|
خورشيد ديماهي از آن گــاهي كـه ديـدم چـهره
برـلبخند زيـبايـت
به خــنداخــندِ
دلــگشتم غــزلپــرداز شيدايت
چهنوري در دلـم افــكند آن تــابــنده رخــسارت
چـه شوري درسرمانداخت آنگلگونه سيمايت به هرجايي كه باشد دل، چه
شورافكن بـودآنـجا
حضور مجلس افروزت،
وجود محفل آرايت گرفتم دسـت بـالا را بـه كـار عـشـق و شـيدايـي
چـو ديـدم زآن قــد و
بـالا بهين رفتار والايت مــرا كآ شـفتهام از چــشم زخــم عــالــم خـاكـي
به ســوي عــالم رؤيا بَرَد چــشمان شهــلايت صفايي ميكـنم با مهـرت اي خـورشـيد ديـماهي
به جــايي بــس مـصفا يـابم از تنهاي تنهـايت بههرگلگشت روحافزا كه جاخوش ميكنم با دل
بـود جاي بـسي حـسرت
اگر خالي بود جايت مـتاعي بـس گـران داري زناـز
ولطف وطنازي
به دلــپاكي مـــنم
ارزانــي ارزنــده كـــالايت «اديب»ازشوق ديدارت سرازپا، كي شناسدكي؟
كه دلـجويي عيان ديد از وقار آگين سراپايت |