«

»

بهمن
۰۷

دیده خونبار

به یار لاله رخ من، پیام من که رساند؟
که دل تحمل هجران او دگر نتواند
چرا گلى که هوایش مرا به راه جنون برد
به خارزار فراقم برهنه پا بدواند
میان آتش هجرم چرا نشانَد و یک دم
ز جانِ گوشه‏نشینى، شرار غم ننشاند
ز من که شهپر همّت به بام چرخ فشانم
چرا گریزد و دامن ز خاکیان نفشاند؟
دل مرا که بدو رام شد به بوى وصالش
چرا ز تیررس خود چو آهویى برَماند
حدیث دیده خونبار خویشتن به که گویم
که حال مردم آشفته بخت و غم زده داند
ز پاس خاطر بلبل مکن مضایقه‏اى گل
که رنگ و بوى تو همواره پایدار نماند
به گوش هوش، رقیب ار نواى دلکش ما را
ز دور بشنود، از رشک جامه‏ها بدراند
منم فتاده عشق اى ادیب، گو تو صبا را
سلام من به رفیقان رفته‏ام برساند

FacebookDeliciousGoogle GmailDiggShare

Permanent link to this article: http://www.adibboroumand.com/1390/11/07/%d8%af%d9%8a%d8%af%d9%87-%d8%ae%d9%88%d9%86%d8%a8%d8%a7%d8%b1/