|
ناز طاووسي دگر حال و حواسم نيست چون رويت نميبينم
ســيه بــختم كـه گـيسوي سـمن بـويت نميبينم! زدوري طاقــتم طاقــست و جــفت ناله و دردم
كه طاق ابروي خـوش نـقش دلجويت نميبينم!
به روي خــود نـياوردم كه در مهجوريت چونم
چه روزي دارم ازدست توچون رويتنميبينم شبم روز است و روزم شب به بوي
ديدنت اما
رخ دلـكشتر از نـسـريـن و شـببـويت نميبينم تــمنايي نــدارم
غــيرديـــدارت بـــــه دلـــپاكي
كـه جـز انـگيـزه هاي پـاك در خويت نميبينم نـگاه آهــوانت هـست و زيــبا نــازِ طاووسـي
بـه شـم مـن هــمه خـوبـي و آهـــويـت نميبينم اگر ياقوت خواند شعر و گر سوسن سخن راند
نظـيري هــمچنان لــعـل ســخـنگويت نميبينم! «اديـبا» جـز به عـشق و شعر وسيرِ عالم بالا دريـن عـالم تعلق يـك سـر مـويـت نميبـينـم!
|