دکتر فاطمی

بیرون نمیرود ز دلم داغ آن عزیز
داغ کسی که خاطرم ازمرگ او فسرد

داغ شهیدِ خفته به خونی که در غمش
جانم بلب رسید و غم ازدل بدر نبرد

***

فرخنده کیش مرد ِجوانی دلیر بود
دلداده ی بزرگی و سالاری وطن

سر مستِ جامِ همت و ایمان و اعتقاد
همگامِ (رهبران) به هواداری وطن

***

کوشید با اراده ی ستوار و آهنین
در راه طردِ دشمن و قطع ایادَیش

با کلکِ حقّ نویس نوشت آنچه بود راست
درحقّ ملت و علل نامرادَیش

***

تا بود در کَفَش قلمی تند و حقّ نگار
مطلب نوشت در پی تعیین سر نوشت

چون شد و زیر،بار قدم بر قلم فرود
در کفه ی مبارزه سنگی تمام هشت

***

دانست چیست ماهیتِ فکر باختر
در بسط قدرت از پی تسخیر خاوران

زین رو فشرد پای، در اِخراج اَجنَبی
ز ایران زمین که هست کُنامِ دلاوران

***
چون پشتِ سر نهاد شبیخون شاه را
در آن سه روزحادثه انگیز فتنه زای!

گفت آنچه بود در خور شاه پلیدخوی
با خلق پرخروش ،دژم حال و خسته نای!

***

و آن گَه که بازگشت شهِ اجنبی پناه
با دست خارجی ز هزیمت به آشیان!

کرد آنچه کرد بر همه آزادگان ستم
لیک این به جان نیافت در آن ماجَرا امان!

***

صبحی ست نیمه روشن و مردی پریده رنگ
بیمار و زار و خسته ولی با ثباتِ کوه!

از محبس آورندش و درچهره اش پدید
آیات سربلندی و والائی وشکوه

***

یکبار خورده تیر، زدست (فدائیان)
یکبار نیز ضربتِ چاقوی بی مُخی!

در پیکرش نمانده دگر پاره ای رَمق
یکچند بوده همدم آهی و آوُخی!

***

در بامداد سرد و غم افزایی این چنین
بیمار را به مقتل آزادگان برند!

(دکترحسین فاطمی) آن زنده نام را
باحال تب،به جوخه ی اعدام بسپُرند

***

گفتند عفو خویش ز درگاه شه بخواه
تا وارهی زکشته شدن، در پناه او!

گفتا که هرگز این نکنم ،بِه که جان خویش
بهر وطن سپارم و میرم به راه او!

***

بیمار برکشد سر و یک لحظه خویش را
ستوار وا نماید و خرسند و رادفر!

هرگز به خویشتن ندهد راه، وحشتی
کز رازِ جاودانه شدن هست باخبر!

***

داند که خون اوست درین خشکسالِ رشد
کآرد نهالِ نهضت ملی به برگ و بر

زین روی تن به مرگ دهد با رضای دل
تا خوش کند حقیقت ایثار جلوه گر!

***

داند که چند لحظه دگر بیش زنده نیست
آرد به یاد، کودک شیرین زبان وزن

لرزد دمی به خویش و لیک ازپی هدف
ستوار و خنده روی کند ترک جان وتن

***

رخصت نمیدهد که ببندند چشم او
فریاد میکشد:«شه جلاد مرده باد»

«آن کس که نام نیکِ «مصدق» کند تباه
نامش ز کارنامۀ هستی سترده باد»

***

درخون کشند پیکر آن بیگناه را
کو عاشق است عاشقِ ایران پرشُکون

فریاد (زنده باد وطن) سردهد زجان
آنجا که لاله گون کند این خاک راز خون

***

نامش «حسین» بود و به سان نیای خویش
پیش «یزیدِ» عصر، به تسلیم تن نداد

درخون تپید و شد به قدمگاه حقّ شهید
سرجز به راه ملت و عشق وطن نداد

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *