مقاله استاد ادیب برومند به مناسبت درگذشت دکتر علی صدارت «نسیم» منتشر شده در روزنامه اطلاعات  بیست و سوم اسفند 1386

  

تو خود نسیم دگر بودی ای نسیم وصال

 

دو هفته پیش استاد علی صدارت متخلص به نسیم جهان فانی را بدرود گفت و به سرای باقی شتافت. او یکی از استادان عالیقدر شعر و ادب ایران و از قاضیان بلند پایه و دادگر وزارت دادگستری بود.

جای دریغ و افسوس است بر روزگار شعر راستین که چنین استاد کم همانندی درمی گذرد بدون هیچ گونه بازتابی در روزنامه ها و رسانه ها و حال آنکه برای کسان دیگری به عنوان شاعر چه یادها و سرگذشت ها و چه بازارگرمیهای سامان یافته از دسته بندیها و وابستگی ها صورت می گیرد که در حدِّ شاگردی این استاد کهنسال هم نیستند. اما صراف روزگار با محک انصاف عیار هر سخن را می سنجد و سرانجام ارزش آثار ادبی را چنان که سزاوار و دادپرورانه است به دست جامعه فرهنگ و فرهیختگی می سپارد؛ با این وصف جهان حق و حقیقت جویی ظلمی را که به این گونه استادان پیشینه دار در ناسپاسی از حقشان روا داشته شده نمی بخشد و آن را ننگ محیط می شمارد.

استاد صدارت در طول زندگانی دیرپای و پربار خود در راستای خدمت قضایی در دادگستری و پیمودن مقام ها تا ریاست شعبه دیوان عالی کشور، همواره سرودن شعر را برترین اشتغال هنری خود می شمرد و به هیچ روی از شاهد پریچهره ی شعر دل برنمی گرفت و بازده ممارست و کوشندگی وی در این راه دشوار و روح افزا گنجینه ایست سرشار از گوهرهای شاهوار و لئالی آبدار.

دکتر صدارت در انواع شعر گسترده دست بود ولی به ویژه در قصیده و غزل دستی قوی و قریحه ای نیرومند داشت. قصیده های او از یک وجدان بیدار و عقیده استوار نسبت به دیدگاههای خود برخوردار است و غزلهایش نشأت گرفته از عشق و زیباپرستی است که از دل برمی خیزد و بر دل می نشیند. وی شعر را وسیله پیشرفت و سودیابی قرار نداد و به هیچ جا و هیچکس وابستگی پیدا نکرد.

سبک شعری صدارت متأثر از مکتب ادبی مشروطیت ایرانست و برخی از شعرهایش درباره موضوعهای زمانی و عوالم شخصی و انتقادهای اجتماعی سروده شده است. از اینرو می توان او را شاعری متفکر و بازیگر اندیشه های بلند و واجد نظریه های جدی و کارساز دانست.

در کتاب سپیده که یکی از مجموعه های شعر اوست به قطعاتی برمی خوریم که محتوای انتقادی و عبرت انگیز دارد. از جمله قطعه ایست درباره به چراگاه بردن نوآموزان دبستانی برای تغذیه که استاندار وقت در سیستان و بلوچستان دیده و اعلام کرده بود. چند بیت آن قطعه چنین است:

 

بـه عصـر نور و چـنین ظلمتی هـراس انگیز            بـه قرن آتم وانگه حیــات عهد حجر

دریــن دیـــــار چـنـیـن پرورند کـــــــودک را             کـــه نـغـزتر بود وپربهـا تر از گوهر

به کشوری که به هر سو ز گونه گون معدن            نهفته هاست فراوان و گنجها بی مـر

گـرسنه مــردم چــون جانور گیـــــــاه خورند            فراز گنج به رنج اندرند شام و سحر

 

استاد به حکم عواطف آزادیخواهانه هنگام سفر به آمریکا و دیدار از «مجسمه آزادی» قطعه ای ساخته است که بسیار نیکوست:

 

ایستاده  زنی مشعل افـروخـته در دست         ایــن پـیـکره ز آزادیِ گوینده نشـان است

زین مشعل از آنجا به جـهان نـور فشاند        وز پــرتــو آنست اگــر زنـده جهـــان است

او را به دگر دست کتابست و بدین سان        آزادی انــدیـشــــه نــمــوداری از آن است

گـفتــــار چـنـیـن است فـریبنده و دلکش        افسوس کـه کردار درین ره نه چنان است

زیــن مشعل افـــروخـتـه امـروز نـخیزد         جـز دود و ازین دود جهان در خفقان است

 

وی در ضمن این قصیده خطاب به تندیس آزادی استعمارگران و قدرتمندان جهان را مورد انتقاد قرار داده، آنها را نکوهش می کند. استاد فقید در قصیده ها و غزلها بیشترِ نکات صناعی و شروط  شیوایی و رسایی را رعایت کرده و با توانایی تام گفته های خود را از رقعه به دفتر برده است.

