• پنج شنبه, ۱۷ مرداد, ۹۲

دیدى آخر چه به من در غم هجران کردى
یکسرم زار و پریشان دل و حیران کردى
دامن از مهر فرا چیدى و در غصه هجر
من سودا زده را سر به گریبان کردى
از تماشاى گل چهره شاداب، مرا
بلبلى قافیه پرداز و غزلخوان کردى
در همه شهر مرا عاقل و دانا خواندند
که تو دیوانه وَشم رو به بیابان کردى
تا غم عشق تو شد سخت گریبان گیرم
بس مرا خون دل از دیده به دامان کردى
زنده رود است گواهى دهِ چشمان ترم
که چه با من تو درین شهر صفاهان کردى
آخر امسال هم اى ماه صفاهانى من
خاطر آزرده مرا راهى تهران کردى
اى «برومند» دل از دست پرى رویان برد
این غزل‏ها که تو سرلوحه دیوان کردى