اي نـام تـو، زيـنـتگرهـر شـهره كتــابـي دلكش
زتـــــــــو،هر نامه بهر فصلي وبابي
يـاد تـو
بهـر مـرحلـه درمـان گزنـدي ذكـر تـو،
بـهـر حـادثـه
تـسـكـيـن عـذابـي
بـي يـاد تـو هـر نـغمـه بود هرزه نوايـي
بـي فضـل تـو هـر نقشـه بود نقـش بـر آبـي
عشـق تو بهـرگوشه برانگيختـه شـوري
حسـن تـو بـهـر خـطّـه بــرافـكـنـده نـقــابــي
حمـد تـو و ذكـر تـو و شورِ كَرَم تـوست
در زيــر و بــمِ نـغمـه بهـر چنگ و ربـابــي
ازتوست، دلفروزيِ هر شوخي و شنگي
از تـوست، سـرافـرازي هـر شيخي و شابــي
از راز تـجلاي تـو و حسـن قـديـم اسـت
گر نـشئـه ي جــان بخش دهد، كهنـه شرابـي
گه تازه جوان را، تـو دهي فكرت پيري
گه پـيـر كـهن را، تــو دهــي شــور شبــابـي
از دسـت نم افشـان و
سمن پيچ تو باشــد
گرروئـي و مــوئـي، بــودش آبـي و تــابـــي
كي جستـه نوائي زتو، نگرفتـه عطــائي
كـي گفتــه ثـنــائـي زتــو، نـــــابــرده ثـوابي
اين آتش اخلاص كه درجان(اديب) است هــرگز مكـنش سـرد، خوشم با تب و تـابــي