خطا
  • پنج شنبه, ۲۳ آذر, ۹۶

هركه را آزاده اى روشن روان پنداشتم
شد يقينم كاين خطا بود، ار چنان پنداشتم
عقده هايى از حسد، شد در وجودش كينه ساز
هركه را يارى شفيق و مهربان پنداشتم
ديدم آخر بر سرم خار افكن و خاشاك ريز
داربستى را كه بر سر سايبان پنداشتم
رنج تن بود آن چه تو درمان درد انگاشتى
خصم جان بود آن كه من آرام جان پنداشتم
ديدم آخر كرمك شبتاب بود اندر زمين
هركه را چون اخترى بر آسمان پنداشتم
همچو مرغ دانه چينش يافتم در دام آز
آن كه را سيمرغ برتر آشيان پنداشتم
بود فرعى از درخت شك در اين شهر و ديار
آن چه را اصل مسلّم در جهان پنداشتم
بود چون درمانده طفلى در الفباى تميز
هر كه را فرزانه پيرى نكته دان پنداشتم
سوختم در حسرت ديدار طبعى معتدل
منحرف شد هر كه در راهش روان پنداشتم
دادم از كف سهل و ارزان گوهر عهد شباب
حيف از اين كالا كه چندش رايگان پنداشتم
عاقبت با باطل انديشان كنار آمد به مهر
آن كه را در راه حق پا در ميان پنداشتم
 مایه ی سرخوردگى ها شد گه پيرى « اديب »
هركه را آزاده اى روشن روان پنداشتم