زندگینامه 

عبدالعلی ادیب برومند در بیست و یکم خرداد ماه ۱۳۰۳در زادگاهش شهر« گـز» از شهرستان برخوار اصفهان به دنیا آمده است .
پدرش مرحوم «مصطفی قلیخان برومند» از خوانین گـز بود که از حسن خط و مقدمات زبان عربی و آگاهی های تاریخی بهره داشت . به زبان فرانسه مسلـّط واز جمله تجدد طلبان عصر بود، هیچ گاه شغل دولتی نپذیرفت و به کار مِلکداری و کشاورزی اکتفا نمود .
مادرش مرحوم «رباب غفار دخت» ، خواهر بزرگ استاد «حیدر علیخان برومند» بود که از سواد خــوانــدن و نــوشتن بـی بـهره نبود ، در خـانـه داری و تنظیم امـور اقتصادی خـانـواده زنی لیاقت مند و با شخصیّت به شمار می رفت که درباره تحصیلات فرزندان هم ، پی گیری و علاقه مندی کامل از خود نشان میداد .

ادامه زندگینامه استاد ادیب برومند


مقدم عاشقان ایران زمین وادبیات این مرز و بوم را گرامی می دارد. این سایت به اصرار و خواهش دوست داران ادب , فرهنگ و هنر اصیل ایران از استاد ادیب برومند و به کوشش هواداران شعر و خط مشی سیاسی ایشان تشکیل شده است ، تا گوهر گرانبهای ادبیات معاصر بیش از پیش به جهانیان معرفی گردد.

عضویت در خبرنامه

برای دریافت آخرین مطالب سایت لطفاً ایمیل خود را وارد کنید:

برای دانلود نرم افزار آندرویدی گلچین اشعار استاد ادیب برومند بارکد زیر را توسط موبایل اسکن کنید یا بارکد را لمس کنید
دانلود نرم افزار گلچین اشعار ادیب

فردوسی شاعر بزرگ ملی

فردوسی شاعر بزرگ ملی

فردوسى، شاعر بزرگ ملى

اگر بتوان براى یک شاعر یا نویسنده آثار او را در آینه معرفت دانست و درباره منش‏ها و روش‏هاى او به داورى نشست، «فردوسى» را مى‏توان حکیمى اندیشه ‏کوش و شاعرى پرجوش و خروش یافت که خردمندى و دلاورى را در وجود خود پرورانده است. آهنگ سخن او در حالیکه با فرهنگى متعالى آمیخته است نماینده مردانگى و فرزانگى مردى هدفمند و دلیر و با صلابت است که به اقتضاى این منش توانسته است حماسه‏ هاى ملى ما را به گونه‏اى شایسته گیرا، جذاب، دلنشین و هیجان‏انگیز به پهنه نمایش درآورد.

برگزیدن بحر متقارت براى سرودن اشعار حماسى و ایجاد گرم تازى در پهنه کارزار بهترین دلیل ذوق سلیم و روحیه سلحشورانه وى بوده که در اداى مقصودش بسیار کارساز افتاده چنان که گویى این بحر با ویژگى‏ هاى خود که مى‏تواند سخن را با سرشتى برترى‏ جویانه و عظمت آیین عرضه کند براى حماسه‏ سرایى و برانگیختن عواطف ملى و تمنیات پیروزى طلب به وجود آمده است.

نخستین گام فردوسى در پیشبرد هدف و سیر به سرمنزل مقصود همین گزینش بحر متقارب است که سرودن شعر در این بحر اگر در پایه‏ هاى نازل باشد آسان ولى در مراتب بالا و طراز اول بسیار دشوار مى‏ باشد. ویژگى این وزن براى حصول بالادستى و فرازپویى شعر، یکى تنظیم آهنگ سلحشورانه و گزینش زیباترین واژه ‏ها و تلفیق آنها است و بیشترین استفاده از واژه ‏هاى فارسى است که جامه‏اى برازنده بر اندام آنست. با در نظر گرفتن این جهات ذکر رویدادها از جزئى و کلى در این بحر که با قید بالا بودن سطح بیان و انگیزش آهنگ توأم است کارى سخت مى‏ باشد و از این رو مى‏ توان نتیجه گرفت که به پایان رساندن شاهنامه با حفظ این قیود یک معجزه ادبى بوده است.

