• یکشنبه, ۲۷ شهریور, ۹۰
  • 0 Comments

گر چه خونین دل از آن گردش چشم سیهیم

آتشین روی به سان افقِ شامگهیم

به نگاهی دلِ غمدیده ی  ما را دریاب

که به دیدارِ جمالِ تو سرا پا نِگهیم

دیده رخسار تو را دیده و دل خواسته است

حق گواه است در این حادثه ما بی گنهیم

شب مهتاب به یاد رخ همچون قمرت

در رصدخانه ی  دل محوِ تماشای مَهیم

چشم دل باز نگیریم ز افلاکِ شهود

ما که دلداده ی  آن ماه شب چاردهیم

نیست ما را سر پروایِ شه و میر و وزیر

که به شهر ادب و مُلکِ سخن پادشهیم

سر گران در برِ خصمیم ولیکن برِ دوست

گر به عرشیم و اگر فرش همان خاکِ رهیم

ما و در شعر صف آرایی از ابیاتِ بلند

تا بدانند که سرکرده ی چندین سِپهیم

بارگاهی است مُصفّا حرمِ رحمتِ دوست

ما ز آفات پناهنده بدین بارگهیم

همه جا در طلبِ مبداء فیضیم ادیب

گر به دیریم و اگر معتکف خانقهیم

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *