگونه گشت
به ناگه ز آواي مردانه اي
زگلبانگ داناي فرزانه اي
دوچشمم زخواب گران بازشد
دلم محوآن طرفه آوازشد
اگرچند چشمان من بسته بود
دو گوشم برآن نغمه پيوسته بود
چو آن نغمه ها دردلم جا گرفت
وجودم نوازش سراپا گرفت
چنانم زلذت دگر گشت حال
که گفتي برآورده ام پر وبال
که بود آن برآورده آواي خوش؟
برآورده آواي زيباي خوش
پدربود کز پهلواني سرود
به شهنامه خواندن دل من ربود
همانا که گاه جوانيش بود
گرايش به شهنامه خوانيش بود
به فردوسيش بود بسيار مهر
ز صهباي شعرش فروزنده چهر
به گردانه آهنگ وبانگ بلند
همي خواند آن سرورارجمند
«دليري که بد نام او اشکبوس
همي برخروشيد برسان کوس»
«بيامد که جويد زايران نبرد
سرهمنبرد اندر آرد به گرد»

از آن شب که بشنيدم اين داستان
شدم جذب آن نامه ي باستان
به جان دوستار سراينده اش
به دل حق گزار وستاينده اش
چکد ياد فردوسي از خامه ام
دل آکنده ازمهر شهنامه ام

الا اي گرانمايه داناي توس
که خورشيد پاي تو را داد بوس
به هفت آسمان رفت آوازه ات
فلک نيست ظرفي به اندازه ات
فروزنده چهري به فرزانگي
فرازنده قدي به مردانگي
تو برنام داران ايران سري
به رادان و رازآگهان سروري
در ايران نديدم يکي شيرمرد
که کاري به مقدارکارتوکرد
وزآن شيرمردان همه هم کنار
نکردند کاري چنين پايدار
درايران به فرت يکي مرد نيست
دراين پهنه ات کس هماورد نيست
که درآسمان سخن گستري
تويي مهرتابنده ي خاوري
سرايندگان را تويي رهنمون
سوي هفتمين طارم نيلگون
در ايران بسي گرچه دانشوراند
تو چون ماهي و ديگران اختراند
زبان دري از تو نيرو گرفت
وزين رو جهان را زهرسو گرفت
تو دادي به هر واژه اش آب ورنگ
بهايش فزودي به مقدار و سنگ
بسي واژه کز يادها رفته بود
دل از تاب مهجوريش تفته بود
کشيديش بيرون زهرگوشه اي
ز انديشه بخشيديش توشه اي
به سلک سخن خوش درآورديش
به خرگاهِ کيوان برآورديش
زآميزه ي واژه هاي دري
قرين ساختي زهره با مشتري
عروس سخن از تو با فر و زيب
به هرهفت آرايه شد دلفريب
نگارين هنر از تو زيبنده گشت
زجادوي کلکت فريبنده گشت
زهرکس که سازِ سخن برگرفت
سرودِ تو آهنگ برتر گرفت
زهرگفته کان بس دلاويزتر
سخنهاي تو رامش انگيزتر
خرد مسند آراي ايوان تو است
هنر بنده ي سر به فرمان تو است
تو چون سردهي پهلواني سرود
به شور اندرآري زتن تاروپود
تويي آن جهان پهلوان سخن
که نازد به نامت جهان سخن
بشر را تو در بند آسايشي
رهاننده ازچنگ آلايشي
تو را بس نظر داشت برمردمي ست
گريزايي از شيوه ي کژدمي ست
شرف را يکي مرد آزرمگين
جهان چون تو کي ديد با داد ودين
گراستادي آرايش جنگ را
زصلح است کز دل بري زنگ را
جهان بيني و حکمت آميختي
به آوندِ[۱] علم و خرد ريختي
به خوان برنهادي گوارا خورش
که يابد از او جان و دل پرورش
ز رستم يلي ساختي يکه تاز
جوانمرد و خوش خوي ومردم نواز
هرآن چيزکِت بد خوشايند ونغز
نمودي درآن گردِ بيدار مغز

چو شد واژگون بخت ايرانيان
نماند از شکوهِ کياني نشان
حرامي صفت از ره آز وکين
فرَس راند تازي به ايران زمين
نبودش ز بهر زر اندوختن
«به جز غارت وکشتن وسوختن»
ره آوردش ار چند آيين پاک
ولي کارکردش بسي دردناک
سلوکش به هنجار اسلام ني
پي غارتش خواب وآرام ني
لبش گرچه با نام اسلام بود
دلش دور از اين ايزدي نام بود
برون ريخت از سينه بس کينه را
برانداخت فرهنگِ ديرينه را
به رغمِ پيمبربه يکبارگي
برآورد دستِ ستم کارگي
نماند اندراين بوم وبرفر وجاه
نه تخت و نه رخت و نه زرين کلاه
براين جمله بگذشت سالي دويست
که ايران براحوال خود خون گريست
به ايراني آن گونه برگشت حال
که شد قد چون سروش ازناله نال[۲]

