• دوشنبه, ۱۶ مرداد, ۹۶

جدایم از تو و در حیرتم چه کار کنم
مگر گهى غزلى در غمت شکار کنم
نوشتم این غزل تازه را در آن دفتر
که داده اى تو به من تا که یادگار کنم
ره فریب ندانم تسلّى دل را
نه مرد آن که بر او حقه اى سوار کنم
ز بس که مدعیان را سیاه دل دیدم
دعا به دولت رندان میگسار کنم
بهار من تویى اى نازنین شکوفه باغ
که هر زمان ز رخت تازه نوبهار کنم
گرم خودى نشناسند مهتران وطن
گمان مدار که من ترک این دیار کنم
به هر نفس که زنم دل شماره برگیرد
که چون تحمل این رنج بى شمار کنم؟
چو نیست درخور قدر تو گوهرم در دست
به پایت این غزل نغز را نثار کنم
قرار از کف من برد جور مظلمه جوى
در این بلیّه ندانم کجا فرار کنم
به عقل جاه طلب جاى فخر باقى نیست
به عشق بایدم الحق که افتخار کنم
در این دیار تویى یار من به دلدارى
چه سان تحمل بار فراق یار کنم؟
 در این کشاکش قدرت مرا سزاست « ادیب »
که بر سریر سخن کسب اقتدار کنم