هرچند درین گزینش «دقیقى» پیشگام فردوسى بوده است ولى دنباله‏ گیرى سبک او دلیل روشن ‏اندیشى وى در انتخاب وزن حماسى متقارب و رعایت ویژگى‏ هاى آنست. فردوسى در کتاب سترگ خود اسطوره‏ هاى قومى و حماسه ‏هاى ملى و داستان‏هاى تاریخى را یکجا گرد آورده و بدون اینکه در هیچ قسمت عنان سخن را به وادى سستى کشانده باشد اثر فناناپذیر خود را به عنوان ضامن حیات ملى و هویت تاریخى به دست ما سپرده است. براى هیچ یک از حماسه ‏سرایان جهان و ایران چنین توفیقى دست نداده و این پوشش ِ مطرّز، با افتخار، تنها بر اندام فردوسى راست آمده است. اساسا زبان فردوسى زبان برترى‏ جویى و مفاخرت‏ طلبى است و در این هدف تمامیت ‏خواه است چنان که درباره هنر و گهر که نسبت به هر یک نظر مثبت دارد معتقد است که یکى بدون دیگرى ناقص و ناساز خواهد بود و پسندیده ‏تر آن است که کسى هم هنرمند و هم نژاده باشد.

مفاخرت و خودستایى ‏هاى رستم و اسفندیار در جنگ، که نماینده تفکر فردوسى است نشان مى‏دهد که دو پهلوان بزرگ هم به نیاکان خود مى‏نازند و هم به قهرمانى‏هاى خویش تکیه مى‏کنند.

شاهنامه الهام‏ بخش میهن ‏پرستى و رادمردى و فضیلت‏ پرورى است و فردوسى نماد سجایا و صفاتى است که هر ایرانى پاکدل باید از او پیروى کند. آنچه فردوسى در شاهنامه از اوصاف گُردان ِ شیرافکن و پهلوانان لشکرشکن به رشته نظم کشیده در طى سده‏ هاى متمادى نیروبخش روحیه وطنخواهى و کشور بانى ایرانیان بوده و در گیراگیر مصائب تاریخى درس تحمل و بردبارى و نوخیزى و شکست‏ ناپذیرى را به آنان آموخته است. فردوسى در هنگامه پیکارهاى میدانى و نبردهاى خونین، زمانى که چکاچاک شمشیر یلان و گُردان، گوش‏ها را مى‏ آکند لحنى خروشناک و دشمن ‏ستیز دارد ولى آنجا که به حکمت ‏سرایى و تعلیم منش‏هاى یزدانى لب مى‏ گشاید سخنش بیان معلم اخلاق را فریاد مى آورد.

کیست که وقتى فردوسى صحنه جنگ را با سپاه ِ گُردان پیل‏ افکن و یلان تیغ‏زن مى ‏آراید و در پاس شرافت ملى نیزه ها و شمشیرها به کار مى ‏افتند، زیر تأثیر آهن‏رباى شعر شاهنامه به شجاعت و دلیرى نگرود و خون حمیت و شهامت در رگ‏هایش به جوش نیاید؟

کیست که وقتى در جنگ «رستم و اشکبوس»، رستم با آن غرور پهلوانى و اعتماد به نفس پیاده به جنگ بزرگ‏ترین قهرمان کوشانى مى ‏رود و با آن خونسردى بر خرده ‏گیرى و خودستایى اشکبوس پوزخند مى ‏زند و به یک دو تیر اسب را در کنار صاحب اسب به خاک هلاک مى ‏افکند احساس غرور نکند و بر فردوسى که آراینده این گیرودار است درود نفرستند؟