اینک چند بیت از یک غزل:

 

 

نــه چــنــان زآشنایـــــان بـــودت سر جدایی          کــــه تــو را به یاد ماند ره و رسم آشنایی

زگل آن چنان که سرخی نرود به سعیِ باران         نتـوان بــه اشک شستن زتو رنگ بیوفایی

بــه بــرون خرام و تیری به تفرجی رهــا کن         کــه ستــاده اند جمعی پیِ بخت آزمــــــایی

نـــظری زعـــشق بــــــــــایـد که دگر پدید آید         چو منی به جانفشانی چو تویی به دلربایی

 

صدارت در مشرب شاعری اصولا تابع اصل هنر برای هنر است و نسبت به قضایای زندگی اجتماعی و اوضاع و احوال محیط زیست و رویدادها تعلق فکری خاص و تأثرات و تذکرات بارز و پی گیر ندارد ولی در عین حال رگه های اندیشه او نسبت به این مناسبات در پیکر آثارش گهگاه خودی نشان می دهد و به کلی از توجه به این گونه موضوع ها غافل نیست چنان که در شعر «جنایت زعتر» «درود به نهرو» و چند شعر دیگر نظریات اجتماعی او نمودار است. باری چنان که می دانیم در کهنسالی به شعر متعهد بیشتر توجه کرده است. استاد صدارت در مفاخره قصیده ای دارد شیوا و استوار که درباره حق ناشناسی و حقکشی های هیأت برگزیده دولت برای درجه بندی کارمندان دولت سروده است. این هیأت صدارت را در بند «ب» که درجه دوم از کارآمدی و جدیت در پایان دادن وظیفه قضایی یا اداری بوده است قرار داده است که نابرابر با معدلت و انصاف بوده و احساسات شاعر را به مفاخره و بدگویی ازین سان داوری برانگیخته است. چنان که گوید:

 

شعر است گــــوهر مـن و مـن گنج گوهرم         چون کان گشاده دست و چو دریا توانگرم

از گــفــته هــای دلـکش، بـــاغِ گل و سمن          ز انــدیــشه هــای روشن، چرخ پراخترم

چون ریخت اشک خونین از نوک خامه ام          قـــدر گــهــر شکست ز یـــــــاقوت احمرم

پــرواز مــن هــنــــــــوز بــود بــرفراز ابـر         هـــر چــنــد سنگ حـادثه بشکست پیکرم

 

درین قصیده حمله هایی  به هیأت رسیدگی به کارمندان دولت کرده، گوید:

 

 

تنگـــا بر این محیط بد آیین که روز داد        بــیـــــــــداد پیشه دزدان گشتند داورم

جاسوس و دزد را که گزیند به داوری؟        بــالله هــنــوز نـــــــایـد این کار باورم

بــر نـــــــام مـن کشند قلم ننگ پیشگان        نامی که آن بود به جهان فخر کشورم

 

در قبال این اثر او را قصیده ای دیگر است که از خود انتقاد شدید کرده به عنوان «بیزاری» و این نوع شعر به کمیابی در ادب پارسی دیده شده است و تازگی دارد.

 

سـیــاه انــدرون و سیه کــــــار مــن       بـه هــر نـاسـزایـی سـزاوار مـن!

گریزند مـــــــردم زمــن کـو به کوی       نـهـان هــــا کـنم چون پدیدار من!

چو قارون فرو رفت خواهم به خاک       ز بـس از گــنـــاهـم گـرانبـار من!

بــه فــرمـــــــان دیــو هــوس بارها        شکستم بـه چـشـم خـرد خار من!

در آن ورطـه کآبم  ز سر بـرگذشت        همی خواهم از غـوک زنـهـار من

 

افزون بر شاعری، دکتر صدرات در رشته حقوق قضائی دکترا داشت و در آئین دادرسی کیفری تألیفاتی است. وی مردی متین و کم ادعا و منظم بود و به آثار هنری علاقه داشت؛ به هیچ اعتیادی خوگر نبود تنها گاهی در باغ فرح زای خود قلیانی می کشید. قلم فرسائی درباة آثار این شاعر دانشمند به مبحثی دراز دامن می انجامد ولی این مختصر یادکردی از استاد فرزانه است که درین هرج و مرج ادب فارسی قدرش ناشناخته بود و تاوان آن به گردن همزمانانش خواهد ماند.

خدایش بیامرزاد