پيام زرتشت
|
شعر واره1 |
|
هزاران سال پيش از روزگارما |
|
به هنگامي كه انسان را نبودي كيش و آييني |
|
وگر بودي همانا |
|
درپي يكتا پرستي راه ننمودي |
|
قبايل با عشيرتها به چيزي دل همي بستند و آنرا مي پرستيدند |
|
بدين خوشدل كه معبودي نمادين را |
|
به منظورعبادت از براي خويش بگزيدند |
|
نبودي رهنمايي خاص تا عنوان نمايد رهنمودي را |
|
زبهر قوم خود وآنگه به دست آرد درودي را |
|
نه قانوني، نه دستوري، نه امري بود و نه منعي |
|
كه انسان را به كار آيد |
|
همانند فروغي در دل شبهاي تار آيد |
|
درآن هنگام، مردي از تبارنيكمردان خرد پرور |
|
به الهامات يزداني و توفيقات سبحاني |
|
برآن شد تا ره يكتا پرستي را به قوم خويش بنمايد |
|
كه جز يزدان كسي چيز دگر زنهار نستايد |
|
سروش عالم غيبش ندا در داد |
|
كه برپا خيزو دين پاك را دررهنمايي ها كمر بربند |
|
به يزدان راه بنماي و تناويز تقدس را بر«آذر» بند |
|
بگو پروردگارعالم كون و مكان يكتاست |
|
كه برتدبير «خير» و «شر» دو تن بگماشت |
|
يكي باشد «سپنتا» جاه و آن ديگر «هريمن» راه |
|
نبرد اين دو در گيتي ست ناموس طبيعت را پي افكنده |
|
كه تا روزي ظفريابد به «شر» «خير» فزاينده |
|
تويي «زرتشت» نيك آيين، وُ هومن، با خرد همراز |
|
به كيش ِ مزديـَـسناني تواني داد نيكي داد |
|
فروزان ساز چون مهردرخشان سربه سر آفاق دلها را |
|
به مانند فلق بشكاف قلب تيرگيهاي غم افزا را |
|
بگو تا مردم ايران زمين |
|
درشاهراه مردمي |
|
سپاه«خير» وخوبي را به ياري پاك برخيزند |
|
زراه نيكمرديهاي خود با رهروان ِ «شر» درآويزند |
|
به كف بگرفته تيغ راد مردي را |
|
شبيخون را به لشكرگاه «شر» هردم كمر بندند |
|
درختي را كه بارش حنظل است ازبس دروغ و ناروايي ها |
|
بگو تا بركنند از بيخ و بنيادش نگون سازند |
|
بگو تا «نيكي پندار» را چون «نيكي گفتار» |
|
به زرّين رشته يي از«نيكي كردار» در بندند |
|
درين نيكو ترازو سربه سر اعمال خود سنجند |
|
بگو تا جنگ را درزيرپاي صلح سركوبند |
|
سراي مهررا با كوبهُّ ارفاق دركوبند |
|
بگو تا كشتورزي را به جان ودل بيارايند |
|
روان و جسم خود را از پليديها بپالايند |
|
بگو تا«دام» را برعكس «دد» هرگز نيازارند |
|
به جاي دام گستردن |
|
و كشتاربسي جنبندگان بي گـُـنـَه |
|
خوراكِ خويشتن را ازطريق كشتورزي يا ز راه پيشه يي نيكو |
|
به چنگ آرند. |
|
*** |
|
به فرمان مهين دادار |
|
اشو زرتشت |
|
«اوستا» را به موزون «گاثه ها» آراست |
|
صلاي دين پناهي را در اين مرز اهورايي نكو سرداد |
|
به دستي مجمرآتش، به دستي «باژ» و «بَـرسم» 2 را نثاردين پناهان كرد |
|
نماد «خير» را «آتش» نمود و هالهً قدسش بدان پيوست |
|
مقدس داشت آتش را كه كانون محبت را كند گرم و كند انديشه را روشن |
|
بدان سان كاندر آفاق جهان هرجاي تاري را برافروزد |
|
نيايش را سزاوارخدا دانست |
|
ويزدان را نماز آورد |
|
هريمن را نكوهش كرد و راهش را ره ظلمتسراي كژروي دانست |
|
سپنتا وُ هومن را به پيكارهريمن رهگشايي كرد |
|
كه تا در عالم هستي |
|
ظفر يابد به شرّ و ظلمت و كژراهه ها، |
|
خيرو فضيلت ها |
|
******** |
|
1- منظور از «شعرواره» سخن منظومي است که واجد تمام ويژگيهاي اصالت شعر اصيل نباشد و نوعي از سخن است که موزون و واجد «پيام» مي باشد و شعر کامل عيار نيست. |
|
2- بـَـرسـَـم: در آيين زرتشتي شاخه هاي بريدة درختي که هر يک از آنها به زبان پهلوي(تاک) و (تاي) گويند. منظور از«بـَـرسـَـم» به دست گرفتن ِ آن و دعا خواندن و نيايش به درگاه خداوند است. |
|
|
|
|
|
|