کیست که وقتى در جنگ «پشن»، «گیوِ» قهرمان را مى ‏نگرد که با شجاعت و دلاورى ِ کم‏نظیرى در میان گرد ِ غلیظ برخاسته در میدان جنگ از چپ و راست شمشیر مى ‏زند و زخم مى ‏خورد و چون غرنده شیرى سرداران و سربازان را به دشمن ‏کوبى فرا مى ‏خواند، شور ظفرمندى و وطن‏دارى را در خود بیدار نیابد و چکیده هاى کلک و طبع فردوسى را به ستایش ننشیند؟

کیست که وقتى در شاهنامه «بهرام» را مى ‏بیند که براى جستن تازیانه گم کرده خود که نامش بر آن نقش بسته است شباهنگام یکه و تنها به میدان هراسناک و پر از تشویش جنگ باز مى ‏گردد و پس از یافتن تازیانه با پهلوانان تورانى هم نبرد مى ‏شود و پس از چندى ستیز و آویز به دست «تژاو» ترک کشته مى ‏شود، آواى کیست که بر این نام دوستى و حیثیت‏ پرستى آفرین نگوید و این درس را از شاهنامه نیاموزد؟

درباره فردوسى و گران‏مایگى وى در گام زدن‏هاى بلندش در پهنه نوزایى و

بازشناسى هویت ایرانى و پاسدارى از زبان شیرین پارسى بسیار گفته‏اند و دامنه چنین گفتارى چنان گسترده و فراخ است که هرچه به نگارش درآید هنوز جاى خالى باقى است. به یک سخن مى ‏توان گفت وجود فردوسى و زمانْ یافتن او براى به سامان رساندن نظم شاهنامه بى‏گمان اعجازى را ماند که به یارى پروردگار در جهت نگهدارى ایران و حفظ روحیه ایرانیان از دستبرد ضعف و زبونى به ظهور پیوسته است. چنان که اگر شاهنامه نبود هیچ پدیده‏اى نمى ‏توانست جاى آن را پر کند و چنین تأثیرگذار باشد. شاهنامه فردوسى به تنهایى از همه مآثر ملى بیشتر و بهتر توانسته است در زنده نگهداشتن نام و نشان ایرانى و دمیدن روح مردانگى و جوانمردى و شهامت در مردم این مرز و بوم مؤثر واقع گردد و یکپارچگى و استقلال کشور را تضمین نماید.

حمله تازیان به ایران که با کشتار و غارت و به بند کشیدن زنان و کودکان همراه بود و یک کشور توانمند و پرصلابت را در برابر یک عده ناآگاه از تمدن و کشوردارى به شکست کشانید. پیشامدى نبود که از یاد همزمانان آن رویداد بزرگ برود و هرگز این سرافکندگى را تاب آورند، به ویژه آنکه رفتار ستیزه‏ جویانه پیروزمندان عقده ناک و کینه توز که حقارت و بندگى را بر دوش احساسات ایرانیان غیرتمند بار مى ‏کرد نیز چیزى نبود که واکنش‏هاى گوناگون را در پى نداشته باشد. قیام‏هاى مردانه قهرمانانى چون «ابومسلم خراسانى، بابک خرم‏دین، مازیار، مقنع و استاد سیس» و نهضت شعوبیه و حتى حکومت «صفاریان و سامانیان» هرچند درخشان و نازش خیز و امیدوارکننده بود اما ناخشنودانه هیچ یک نتوانست براى کیان ایران و ایرانى اثرى پایدار پدید آورد و با شناساندن پیشینه این ملت باستانى به گونه ‏اى مؤثر و فراگیر زمینه را براى برون راندن سیاست مستکبرانه تازیان و غلامان سرورى یافته آنها فراهم نماید و در همه اعصار دست ‏اندازان به این آب و خاک را محکوم به ناکامى  سازد.

شیوه دگرگون ناشدنى تازیان آن بود که به هر دیارى دست مى ‏یافتند فرهنگ بومى  آنجا را از میان برمى ‏داشتند و زبان مردمش را به عربى برمى ‏گرداندند تا موجبات فراموشى گذشته آنان را فراهم آورند. در ایران ما هم چنین اندیشه ناروایى را در سر مى ‏پرورانده، کارهایى از این دست را پى مى ‏گرفتند ولى در همه جا موفق شدند جز در این سرزمین اهورایى که خوشبختانه به مقصود خود نرسیدند.

