• یکشنبه, ۴ تیر, ۹۶

سروده آقای نادر  مظفرجزی 

 
وقت گل است و گاهِ تفرج به بوستان
بی رویت ای ادیب چه سازم به گلستان

سیمرغ قاف عزت و دانایی و کمال
حالی به خاک تیره نمودست آشیان

هر سال با وصال تو بودم بسر سرور
امسال در فراق تو افسرده جسم وجان

همچون همای خسته ز بی مهری فلک
پرواز کرده ای به فراسوی لامکان

مهرت ز دل نمیرود ای شاهباز عشق
شورت ز سر نمیرود ای مهر جاودان

هر بار از جفای فلک میرود ز کف
آزاده رهروی چو تو از جمع دلبران

خستی دل زمانه ازین سوگ جانگداز
بستی ره فسانه ازین قصه ی گران

پاینده ای به مسند ستواری ِ وطن
آزاده ای به مسلک آزاده مشربان

پیرمغان راه تو ” دکتر مصدق ” است
ای جانشین به مسند ِ آن مردِ ِ قهرمان

آتش چنان ز عشق وطن بود در دلت
کز شعله اش زبانه رسیدی به آسمان

هر روز از حیات تو درسیست از سلوک
هر حرف از کلام تو گنجیست شایگان

دشمن ستیز و عاشق ایران و رادمرد
بیدین گریز و عارف و محبوب و مهربان

خطی خوش و نگارشِ شیوا و فکر نو
بودت ز جلوه های هنر نیک ترجمان

مرگت ز یاد می نبرد چونکه گفته اند
آغاز زندگیست چنین رفتن از جهان

آثار نظم و نثر تو ماند به یادگار
در خاطرِ زمانه ایا پیرِ نکته دان

از طبع ناتوان مظفر جز این نبود
در کف بضاعتی که مقامت کند بیان

نادر – مظفرجزی
۲۸ اسفند ۹۵