• سه شنبه, ۳۱ مرداد, ۹۱

از لطف طبیعت و عیش در فصل بهار بهره باید گرفت:

خوشتر زعشق وصحبت وباغ و بهار چیست؟         ساقی کجاست کـــو سبب انتظار چیست؟
***
کنون کــه می دمد از بوستان نسیم بهشت         من وشراب فرح بخش و یـار حور سرشت
گــــدا چرا نزند لاف سطلنت امروز         کـه خیمه سایه ی ابرست و بزمگه لب کشت

توانایی های زندگی را باید غنیمت شمرد و به یاد، داشت که ناتوانی ها در پیش است.
چو بر روی برف بـاشی توانایی غنیمت دان     کــه دوران ناتوانی ها بسی زیر زمین دارد
دعای مستمندان را با احسان، بلاگردان خود باید ساخت :
بلا گردان جــان وتن دعای مستمندان است         نبیند خیرازآن خرمن که ننگ ازخوشه چین دارد
با عشق باید روزگار گذرانید واز کوی معشوق پای بیرون نکشانید :
کمتراز ذره نـه ای پست مشو، مهر بورز         تــا به خلوتگه خورشید رسی چرخ زنان
***
عشق وشراب ورندی، مجموعه مراداست         چون جمع شد معــانی گوی بیان توان زد
***
اگرفقیه نصیحت کند کـــه عشق مباز         پیاله ای بدهش گــــو دماغ راترکن
***
عاشق شو ار نه روزی کـار جهان سر آید         نــا خوانده نقش مقصود از کارگاه هستی
پیرامون آمیزش با حکومت کنان ودولتمردان نباید گشت :
صحبت حکـــام ظلمت شب یلداست         نور ز خورشید خــــواه بو که بر آید
از خود پرستی گریزان باید بود تا توقعات کمتر شود وآسایش بیشتر :
بـه می پرستی از آن نقش خود بر آب زدم     کــــه تا خراب کنم نقش خود پرستیدن
نسبت به پیمان خود وفاداری بایسته است و از پیمان شکنان برکناری :
پیر پیمانه کش مــا که روانش خوش باد      گفت پرهیز کــن از صحبت پیمان شکنان
به دنیا به چشم بی اعتباری بنگر همچنانکه به حباب می نگری :
همچون حبــاب دیده به روی قدح گشای     وین خـــانه را قیاس اساس از حباب کن
ازنا خشنودی ها به خدا پناه بر تا روحیه ای نیرومند یابی :
ای دل بیا که مــــا به پناه خدا رویم         ز آنچ آستین کـــوته و دست دراز کرد
***
ز رقیب دیو سیرت بــه خدای خود پناهیم      مگر آن شهاب ثــاقب مددی کند سُها را
درعشق به معشوقی دل سپار که آنی و جاذبه ای داشته باشد با مَنـِشی والا:
شاهد آنست کـــه مویی و میانی دارد         بنده ی طلعت آن بـــاش که «آنی» دارد
***
به خط وخال گدایــان مده خزینه ی دل       بدست شاه وشی ده کـــه محترم دارد
همواره امیدوار باش وناامیدی را بخود راه مده تا بتوانی مردانه پیش روی :
دلا چو غنچه شکــایت ز کار بسته مکن     که بـــــاد صبح نسیم گره گشا آورد
***
امیدوار چنانم که کــــار بسته بر آید       وصـــال چو بسر آمد، فراق هم بسر آید
در عشق باید ره شناس بود ودانسته قدم برداشت :
راه عشق ارچه کمینگاه کمــانداران است     هر کـــه دانسته رود صرفه زاعدا ببرد
***
طیّ ِ این مرحله بــی همرهی خضر مکن     ظلمـــات است بترس از خطر گمراهی
با اهل صفا ومردم عاری از ریا پیوند باید یافت :
نغز گفت آن بت ترســا بچه ی باده فروش     شـــادی روی کسی خور که صفایی دارد
هر سخن را به وقت خود وجای خود باید بر زبان راند :
بـــا خرابات نشینان ز کرامات ملاف         هر سخن جــایی و هر نکته مکانی دارد
سر منزل فراغت را آسان نباید از دست داد و گرفتار درگیری ها نباید شد :
ســر منزل فراغت نتوان ز دست دادن         ای ساربــان فروکش کاین ره کران ندارد
دو یــار زیرک و از باده ی کهن دو منی     فراغتی وکـتــــابی وگوشه ی چمنی
از سعی کوشش غافل نباید بود وخدمت استاد باید کرد :
سعی نا کرده در این راه به جــایی نرسی         مزد اگر می طلبی طــــاعت استاد ببر
از عیش وعشرت واستماع نغمات موسیقی به اندازه بهره باید گرفت :
خدا را ای نصیحت گـــو حدیث از مطرب ومی گو         کـــه نقشی درخیال ماازاینخوشتر نمی گیرد
چودردست است رودی خوش بزن مطرب سرودی خوش         کــه دست افشان غزل خوانیم وپاکوبان سراندازیم
در عین کامروایی از پیشامد ها ورخداد ها فارغ نباید نشست :
باغبانا زخزان بــــی خبرت می بینم     آه از آن روز کـــه بادت گل رعنا ببرد
رهزن دهــر نخفته است مشو ایمن از او         اگر امروز نبرده است کــــه فردا ببرد
از حسود که در رشک آوری بی اختیار است نباید رنجید :
دلا زرنج حســودان مرنج و واثق باش         کـــــه بد به خاطر امیدوار ما نرسد