۱ـ نقش فردوسى در تجدید حیات ملى:

فردوسى که بر ستیغ شکوهمند ایران‏دوستى و ملت‏گرایى عقاب آسا آشیانه داشت از پیروزى تازیان و خوارمایگى شرم ‏آورى که به ایرانیان تحمیل گشته بود خونین دل مى ‏نمود و این نکته را تا حدى مى ‏توان از پیام «رستم فرخزاد» به برادرش که مطالب آن سروده این شاعر است دریافت به این جهت در برابر چنین دلشکستگى و اندوهناکى ژرف راهى بهتر از این نیافت که:

۱ـ با حماسه ‏سرایى و ذکر سرگذشت پهلوانان دلیر و شهریاران جهانگیر ایران روزگار سرورى و سرافرازى و گران‏مایگى را آیینه‏ وار فراروى ایرانیان بازنهد و آنان را که در اثر ترکتازى ِ تازیان از پیشینه پرافتخار خودناآگاه مانده بودند به بازیافت آن سرافرازى‏ ها فراخوانَد و به بیرون افکندن بیگانگان و نفوذ آنها برانگیزد.

۲ـ زبان فارسى را که کماکم مى ‏رفت تا جاى خود را به زبان عربى بدهد از دستبرد تازیان باز رهانَد و در این راه نه تنها به پاسداریش بسنده نکند بلکه در گسترش آن از ترکیب‏ سازى‏هاى زیبا و طرح اصطلاحات و کنایات و آرایه هاى ادبى در سیاق سخن پارسى بکوشد و گوهرهاى پربها و درخشانى را از واژه هاى زیبا و دلپسند در دریاى وزن متقارب به معرض تماشا درآورد.

۳ـ فرهنگ دیرپاى ایرانیان را که پابندان دوام و ماندگارى این ملت دیرینه سال است و پیشینگى ایرانیان را در شهرنشینى و مدنیت و آگاهى از دانش‏هاى گوناگون نشان مى ‏دهد به زبان شعر بازگوید و اعلام کند که نخستین ملتى که از دیرباز به معارف بشرى دست یافته و در یکتاپرستى و دبیرى و نجوم و پزشکى و مهندسى و گاه‏شمارى و غیره به فرازمندى رسیده است ایرانیان‏اند.

۴ـ آنچه گفتنى است این است که پس از شکست شمشیر در برابر شمشیر، فردوسى به این نکته پرداخت که براى پیروزى بر دشمنان ملیت و استقلال ایران باید به جاى سلاح برنده یعنى «شمشیر» به سلاح رونده یعنى «قلم» دست یازید و به این دستاویز شاهد پیروزى را در آغوش گرفت، از این‏رو آهنگ آن کرد تا شاهنامه منثور گردآورى شده به پایمردى «ابومنصور محمد بن عبدالرزاق توسى» را با افزوده هایى که از زبان موبدان و پیران پارسى نژاد پارسا شنیده بود به نظم درآورد و براى این کار وزنى را براى شعر خود برگزیند که توان‏بخش و جان‏مایه حماسه ‏سرایى است. فردوسى در این نامه نامدار هرچه در گنجینه خیال و آیینه تصور و در معرض دید و علم و توجه و آزمایش بوده است از فرهنگ و اخلاق، دین و آیین آداب تربیت گفتگو و نشست و برخاست، پیکار و آشتى، بزم و رزم، نام‏ دوستى و خودستایى، روانشناسى و روانکاوى، خواستگارى و زناشویى و آلات جنگ و کاربرد آنها همه و همه را در جاى خود یاد کرده و به خواننده دقیق و مستعد آموخته است.