سرش برسرظلمِ حجاج رفت
همه مرده ريگش به تاراج رفت
دراين ساليان هرکه قد برفراخت
سپاه عرب کار او را بساخت

مماناد پوشيده اندرجهان
کهن رازِ پيروزي تازيان
که بودند ايرانيان همگروه
زشاهان و ازموبدان در ستوه
شنيدند چون مژده ي داد ومهر
زآيين پيغمبرِ پاک چهر
که کس را نباشد به کس برتري
جز از راه تقوا و مينوفري
هجوم عرب را نبستند راه
مگر گيرد اسلامشان در پناه
به اميدِ اين کيش مينو نهاد
کس اندرميان دادِ مردي نداد
وگرنه عرب راکجا بود تاب
که بيند چراگاهِ ايران به خواب
کجا بود تازي چنان مايه وَرز
که تازد بدين نام بردار مرز
دريغا که ترفندشان کار بود
نه برسان گفتار،کردار بود

الا اي سخن سنج بيداربخت
که بردي به فردوس ِ جاويد رخت
تو باليده درعهد سامانيان
سگاليده درکار ايرانيان
نه «محمود» پيدا و ني لشگرش
نه زرينه اورنگ و ني افسرش
که درسيصدوشصت،برخاستي
به کاري گران،همت آراستي
چو ديدي که باشند ايرانيان
ز پيشينه ي خويشتن بي نشان
گروهي غم اندوزِ ماتم کده
گروهي دگرخيل ِ تازي زده
زفر کِيي مانده بي آگهي
هم ازنام داران ِ با فرهي
زجنگي سواران ِ فرخ نژاد
جهان پهلوانان ِ با فر و داد
هم از روزگاران نام آوري
زگاهِ جهانداري و داوري
زجورِ بدانديش، سرکوفته
به مژگان ره بندگي روفته
به نودولتان داده سنگين خراج
به بيگانگان باخته تخت وتاج

تو را تاب اين جمله ديدن نبود
شکيبيدن از دردِ ميهن نبود
به فرخنده پيغام ِ فرخ سروش
برآوردي ازسينه پنهان خروش
برون آختي از بغل خامه را
قد افراختي نظم ِ شهنامه را
نشستي پس ِ زانوي آرزوي
چو در پشت سنگريلي رزم جوي
نجات وطن راهدف ساختي
بسي تير زي دشمن انداختي
پراکنده ازهرسويي داستان
به کف کردي از دوده ي باستان
کشيدي به نظم دري هرچه بود
خروش سواران ِ جنگ آزمود
هم از بخردان و ردان بي شمار
نوشتي سخنهاي آموزگار
نمودي ز يادِ دلاور يلان
جوانمردي و داد راهمنشان
همه پهلوانان ايران سپاه
زتو بازجستند ديرينه جاه
بُسفتي به عزم گران کوه را
ستردي ز دل داغ اندوه را
تو جوشنده خون در تن ِ رستمي
به رزم اندرش جا به جا همدمي
چو ايران بخوانْد آن يل تاج بخش
تواَش برنشاندي به تازنده رخش
چو ديدت به دشمن گره کرده مشت
«تهمتن»پسر را به پاي تو کشت
تويي سوگمند سياووش پاک
که خونش به ياد تو جوشد ز خاک
اگر کاوه شوريد برماردوش
به جنگ ستم خونش آمد به جوش
تو دادي به دستش در اين ساليان
شکوه آفرين پرچم کاويان[۳]

نهان درچکاچاکِ رزم آوران
تويي کرده رازِ درون را عيان
زگردِ سواران به دشت نبرد
تويي هرزمان سربرآورده مرد
درآويزش لشگر آواي کوس
بود نعره اي کان برآمد زتوس
خود آن نعره آواي درد تو بود
ز درد وطن يادکرد تو بود
هم ازماتم رستمي سوگوار
هم ازمرگ رويين تن اسفنديار
گل آرزوهاي رفته به باد
شکفت از دمت درگلستان ياد
دواندي تو خون در رگ آرزوي
مگر آبرو بازآري به جوي
به يزدان پرستي شدي راهبر
به مينوگرايي گشاينده در
نکوهيدي آيين بيداد را
ستودي نکوکاري و داد را
توما را شناساندي اندرجهان
نماندي گهر با هنر درنهان
دميدي به تنديس ما تاب و توش
نمودي به پيکارمان سخت کوش
تو ايرانيان را همه حلقه وار
به گِردهم آوردي از هر کنار
چو شهنامه اين حلقه را شد نگين
زنو زنده شد نام ايران زمين
جهان تا جهان است وگيتي به پاي
تو را کوه رفعت نجنبد زجاي
نه تنها «اديبت»ستاينده است
که گيتي به ارجت فزاينده است

۱- آوند = ظرف
۲- نال = ني ميان تهي،رگ وريشه ي قلمِ ني
۳- نسخه ي ديگر،اخترکاويان.

 

This Post Has One Comment

  1. بهنام

    درود بر استاد گرانقدر و گرامی ادیب برومند
    روحشان شاد باد که راه و رسم میهن دوستی را به ما جوانان ایران زمین آموختند.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *