|
|
بيداري قانون در شــهر «رم» هــمراه مـن بــود آشــنايي
بــا هــم هــمي گشتيم، هـرجا بهر ديدار!
شب چون گذشت ازنيمه، درهنگام برگشت
شـد سـوي مـهمانـخانه، مــاشـيني پديدار!
مـاشـين گـرايـي بــود و ما در وي نشـستيم
ره دور و مـا را در گــذر تـعجبلِ بسيار!
كــردي تـوقـف، هـر زمــان در چــارراهي
رانـندة بـا انــضـباط خــوب و هــشيـار! گــفت آشــناي مــن بـدو كــآخر درين وقت
كــو پــاسـباني كــز خـلاف آيد خبردار؟
او خــفـته و ديــگر نــباشــد بـيمي از كـس
تــا بــاشي از بـهـر تــوقـف بـوده ناچار! راننده در پاسخ مسافر را چه خـوش گـفت:
گر پاسبان در خواب شد قانون كه بيدار!
ايواي بر شــهـري كـه هــر دم مـردمـانـش
قـانون به زبـر پـا نهند و شاد از ايـن كـار!
|
|