• سه شنبه, ۱۷ مرداد, ۹۶

چه پرسى، کز چه رو نالان در این غمخانه مى گریم
پریشانم پریشان، از غم جانانه مى گریم
سراپا سوخت شمع و شام هجران نیست پایانش
در این غمخانه بر حال خود و پروانه مى گریم
چنان آزردم از دستش که همچون ابر آذارى
به طرف باغ، چون در گوشه ی ویرانه مى گریم
نمى گریم ز بدعهدى، نمى نالم ز ناکامى
که بر سرگشتگى هاى دل دیوانه مى گریم
ز بس دیدم فضیلت ها لگدکوب رذیلت ها
به حال هر فضیلت پرور فرزانه مى گریم
گلو پُرناله دارم، چون صُراحى از غمى مبهم
من از خونین دلى، بر گردش پیمانه مى گریم
به حال و روزگار خود، گهى گریم، گهى خندم
بر این رندانه مى خندم، بر آن مستانه مى گریم
غریب شهر خویشم، کس نمى داند زبانم را
من از بى ه مزبانى ها در این کاشانه مى گریم
چو باشد زندگى افسانه اى کوتاه و غم پرور
عجب نَبود که بر پایان این افسانه مى گریم
« ادیبا »، پاس هم دردى و هم سامانى دل را
به پیچ وتاب زلفش، بر شکست شانه مى گریم