گـــر بدی گفت حسودی و رفیقی رنجید      گو تـو خوش باش که ما گوش به احمق نکنیم
کسی را نباید رنجانید و از جفای کسان نباید رنجش یافت :
دلا زرنج حسودان مــرنج و واثق باش     کـــــه بد به خاطر امیدوار ما نرسد
چنان بزی که اگر خــاک ره شوی کس را     غبــــار خاطری از رهگذار ما نرسد
جفـــا کنند وملامت کشیم وخوش باشیم         کـــه در طریقت ما کافریست رنجیدن
از رفیق شفیق و دوست یکرنگ غافل نباید بود وشرط دوستی را باید بجای آورد :
با دوستان مضایقه در عمر ومــال نیست      صد جـــان فدای یار نصیحت نیوش کن
***
اگر رفیق شفیقی درست پیمـــان باش         حریف حجره وگرمـــابه وگلستان باش
***
دریغ ودرد که تـــا این زمان ندانستیم         کــــه کیمیای سعادت رفیق بود رفیق
وقت را باید مغتنم شمرد وایام را به خوشی بسر آورد :
پنج روزی در ایــن مرحله مهلت داری         خوش بیاسای زمانی کـه زمان این همه نیست
فرصت شمار صحبت کز این دو راهه منزل         چـــون بگذریم دیگر نتوان بهم رسیدن
از مردم داری ودوست نوازی ومدارای با دشمن روی نباید بر تافت :
غیرتم کشت کـــه محبوب جهانی لیکن     روز وشب عربده بــا خلق خدا نتوان کرد
آسـایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است         بـــا دوستان مروت، با دشمنان مدارا
از غم واندوه کناره گرفتن شرط خردمندی است :
غم دل چند توان خـــورد که ایام نماند         گونه دل باش و نه ایـــام چه خواهد بودن
باده خور غـــم مخور وپند مقلد منیوش         اعتبار سخن عــــام چه خواهد بودن
در طریق کوشش ، به قضا وقدر تسلیم باید بود واز این راه آسودگی باید یافت :
هرچــه سعی است من اندر طلبت بنمایم         اینقدر هست کـــه تغییر قضا نتوان کرد
با پیرایه ی هنر باید خود را آراست که خردمندان، توانگران ِ بی هنر را به چیزی بر نمی گیرند :
روندگان طریقت بـــه نیم جو نخرند         قبای اطلس آنکس کــه از هنر عاریست
فروتنی وتواضع را از دست نباید داد واز مغرور بودن کناره باید گرفت :
(حافظ) افتادگی از دست مـده زانکه حسود         عرض مـال ودل ودین درسر مغروری کرد
برای پیش گیری از بلاها باید حاجت مستمندان را بر آورد :
گر میفروش حــــاجت رندان روا کند     ایزد گنـــــه ببخشد ودفع بلا کند
گذراندن زندگی باید چنان با نیکخویی ونیک اندیشی همراه باشد که روز مصیبت مددهای غیبی به فریاد رسد :
دلا معـــاش چنان کن که گر بلغزد پای         فرشته ات بـــه دو دست دعا نگه دارد
هرگز پیرامون کار بد نباید گشت:
عیب درویش و توانگر به کم و بیش بد است         کـــار بد مصلحت آنست که مطلق نکنیم
اعتدال در هر کاری شایسته است از آن جمله در میگساری:
صوفی از بـاده به اندازه خورد نوشش باد         ورنه اندازه ی این کـــار فراموشش باد
روز برای در راه هنر کوشیدن است نه باده نوشیدن:
روز در کسب هنرکوش که می خوردن روز         دل چو آینه در رنگ ظــــلام اندازد
شرم و ادب مایه ی سروری و سرافرازیست:
ادب و شرم ترا خسرو مهرویــان کرد         آفرین بر تو کـــه شایسته این چندینی
از بدی و آمیزش با بدان دوری باید کرد و در پی نیکنامی باید رفت:
نازنینی چون تــو پاکیزه دل و پاک نهاد         بهتر آنست که بــــا مردم بد ننشینی
نیکنامی خواهی ای دل بـا بدان صحبت مدار         بد پسندی جـــان من برهان نادانی بود
در برابر آزار که گناهی است نابخشودنی، گناهان دیگر را وزنی نیست:
مباش در پی آزار و هــر چه خواهی کن         کـه در طریقت ما غیر از این گناهی نیست
از آزمندی حذر باید کرد که آزار دهنده ی آدمی است:
همایی چون توعالیقدرحرص استخوان تــا کی         دریغ از سایه ی دولت که بر نـا اهل افکندی
دراین بازار اگرسود است با درویش خرسند است         خدایا منعمم گردان بـه درویشی و خرسندی
گشاده دستی را از یاد نباید برد:
بر این رواق زبرجد نوشته اند بـــه زر         کـــه جز نکویی اهل کرم نخواهد ماند
از خامی و ناپختگی پرهیز بایسته است و چابکی و چالاکی شایسته:
در مذهب طریقت خامی نشــان کفر است         آری نشـــان دولت چالاکی است و چستی
به وسوسه نفس گوش نباید داد :
هشدار کــه گر وسوسه نفس کنی گوش         آدم صفت از روضه ی رضوان بــدر آیی
***