|
اثر طبع توانمند آقاي سرهنگ اسحق شهنازي جناب آقاي ابراهيم ميرفخرايي منشي ميرزا كوچك خان جنگلي
به جهت كهولت سنّ و نقاشي كه داشتند نتوانستند درين مجلس شرفيات شوند و به
من فرمودند كه ضمن اعلام سلام بر حضرات عظام، اين موضوع را تكرار كنم كه:
جناب آقاي اديب برومند هميشه در خط مشي زندگاني، ثابت و استوار بودهاند و
هستند و خواهند بود و اين صفت ايشان بسيار جالب و شايسته است. شادروان عليشريعتي مبارز بزرگ ما در كتاب «امام و امّت»
مينويسد: يكي از نيازهاي معنوي انسان براي زندگاني، شناختن و ستودن
انسانهاي بزرگ اس. اين نياز هميشه و همواره بصورت قهرمان دوستي مثبت در
تاريخ فرهنگها و مذاهب وجود داشته است و آدلر روانشناس اطريشي ميگويد: از
جملة بزرگترين مايههاي تربيتي روح بشر ـ كه انسان را از حضيض به اوج
ميكشاندـ اعتقاد به انسانهاي فاضل و هنرمند بوده است. انسان با انديشيدن
و عشق ورزيدن به انسانهاي بزرگ و شخصيّتها، روح خويشتن را نوراني و تلطيف
ميكند. بنابر اين اگر با ابتكار انجمنها و شخص آقاي خديو، چنين
مجالسي برگزار ميشود، پاسخ به اين نياز معنوي بشر است ياد دارم در كنگره
شعر سال 51 تبريز كه به دعوت استاد شهريار برگزار شده بودـ خدا شاهد است
وقتي استاد اديب وارد سالن شده قصايد ميهني خود را قرائت كردند، تمام سالن
يكپارچه غرق در تشويقهاي غرور آفرين شد و دل و جان حضار از روح فضيلت پروري
و هنر دوستي پر گشته بود. «در سجاياي اخلاقي و علمي استاد اديب برومند» زاده «صـفـاهــان» يـكـي
گـرامي فـرزند
صـدر نشـين ادب «اديـــب بـرومـنــــد» گلـشـن نـشـرش نَـزَه چو دامـن الـبـــــــرز
پايهس نظمش قوي، چـو كـوه دمـاونــــد روح فــزا، چــامــه و چـكامـة
نــــغـزش
رشـك رخ لـعبتان«چـين» و«سمرقـند» شــاعــر وارســتهئـي نـبـيل و دل
آگــــــاه
فـاضـل آزادخئي ، اصـيـل و خـــردمـنـد ز«اوحدي» و«عنصري» مبارك ميـراث
ز«انوري» و«بوالفرج» خجسته پيافكند شـيوة «سعـدي» و ريـــزهكـاري (حـافـظ)
جمـع بـديوانـش در چـو زُمرد و يـــــا كند شيوه و سبكش بچشم دل خوش و شـيوا
معني و لفـظش بـكام جـان، شـــــر و قـند در هـنـر خــط فــرو چكـيده كـلكـــــش
صــفـحـه ارژنـگ را و لـعـلِ پـراكـــــــند نـاصـيهي ذوق او چـو شـمع دلافـــروز
خـاطـرهي عـشق او چـو مـهرٍ دَل
آكــــند مـنبع خـلـق كـريـم و آيـــنـهي شـــــــرم
رايـت ارشــاد فـكر و مُــرسـلهي پـــــــنـد چـشمـه طـبعـش بـري زلـوث كـــدورت
سـاحـت جـانـش جـدا زصبغـهي تــــــرفند ركـن ركـيـنـي بـكاخ عـلم، چـوپـــــولاد
حـصن حـصيني بمـلك فضل، چــوالــوند عـنصـر مـيـهن پـرسـت و راد و مــوّقـر
مــرد كــثـير آشـنـا، قـلـيـل هـمـــــانــــــنـد در بـر بـيگـانـگـان مـدافـع سـرســــخت
بـرسـر آفـنـدشـان بــزرگ پــــــدآفـــــــنـد خشم خـروشـندهاش چو نعـرهي امـــواج
عــــزم شـتابـنـدهاش چـو پـويـه ارونـــــــد بــاري اي اوســتـاد نــظــم «اديــــــبـا»
اي تــو بــبـاغ سخن و نـخـل بـــــــرومـند اي به لقا، محـضرت چو جـنت طــوبـا
وي به صفا مـنظرت چو درّهي «دربـنـد» بـا خـط زر در كـهن صحـيفـهي تاريخ
«شـاعــر مـلّـي» بـنام تـست پـــسـاونـــــد بـشـمرم آثـار خـامـهات زسـر فــــــخـر
تـا بـشـنـاســد زمـانـه مـرد هـنـرمـــــــــنـد خـشم «سـرودرهـائي» تـو چـو تــــندر
چامـهي «درد آشناي» تو چو شـكرخـــنـد نـعرهي آزادي «تـو راسـت «پــيامـي»
در خــور اقــوام رنجـديـدهي دربــــــــــنـد زيـر بـغل «ارمـغانـت از سـفر حـــج»
روشـن و صافـي چـو لــــــوح آينهئي چند بـررسـي «حـافـظ» تـو سـاخته پربار
چـــــون شـده از اوج (اقـدم نـسـخ) آونـــد بـر تو دعـا گويم از شـريطه و تأيــــيد
بـر تـو ثنا خـوانـم از قـصيدت پــــيونـــــد تـا كـه بـبار است بوستان زگل ســـرخ
تـا كـه بـراه اسـت فـرودين پــــــــي اسـفند تـا كــه بپيرايـد امــهات و مــــوالـــــيد
مهد طبيعت چو مـهر مادر و فــــرزنـــــد تـا كـه به قـرآن درون زآية «والتين»
چشمه ديــــن است فيض بخش، بسوگــــند بخت تـو آرايـد از جمال، زمـانـــــــه
عمر تـو افزايــد از كـمال، خــداونـــــد شادزني در چنين جـهان پر از غـــــم
پاك زئـي زيــر ايـن سپهر پــراز فـــند چهرة شعرت شود به بزم، درخـــشان
پنجة نامت زنــد بـچرخ، دهـان بـــــــند خامة «شهنازي» ارمديح تو بسرود مدح فضيلت بود نه بهر خوشايند
|