راز شیدایی
  • شنبه, ۱۶ بهمن, ۹۵

آن شب از دفتر چشم تو غزل ها خواندم
چه غزل ها كه به ياد دل شيدا خواندم
موج مى زد ز فريبا نگهت عشوه و ناز
وآنگه از چشم تو دلجويى دريا خواندم
آن شب آن چهرة تابنده و تاب سر زلف
ديدم و قصة بى تابى فردا خواندم
محو شوق از نگه جاذبه خيز تو شدم
راز سرمستى از آن ساغر صهبا خواندم
راز شيدايى و پا بر سر آرام زدن
در سراپاى وجودت به تماشا خواندم
تا گشودى دو لب بوسه طلب را به سخن
نكته ها زآن لب شيرين شكرخا خواندم
اين كه افروخت به بيدارى من شمع مراد
درس عشقى ست كه در عالم رؤيا خواندم
آن حقيقت كه ز ديدار خرد پنهان بود
در خط جام به دمسازى مينا خواندم
رازِ هر مذهب و دين مكتب انسانى بود
كه بسى نكته در اين مكتب والا خواندم
« اديب » شرح پايندگى عشق و هنر بود
آنچه در حاشية دفتر دنيا خواندم