|
اثر طبع روان آقاي محمد يوسفي
در حاشيه قصيدة استاد اديب برومند
چه خوش گفتي اي نامور مرد ايران
«كه از پـــــر هنر دودة آريايم»
گزيدهتر آنست جــــانــــــــــا كه گفتي
«نشايد كـه دل بـر
كنم از نيابم»
سرودي يك جامـــه در وصف ميهن
كه افروخت آتش زسر تا به پايم
سخن را تو چـــــندان پسنديـــده گفتي
كـــه از عهدة وصف آن بـرنيايم
مــنم چون تو مفتون و شيداي ايـران
«كـــه دروي نهانست راز بقايم»
گـــر ايران نباشد كيم، چيــستم مـن؟
از ايـــران بود قدرو ارج و بهايم
گـــــــر از مـهرمام وطن بر كنم دل
همان بـــه كه در دهر ديري نپايم
چــــــــو سرماية هستيم هست ايران
بــــه درگـاه بيگانگان رخ نــسايم
سـرافرازم از بي نيازي كــــه گردي
نيفتاده بر دامـــــــن كــــــــبريايم
براي وطن همچو شيرم قـــــــــويدل
مبين پيرم و «متكّي برعصيايم»
بــــــر دشمن كينه ور، كينه تــــوزم
بــــر دوستان ســـــاده و بـيريايم
به خوي عشاير سرشته است خــونم
از اينروي در دوســتي بـــا وفايم
مـــــرا مام ميهن دلير افـــريده است
مپندار خــود بينم و خود ســـــتايم
دل آزرده از جنگ و آدم كشـــيهــا
هــوا خواه دنياي صلح و صـــفايم تــــــــرا ميستايم از اينرو كه گفتي «زيرتر نژادي جدايم جـــــــدايم»
|