• سه شنبه, ۴ مهر, ۹۶

باز آکه نیست بى ‏تو مرا تاب زندگى
بیزارم از تعلّق اسباب زندگى
این زندگى نبود که بگذشت بى‏ حبیب
دیدم به یاد دوست، مگر خواب زندگى
باز آکه بى‏ حضور تو شب‏ها به بام انس
دلجوى نیست پرتو مهتاب زندگى
بى‏ نوشخند لعل تو تلخ است و ناگوار
ریزند اگر به کام، مرا «آب زندگى»
بى‏ لعل جانفزاى تو اى گنج آرزو
ارزنده نیست گوهر نایاب زندگى
نوشین بود ز دست تو اى لاله‏ روى من
در ساغر حیات، مى‏ ناب زندگى
دریاى زندگى، همه گرداب محنت است
کس را وقوف نیست ز پایاب زندگى
آن صورت خیال، که نامش بوَد حیات
عکس غم است، تعبیه در قاب زندگى
از رازِ کارگاه وجود این قَدَر مپرس
سر در گُم است رشته پُرتاب زندگى
طبع زمانه چون به ادب نیست آشنا
بیگانه شو ادیب ز آداب زندگى