«

»

دی
۲۹

کاروان اشک

سحر با کاروان اشک، چون سازِ سفر کردم
به غربتگاه غم، تا صبح صدها ناله سر کردم
ز بس بر خویش پیچیدم ز تاب آتش حسرت
چو دودم در هواى نیستى، میل سفر کردم
من آن مرغم که بس دیدم در این گلشن دل آزارى
فرو بستم دم از آواز و سر در زیر پر کردم
چو با دست ستم کردند ویران آشیانم را
به صد افسوس و حسرت برخس و خارش نظر کردم
ز بس تاریکى و وحشت به گرداگرد خود دیدم
چو شمعى بر مزارى، گریه تنها تا سحر کردم
مرا نقش وفا و مهر زان رو زیب دفتر شد
که رنگ‏آمیزى این نقش با خون جگر کردم
از این نامردمى‏ها کز گروهى سنگدل دیدم
هواى رجعت انسان به دوران حجر کردم
خیانت‏ها ز حصر افزون، جنایت‏ها ز حد بیرون
ز بس دیدم، خیال خوشدلى از سر بدر کردم

خریدارم به جان هر جا بود کالاى اندوهى
که من دامان خویش از اشک خونین پر گهر کردم
ادب را چون هنر هر چند مجهول است قدر این‏جا
من آرام از ادب جستم، تفرّج با هنر کردم
ادیب این پاسخ شعرى‏ست جان پرور که «ورزى» (۱)  گفت
«شبان تیره خود را به تنهایى سحر کردم»

شنیدن این اثر با صدای استاد ادیب برومند

کاروان اشک

————————————

[۱]. نسخه بدل اضافه دارد: «تفقد رادمردى کرد و بر من داشت ارزانى / ز ورزى شعر
زیبایى که ابیاتش ز بر کردم» رضا تفقد راد از دوستان عزیز من و از گویندگان معاصر است ابوالحسن ورزى غزلسراى تواناى معروف همزمان ماست.

FacebookDeliciousGoogle GmailDiggShare

Permanent link to this article: http://www.adibboroumand.com/1390/10/29/%d9%83%d8%a7%d8%b1%d9%88%d8%a7%d9%86-%d8%a7%d8%b4%d9%83/