وطن
  • دوشنبه, ۳۰ مرداد, ۹۶

وطن وطن خجسته‏ فر سراى دلگشاى من

سراى پرشکوه من دیار دیرپاى من

خجسته زادگاه من، سراى زندگانیم

به دامن تو رشد من، سزاى تو ثناى من

تویى که سرخوشم کند بهار جانفزاى تو

تویى که باغ و گلشنت فشانده گل به پاى من

تویى که بهره‏ ور شدم ز آب و نان به خوان تو

تویى که ملتزم شدى، به دادن غذاى من

تویى که خوش زنند پر، به بالِ پُرتوانِ خود

پرندگان عشق تو، همیشه در هواى من

تویى که هستى مرا بس افتخار داده ‏اى

تویى که با سخنورى، فزوده ‏یى بهاى من

قلمزنانِ نثر تو، نواگران شعر تو

به نغمه بوده ‏اند هر زمان قرین و همنواى من

به درد نامرادیت هماره در تلاطمم

رهایى تو از ستم بود بهین دواى من

وطن، چها سرایم از مفاخر مکرّمت

که هر یکى‏ ست در هدف ستوده مقتداى من

وطن، چها بگویم از مناظر مُفّرَحت

که هر یکش به گونه ‏اى، فزوده بر صفاى من

به از وطن کجا بود سراى روح‏ پرورم

که بوى اُنس مى‏دهد، دیار جان فزاى من

سپاس چون گزارم این کرامت خجسته را

که در تو آفریده ‏ام، کرم نما خداى من

دلاوران نامیت ز پشت باره[۱] قرون

نهاده گوش هوش خود به دلنشین نواى من

که اى نژاد مهتران دعا کنید روز و شب

برای حفظ این وطن، چو خوشترین دعاى من

وطن بزى درین جهان به افتخار جاودان

اگر نه بهر پاس تو چه حاصل از بقاى من

«ادیب» را هماره دل تپد به یاد میهنش

رهین عهد خود بود ستوده فر وفاى من

اردیبهشت ۱۳۸۵

[۱]. باره: دیوار قلعه ـ حصار