فردوسى حس میهن‏ دوستى و ملت‏ پرورى را که پس از چندین قرن یعنى از اواخر قرن ۱۸ در مغرب زمین مفهوم راستینش را یافت در هزار سال پیش عنوان کرد و اصولاً انگیزه او در سرودن شاهنامه جوشش همین احساس و عاطفه بوده است و بس. او خواسته است واژه «ایران» را که پس از سیصد و چهل سال از یادها رفته و کلمه «عجم» به قول عرب‏ها یعنى «گُنگ» جاى آن را گرفته بود زنده کند و حدود جغرافیایى آن را بازنماید. دین و آیین قدیمش را ذکر کند و در عین این که هر استانى با استاندارى به قدرت یک شهریار کوچک اداره مى ‏شود همه را فرمانبردار پایتخت یا «ایرانشهر» شناسانده وحدت ملى ایرانیان را به این شیوه عنوان نماید و بگوید این مجموعه میهن است که باید به آن عشق ورزید و در راهش جانفشانى کرد.

۲ـ اهمیت دین و اخلاق نزد فردوسى:

براى فردوسى باز نمودن این حقیقت که آیین‏دارى و دین‏ پژوهشى پیش از اسلام هم مورد اعتناى ایرانیان بوده و جایگاه ویژه و پراهمیتى داشته است در ضمن اشعار حماسى خود و در نبردهاى پهلوانى جابه ‏جا از پناهندگى به درگاه خدا و یارى جستن از یزدان براى پیروزى بر هماوردان یاد مى ‏کند و به اندازه‏اى در این خداخوانى و یزدان‏ پناهى پیش مى ‏رود که شاهنامه را از پدیده زمینى به یک کتاب آسمانى نزدیک مى ‏کند و این از جهتى براى آن است که به عرب‏ها بفهماند که دین اسلام را براى کسانى نیاورده‏اند که از نماز و روزه و بهشت و دوزخ و روز رستاخیز و پل صراط و فرشتگان و اهریمنان «شیاطین» بى ‏خبر بوده و در بى‏ دینى و خداناشناسى به سر مى ‏برده ‏اند. بلکه به حکم یکتاپرستى و آیین مزدیسنایى با همه این آداب آشنا بوده ‏اند.

۳ـ زبان و سبک سخن فردوسى:

زبان فردوسى در ذکر احوال پهلوانان و شاهنشاهان و کارکردشان، در عین والایى و شکوه، زبانى خودمانى و مأنوس است. بدین معنا که قهرمانان شاهنامه از آدمیان برگزیده‏اند که به زبان امروز و نادشوار و اوضاع و احوالى آشنا به ذهن سخن مى ‏گویند. شاعر ملى ما رویدادها را به گونه ‏اى دلنشین و خوشایند واگویه مى ‏کند که گویى دوران رخدادهایى که مورد گزارش قرار گرفته به زمان ما نزدیک است و این ویژگى در هیچ یک از اسطوره‏ سازى ‏ها و حماسه‏ سرایى‏ هاى جهان از جمله «ادیسه و ایلیاد» (هُمر) ماننده ندارد. فردوسى براى نشان دادن این که «جهان پهلوان» ایرانى کیست و داراى چه ویژگى‏ هاى اخلاقى است از «رستم» نمادى مى ‏سازد که به واقعیت نزدیک است. او را به عنوان انسانى برترمنش و زورمند و جوانمرد مى ‏شناساند که جز در راه خیر و پیکار از زور ِ بازوى پهلوانى خود بهره نمى ‏گیرد ولى در عین حال از ضعف‏ها و کاستى‏ هایى هم برکنار نیست، هرچند در برابر نیکو منشى‏ هایش درخور چشم ‏پوشى است. این نمادى است درخور احترام و در بسیارى از جهات مى ‏تواند معیار انسانى توانمند و قهرمان قرار گیرد.

شاهنامه فردوسى براى پژوهش درباره جامعه ‏شناسى، آموزش و پرورش، تدبیر مملکت‏دارى، آموزندگى‏ هاى اجتماعى، روان‏شناسى، اندیشه هاى فلسفى، عشق و دلدادگى و نکته ‏دانى‏ هاى گوناگون در شئون زندگى، به حدى گسترده دامن است که سال‏ها مى ‏توان با شاهنامه به سر برد و در کار تحقیق و دانایى از آن بهره ‏بردارى کرد.

