اردیبهشت
۱۰

درگذشت ملک الشعرای بهار

در اندوه ضایعه ی اسفبار درگذشت استاد بهار در سوم اردیبهشت ۱۳۳۰ سروده شده است.

سزد گر شوم  سوگوار سخن

بگریم همی بر مزار سخن

سیه جامه پوشم چو تاریک شب

که بس تیره شد روزگار سخن

گریبان زنم چاک اکنون که گشت

قبای مصیبت شعار سخن

که چون کرد آهنگ رحلت «بهار»

خزان گشت یکسر بهار سخن

بدان گه که گل روید از شاخسار

بهار از جهان رفت و  دار سخن

دگر نشکفد گلبن عشق و شور

چو پژمرده شد لاله زار سخن

دگر نشود کس نوای امید

ز زیر و بمِ چنگ و تار سخن

سخندان کجا شد هنرمند کو

هنر دفن شد در کنار سخن

سخن دیگر از گل میارید هان

که پژمرد گل در جوار سخن

که سر دسته ی کاروان هنر

از این خطه بربست بار سخن

ز اندوهِ آن کوه علم و وقار

زند سر به سنگ آبشار سخن

ز هجرانِ آن بحر مواج فضل

نجوشد دگر چشمه سار سخن

مَلِک رفت و شد مُلکِ دانش تهی

ز شاهِ ادب شهریار سخن

به خاک اندر آسود مردی که بود

فلک در بَرَش خاکسارِ سخن

چو این اوستاد سخن درگذشت

دگر کیست آموزگار سخن؟

خوش آویختی با سر انگشت فضل

به گوش ادب گوشوار سخن

فروغش به مغرب رسید آنکه بود

به مشرق زمین افتخار سخن

بخوان « جغد جنگش » که تا بنگری

یلی طرفه در کارزار سخن

ز نادر شه و فتح دهلی وراست

به کف حربه ی اقتدار سخن

هم از مدح فردوسی آرد حدیث

ز نیروی اسفندیار سخن

به شعر دماوند بنگر که هست

ابر قلّه ی کوهسار سخن

نمیرد « بهار » آن که شاداب از اوست

نهال ادب کشتزار سخن

بود جاودان مست جام بقا

بهار از می خوشگوار سخن

به گلزار مینوش بادا قرار

به کام دل بی قرار سخن

ادیب از پس در گذشت بهار

غمین گشت بر حالِ زارِ سخن

 

 

Permanent link to this article: http://www.adibboroumand.com/1391/02/10/%d8%af%d8%b1%da%af%d8%b0%d8%b4%d8%aa-%d9%85%d9%84%d9%83-%d8%a7%d9%84%d8%b4%d8%b9%d8%b1%d8%a7%d9%8a-%d8%a8%d9%87%d8%a7%d8%b1/

اردیبهشت
۱۰

دیر ویران

ای که سرتا پا شرر گشتی ودر جانم نشستی    

شورم اندر دل فکندی،چون به دامانم نشستی   

ره سپردم ناله کردم،بر سر راهت نشستم     

دل ربودی،عشوه کردی ، در دل و جانم نشستی    

چون  شراب ارغوانی ، خوش به رگهایم دویدی      

چون فروغ شادمانی ، خوش به چشمانم نشستی    

بود همچون دیر متروکی ، مرا ویرانه  ی دل  

تارک دنیا شدی ،در دیر ویرانم نشستی      

خاطرم از مطلع صبح ظفر روشن تر آمد       

تا تو ای شمع فروزان ، در شبستانم نشستی    

ای مسیحا دم! خوشا آن دم که با عاشق نوازی       

چون گل بویای مریم ، در گریبانم نشستی     

ای خوش آن ساعت که در غمخانه ی افسردگی ها    

همچو مروارید گون اشکی به مژگانم نشستی    

عشق و شوق آوردی و شور ونشاط نوبهاری    

ای پرستو ، کامدی بر طاق ایوانم نشستی     

شعر زیبای ادیب این جلوه از حسن تو دارد

چون غزل با دلنشین مضمون به دیوانم نشستی

Permanent link to this article: http://www.adibboroumand.com/1391/02/10/%d8%af%db%8c%d8%b1-%d9%88%db%8c%d8%b1%d8%a7%d9%86/

اردیبهشت
۱۰

عزت نفس

به گرگ بچه سگی از طریق موعظه گفت

که همچو من به ازین زندگی توانی کرد؟

اگر به دعوت این بنده سوی شهر آئی

نشاط و عیش ، به پایندگی توانی کرد

تو نیز همچو من اندر پناه خواجه ی شهر

معاش نیک ، به فرخندگی توانی کرد؟

ز گونه گون خورش آن سان بیاکَنَد شکمت

که شکوه از شکم آکَندگی توانی کرد؟

چو طوقِ گردنِ سگ بنگریست گرگ بگفت:

نصیحتم به نوازندگی توانی کرد؟

ولی دریغ که من بندگی نیارم کرد

تو شاد باش که خوش بندگی توانی کرد؟

چنین رفاه و سلامت تو راست ارزانی

که زندگی به سر افکندگی توانی کرد؟

Permanent link to this article: http://www.adibboroumand.com/1391/02/10/%d8%b9%d8%b2%d8%aa-%d9%86%d9%81%d8%b3/

اردیبهشت
۱۰

غرور نا شکستنی

این قطعه در فروردین ۱۳۴۲ زمانی که استاد در زندان قزل قلعه به سر می بردند سروده شده است.

غرور نا شکستنی

شد متّهم به نزد امیری سخنوری

کافتاد از سِعایت بدخواه ، در شُرور(۱)!

یکچند هم به گوشه ی زندان در اوفتاد

دمساز با مشقّت و بیزار از سرور !

روزی به عُنف راهبری شد به نزدِ میر

تا عفو خویشتن ، طلبد در گَهِ حضور!

این ننگ را نرفت سخنور به زیر بار

تن زد(۲) ز خواهشی که از آن بود بس نَفور(۳)!

هر چند بود بندیِ زندان ، به پای قصر

آزاده وار ، دادِ سخن داد بی قصور !

گفتا اگر چو شیر به بند اندرم چه باک

این فخر بس مرا که نیم رام چو ستور!

دست زمانه گر شکند پیکر مرا

زان خوبتر که بشکندم پیکر غرور(۴)!

———————————-

۱- شرور: بدیها

۲-تن زد: بیزاری

۳-نَفور: نفرت کننده، بیزار

۴- غرور: حمِیت ، غیرت

Permanent link to this article: http://www.adibboroumand.com/1391/02/10/%d8%ba%d8%b1%d9%88%d8%b1-%d9%86%d8%a7-%d8%b4%d9%83%d8%b3%d8%aa%d9%86%d9%8a/

Page 3 of 7812345...102030...صفحه آخر