• پنج شنبه, ۹ شهریور, ۹۶

دیار-وجود

ما جمله از كدام دياريم و كيستيم؟
اين جا به هم رسيده به سوداى چيستيم؟
بى اختيار آمده از بهر زيستن
بهر چه آمديم و براى چه زيستيم؟
بس نوبهار خيمه به صحرا زند كه ما
چون برگِ پايمال خزان، زنده نيستيم
گشتيم با ديار وجود آشنا، ولى
نشناختيم گوهر خود را كه كيستيم
چون شمع نيمه شب كه ز سر تا به پاى سوخت
گاهى زديم خنده و گاهى گريستيم
در سایه ی علاقه بدين زندگانى است
گر در عمل، مُخرِّبِ اين زندگيستيم
يك روز پى نبرده به رازش، كنيم كوچ
ور زآن كه زيست كرده به سالى دويستيم
غافل ز كار خويش، كجا مى رويم « اديب » ؟
ما رهروان كه گوش به فرمان ايستيم