فردوسى شاعرى است خردگرا و آزاده ‏کیش و هر مطلبى را با ترازوى خرد مى ‏سنجد و آزادى را حق طبیعى و مسلم انسانى مى ‏داند. بنابراین در هر برخورد مخالفت ‏آمیزى که با آزادى بشود برآشفته مى ‏شود و بر آن مى ‏تازد. در کار کشوردارى معتقد به عدالت و آسودگى و آزادى ملت است و هر پادشاهى را که برخلاف آن رفتار مى ‏کند به ناسزاوار بودن محکوم مى ‏نماید و قیام مردم را در برابر زورگویى ‏هاى وى تجویز مى ‏کند و به همین قیاس فرمانرواى دادگر و مردم دوست را به چشم احترام مى ‏نگرد و از او به خوبى نام مى ‏برد.

شعر فردوسى از جهت هنر ادبى در چنان شیوه ‏اى از بلندپایگى قرار دارد و داراى چنان آهنگ و حالت مردانه ‏اى است که تاکنون هیچ شاعرى در بحر متقارب و سبک حماسه‏ سرایى به پایگاه او نرسیده و جاذبه تأثیر آن را در روح ایرانى نداشته است. در کتاب بزرگ شاهنامه ابیات سست غیر از آنچه بدان بسته‏اند چنان کم است که چیرگى ویژه شاعر را در گزینش واژه ها و به هم پیوستن آنها و رعایت شیوایى و رسایى سخن در حد برتر از وصف نشان مى ‏دهد و شاید همان گونه که خود گفته است بیش از پانصد بیت سست در سراسر شاهنامه پیدا نتوان کرد. لحن سخن فردوسى راست پیوندى ِ سخنش را با مورد گفتارش نیک مى ‏نمایاند چنان که در جاى غضب و برآشفتگى آهنگى مناسب آن و در محل شادى و خرسندى آوایى موافق این دارد و همین گونه است در مقام نکوهش یا پند و اندرز و پرسش و پاسخ یا خودستایى و تواضع که در هر یک طرز بیان خود را حفظ مى ‏نماید.

۴ـ ایثار فردوسى:

درباره فردوسى این نیز گفتنى است که گذشت و ایثار او در راه پاسدارى از زبان پارسى و فرهنگ دیرینه ملت ایران بیرون از تاب و توان عادى است. سى سال تمام از درآمد ِ کشت و کار خود، خوردن، پوشیدن و همه روزان و شبان را صرف به پایان آوردن این اثر گران سنگ و دشوار کردن، کارى است کارستان و بردبارى و حوصله و پشتکارى مى ‏خواهد که از توان بشر عادى خارج است، خاصه این که سرگذشت‏ها را با هم به نظم دلپذیر درآوردن و پاى‏بند به حفظ صحت گزارش و بلندپایگى سخن بودن کارى توان فرساست و این را کسانى دانند که اندکى از آن را آزموده باشند. این که گاهى پرسیده مى ‏شود که فردوسى پیش از آغاز کردن به تصنیف شاهنامه چه مى ‏کرده است؟ پاسخ آن است که شغل نیاکان وى کشاورزى به شیوه خرده مالکى بود و خود او نیز با همین کار، معاش خویش را تأمین مى ‏نموده و در ضمن به کسب دانش‏ هاى معمول زمان با ژرف ‏بینى هرچه بیشتر سرگرم بوده است چنان که از اشعار شاهنامه پیدا است او مردى حکیم و دانشمند به شمار مى ‏رفته و سابقه ‏اى دراز در سخن‏ سنجى داشته است زیرا بدون گذشته ممتد در تحصیل دانش و سخنورى ابیاتى چنان بلند و قوى مایه گفتن امکان ‏پذیر نیست. ناخشنودانه آنچه فردوسى پیش از شاهنامه سروده است به دست ما نرسیده و دستخوش تند باد حوادث گردیده است.

