• یکشنبه, ۳ دی, ۹۶

پيام فردوسى

شبى بس دژم روى و ناخوش جبين

شبه گونه ديدار و رخ پر زچين

سپهر آشيان مرغ زرّينه بال

فرورفته در چاه مغرب غمين

به تابوت قيرين فروخفته ماه

پرستندگانش به ماتم قرين

سیه پوش در سوگ ماه اختران

چو ناهيد سرداده بانگ حزين

غريو دد از جنگل دور دست

درافكنده بر كوه و صحرا طنين

توگويى زكيوان گرفته است وام

همه تيرگى‏ ها شبى اين چنين

شدم زى سراپرده خويشتن

غم آشام و غمناك و اندوهگين

دژمناك از احوال اين بوم و بر

دل افگار از اندوه ايران زمين

فتادم به بستر پراكنده دل

گران خواب را ديدگانم رهين

چو بگذشت پاسى زخفتن مرا

به خواب آمدم رادمردى گزين

گرانمايه «فردوسى» رادفر

حكيم سخندان گُردآفرين

چو ديد از غمم زار و آشفته گون

مرا گرم بنواخت آن نازنين

بپيمود بر من ز صهباى مهر

نوازشگرى را يكى ساتكين[۱]

ز خود گفت و آن روزگار دراز

كه شد در وطن خون‏ وخوارى عجين

بگفتا كه در عهد من كس نبود

خبردار از ايران و فرّ مهين

پس از حمله ديو خو دشمنان

برين اورمزدى دِژِ آهنين

نماند از وطن فرّ و فرهنگ و نام

برفت از ميان زيب و آذين و زين[۲]

درين ايزدى مرزوالانشان

درين مينوى قوم بالانشين

نديدم به جز ريو و نيرنگ و رنگ

نديدم به جز جنگ و آشوب و كين

ز خود رفته، بيگانه با خويشتن

تهى گشته از فكر وراى رزين

به خِفّت گراييده خوى مِهى

به سستى خراميده گام متين

نه كس واقف از فرّه «كيقباد»

نه كس آگه از دوده «كى پشين»

نه يكره ز «رستم» خبر بود هان

نه يكجا ز «خسرو» نشان بود هين

نه از جنگ و آويزِ ايران‏ سپاه

نه از شور و آشوب «خاقان چين»

به هر مرز كشور اميران تر

كز سوى خلافت به مسند مكين

به حلقوم خلقى فرو برده چنگ

به عنوان آيين، به نيرنگ دين

هم از كفر خويى زده پشت پاى

به آيين اسلام و كيش مبين

به زه كرده خونخوارگى را كمان

به ره كرده غارتگرى را كمين

كشيده به ره دامن از راستان

فشانده برآيين و دين آستين

در اقطار كشور كران تا كران

حكومت به‏ دست «يَنال» و «تكين»[۳]

همه چارديوار اين مرز و بوم

فرو ريخته در شهُور وسِنين[۴]

وطن چون يكى لاشه لخت لخت

خورشخانه كركسان لعين

هماهنگى ترك و تازى بهم

در ايران برآورده واى واَنين[۵]

شده چيره فرهنگ تازى بر آن

همه پارسى‏ نامه‏ ها خوار ازين

به نزد تعصب‏ گرايان دون

چه گلزار ايران چه يك پارگين

نَبهره[۶] گروهى خرد باخته

نه بشناخته  دي مه از فرودين

***

من اين ديدم و خامه برداشتم

به اميد دادار جان آفرين

عنان پيچِ طبعم گران زد ركاب

براسب سخن چون فروهشت زين

مبادا كزين آرمانى هدف

به سوداى مالم كس آيد ظنين

به شهنامه سركردم از باستان

بسى داستان‏ها خوش و دلنشين

دلاراتر از نغمه «باربد»

طرب‏ زاتر از زخمه «رامتين»[۷]

حصارى عروسانِ انديشه را

شده جان ‏پناهى و حصنى حصين[۸]

گهرها شمردم بر ايرانيان

چو گنجورى از گنج‏هاى دفين

دميدم به تن روح مردانگى

خود اين قوم را بادَمِ آتشين

چو دادَمْش برگ هُويّت به دست

شناساى خود گشت و نام و نگين

زِ ميشِ چراگاه كردم پديد

دمان ببرِ كهسار و شيرعَرين[۹]

هم از كبك و درّاج كردم عيان

عقاب قوى چنگ و بازِ خَشين[۱۰]

***

پيام من اينك به ايرانيان

به ويژه جوانان راد و وزين

كه فرض است پاس وطن برشما

به فرمان وجدان، به حكم يقين

شما زادگان فريدون فريد

فزونمايه از دوده «آبتين»[۱۱]

سزدگر به نيروى ايمان و عزم

شود بوم و بر چون بهشت برين

سزد گر شود كشور از كشت و كار[۱۲]

سراسر گل و سبزه و ياسمين

ز فرهنگ ملّى بداريد پاس

كه هست اين بنا را چوركنى ركين

همانا زبيگانه فرهنگ نيز

سزد نوع شايسته را دستچين

زبان «درى» را زهرسان گزند

نگهداشت بايد چو دُرّى ثمين

نگهبانى از مرزهاى وطن

بود جاودان در خور آفرين

سوى علم و صنعت گشاييد چشم

كه روشن كند ديده نيك بين

زآداب ديرين متابيد روى

چو «نوروز» و آن سفره «هفت سين»

كس ار نيستش عِرق ملّى به تن

بخوانيد بيگانه وارش جبين!

به يكرويه سازيد كار از خرد

سر افشانده بر طارم هفتمين

روا نيست جز تكيه بركردگار

كه اويست هنگام سختى معين

«ز فردوسيَ ام» گوش عبرت شنود

سخن‏هاى شيرين‏ تر از انگبين

پيام‏ش به جان بازگويد «اديب»

چنان چون روايت گزارى امين

 

============================

[۱]. ساتكين: جام با ساغر شراب 

[۲]. زين: زينت، زيور در عربى زِين است 

[۳]. ينال و تكين: لقب سرداران و اميران ترك 

[۴]. سنين: سال‏ها 

[۵]. انين: ناله 

[۶]. نبهره: زيانكار 

[۷]. رامتين: موسيقيدان دربار خسروپرويز 

[۸]. حصين: استوار 

[۹]. عرين: بيشه 

[۱۰]. بازخشتن: باز سفيدرنگ 

[۱۱]. آتبين يا آبتين: پدر فريدون 

[۱۲]. كار: در اين‏جا از كاريدن به معنى كاشيدن است. كِشت‏كار: زراعت.