• چهارشنبه, ۱۱ مرداد, ۹۱
  • 0 Comments

گرسنه بود و روان شد ز روستاي به شهر
يکي فقيرکه بس شکوه از گدايي کرد
چو پاي آبله مندش نداشت پاي افزار
چه ناله ها که زدست برهنه پايي کرد
به شهر مبلغ ناچيزي از طريق سؤال
خداي، بهرۂ آن مرد روستايي کرد
به وقت شام که آهنگ بازگشتن داشت
به نيمه راه نگر تا چه ره گشايي کرد
بديد زار و دل افسرده بينوايي را
که نزد اوگله از سخت ماجرايي کرد
ز حال کودک بيمار خود پريشان بود
که شِکِوِه از پي درمان ز بي دوايي کرد
بگفت کس به من امروز بخششي ننمود
نه بهر طفل مريضم، کرم نمايي کرد
تنش در آتش تب بي دوا و درمان سوخت
تبش دچار نقاهت ز بي غذايي کرد
چو بينوا خبر از حال بينوا بشنيد
بهم برآمد و خوش درک همنوايي کرد
هرآنچه داشت بدو داد و گفت شرمم باد
که دست قدرتم اين قدر نارسايي کرد
تو مستحق تري از من بدين عطاي قليل
اگر چه ز آن نتوان دفع ناروايي کرد
چو نيست در کف من چيز، اين مبادم نيز
برفت وتکيه بر الطاف کبريايي کرد
به۱ پاکبازي آن مرد بينوا نازم
که جود و احسان در عين بينوايي کرد
۱- نسخه بدل: به سير چشمي

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *