News423
  • جمعه, ۲۳ تیر, ۹۶

نه هر کس لاف یارى زد به محنت یار من باشد
نه آن کو دل ز من برد آشنا دلدار من باشد
ز بس خونین دلم در گلشن هستى، از آن ترسم
که فرش سبزه در پاى تفرّج، خار من باشد
چو قایق‏رانِ دور از ساحلم، کز وحشت طوفان
نواخوانى و ره جویى، شبانگه کار من باشد
چو غم روى آورد بر من، سوى آیینه روى آرم
که جز در وى نبینم هیچ کس غمخوار من باشد
ز دست دیده کى نالم که گر شد آفت این دل
کنون هر شب، پرستار دل بیمار من باشد
بنازم در دل شب، چشمک گویاى اختر را
که گرم گفتگو، با دیده بیدار من باشد
گهى زاهد کند منعم، گهى ناصح دهد پندم
چرا هر کس به نوعى در پى آزار من باشد؟
به قصرِ رفعت آیین امیرانم، چه مى‏ خوانى؟
که آسایشگه من، سایه دیوار من باشد
گرت آب بقا بخشند بى‏ نور صفا اى دل
بگو این موهبت کى در خور مقدار من باشد؟
ادیبا! شعرتر باشد حلاوت بخش کام دل
شکر شیرین بود، اما نه چون گفتار من باشد