|
غزل
به باغ خاطرهام ه-مو گل شـكـفتي و رفـتي
بهمغز خستة من بوي خوش نهـفتي و رفتي چه جلوههاي جميل از جمال كـردي و ديدم چه نكتههاي
ظريف از كمال گفتي و رفتي دلــم نياز فــراوان بــه خـانه روبـي داشـت
غبار غصهام ازدل چه خوب رُفتي و رفتي بــهخــوابــگاه خــيالــم بــه دلنــشـينيِ رؤيا
و نــاز درنِــگه دلــفريـــب خـــفتي و رفتي نواخت گوش مرا هر سخن كه از تو شنيدم چه شـعرها كـه
تو هم از لبم شنفتي و رفتي
نسفت گـوهـر يـكدانه را كـسي به ظرفـيت نانكه دُرِّ سخن را «اديب» سفتي و رفـتي
|