|
باغ ظفر
قـياس روي تـو با حـسن مــاه نتوان كرد
به داوري هـــمه گـــه اشــتـباه نـتوان كرد
مكن مغالطه در كارها كـه كژ رهـــه را
به حــق مــقايسه با شــاهــراه نــتوان كرد گمان بد نبرد كس به اهل صدق و صـفا
كه خــود ســرانه درين ره گناه نتوان كرد مـــكن مـــلازمــت آرزوي دور و دراز
كه عمر خويش به حسرت تـباه نتوان كرد
زشـام تيره صفايي بهدل نخواهي يــافت
صفا، ب-جز طلب از صبحگاه نتوان كرد نگويـمت كـه بـه كُل در مقام
جـاه مـباش
ولي شــرافــت خود وقـف جـاه نتوان كرد صفِ صنوبر و سرو و چنار با من گفت
كه فتــحِ بــاغ ظــفر، بـي سپاه نتوان كرد مـنبد خــالــي1
و كــوس دلاوري مــنواز
تـهي ز مـايه فـطير است2و
آه نتوان كرد وفـاي اهل ريا تخت بورياست
«اديب» كه اعــتماد بــر ايـن تكيه گاه نتوان كرد
1. «خالي بستن» اصطلاحي است
براي لاف زدن از آنچه در ميان نيست. 2. «بي مايه فطير بودن» اصطلاحي
است چون «آه در بساط نداشتن».
|