• دوشنبه, ۲۵ اردیبهشت, ۹۶
  • 0 Comments

دلم ز خيره ‏سرى‏ هاى روزگار شكست
نگارخانه عيش مرا حصار شكست
فغان ز عشق، كه ديوارِ صوتى دل من
ز پر گشايى اين مرغِ جانشكار شكست
نمود در دلم از غمزه موشكى پرتاب
كز اين سراچه ستون‏هاى پايدار شكست
شكست قدر مرا شور و شوق بوس و كنار
غرور موج، همانا كه در كنار شكست
چه شد بهار جوانى كه سرخوشى‏ ها داشت
مرا خُمار تمتّع در آن بهار شكست
ز خشت ميكده شايد كه بشكند سر شيخ
كه طعنه ‏اش دل رندان ميگسار شكست
دهان شكوه من سخت بسته بود وليك
ز دستبرد غم اين قفل استوار شكست
هواى يار و ديارم ز سر نشد ، هر چند
دلم ز فرقت يار و غم ديار شكست
زياد من نرود لحظه‏ هاى صحبت دوست
اگر چه عهد مرا خود به يادگار شكست
ز تندرستى من، رنج حادثات نكاست
كه سخت پشت مرا بار انتظار شكست
رواج كارِ فضيلت طمع مدار، اديب
كنون كه رونق بازار اعتبار شكست

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *