مسیحا نفس
  • دوشنبه, ۲۷ دی, ۹۵

كجايی ای بت رعنا، كه ياد ما نكنی
ز ما به نيم نظر، حاجتی روا نكنی
منم رميده ز مردم، به عشق چون تو غزال
چرا تو ديده به ديدارم آشنا نكنی؟
گناه ما چه به غير از محبت است و صفا؟
كه لطف‏ها به رقيبان كنی، به ما نكنی
مرا به ياد تو ای گل، چه نغمه‏ خوانی‏ هاست
تويی كه يادی از اين مرغ خوشنوا نكنی
تو ای طبيب مسيحا نفس، چگونه رواست
كه درد خاطر غمديده ‏ای دوا نكنی
دلم كه آينه روی توست بردی، ليك
روا بود كه به قهر از كَفَش رها نكنی
در اشتياق تو ترسم دو تا شود قد من
كه خوب با من هجران كشيده تا نكنی
ز حسن خويش زند گل، دم از هزاران لاف
به يك تبسّم اگر مشت غنچه وانكنی
خطا بود كه تو ای شاه بيت دفتر حسن
عنايتی به «اديب» غزلسرا نكنی