۵ ـ هدف نهایى فردوسى مادى نبوده است:

مطلب دیگرى که درباره شاعر بزرگ ما شایسته گفتن است این است که آن بزرگوار در سرودن شاهنامه هرگز نظر مادى نداشته و جز عشق به میهن انگیزه دیگرى نمى ‏توانسته است او را به این کار سترگ برانگیزد زیرا سى سال با بردبارى از آب و ملک خود گذران کردن و در راه سرودن این شاهکار جاوید هزینه کردن‏ هاى گوناگون به امید سودیابى بعد، نقد را به نسیه باختن است که کار مرد خردمندى چون فردوسى نیست و به این جهت مى ‏توان داورى کرد که به هیچ روى منظور نظر فردوسى جنبه مادى نبوده است.

این‏که فردوسى در پایان عمر، شاهنامه را به دربار «محمود» هدیه کرده است یکى از در استیصال و فقرى بوده که گریبان‏گیر شاعر شده و دیگر این که هر تألیف و تصنیف مهمى  که مورد حمایت شاهان و قدرتمندان نبوده اندیشه از میان رفتن آن به خاطر مى ‏گذشته است به این جهت فردوسى نسخه اول شاهنامه را در سال ۳۸۴ به پایان رسانیده و مترصد آن بوده است که در موقعى مناسب به نام پادشاه مقتدرى کند و در سال ۴۰۰ نسخه ‏اى را که براى بار سوم با تصرفاتى تهیه شده بود به نام محمود مى ‏نماید.

برگرفته از پیشگفتار کتاب تصاویر منتخب از شاهنامه

و ذکر مطالبى درباره وى، تألیف روانشاد دکتر پرویز دبیرى

b-telegram

آثار و تألیفات
آخرین مصاحبه ها با نشریات
تازه ترین سروده ها
فردوسی شاعر بزرگ ملی

فردوسی شاعر بزرگ ملی

فردوسى، شاعر بزرگ ملى

اگر بتوان براى یک شاعر یا نویسنده آثار او را در آینه معرفت دانست و درباره منش‏ها و روش‏هاى او به داورى نشست، «فردوسى» را مى‏توان حکیمى اندیشه ‏کوش و شاعرى پرجوش و خروش یافت که خردمندى و دلاورى را در وجود خود پرورانده است. آهنگ سخن او در حالیکه با فرهنگى متعالى آمیخته است نماینده مردانگى و فرزانگى مردى هدفمند و دلیر و با صلابت است که به اقتضاى این منش توانسته است حماسه‏ هاى ملى ما را به گونه‏اى شایسته گیرا، جذاب، دلنشین و هیجان‏انگیز به پهنه نمایش درآورد.

برگزیدن بحر متقارت براى سرودن اشعار حماسى و ایجاد گرم تازى در پهنه کارزار بهترین دلیل ذوق سلیم و روحیه سلحشورانه وى بوده که در اداى مقصودش بسیار کارساز افتاده چنان که گویى این بحر با ویژگى‏ هاى خود که مى‏تواند سخن را با سرشتى برترى‏ جویانه و عظمت آیین عرضه کند براى حماسه‏ سرایى و برانگیختن عواطف ملى و تمنیات پیروزى طلب به وجود آمده است.

نخستین گام فردوسى در پیشبرد هدف و سیر به سرمنزل مقصود همین گزینش بحر متقارب است که سرودن شعر در این بحر اگر در پایه‏ هاى نازل باشد آسان ولى در مراتب بالا و طراز اول بسیار دشوار مى‏ باشد. ویژگى این وزن براى حصول بالادستى و فرازپویى شعر، یکى تنظیم آهنگ سلحشورانه و گزینش زیباترین واژه ‏ها و تلفیق آنها است و بیشترین استفاده از واژه ‏هاى فارسى است که جامه‏اى برازنده بر اندام آنست. با در نظر گرفتن این جهات ذکر رویدادها از جزئى و کلى در این بحر که با قید بالا بودن سطح بیان و انگیزش آهنگ توأم است کارى سخت مى‏ باشد و از این رو مى‏ توان نتیجه گرفت که به پایان رساندن شاهنامه با حفظ این قیود یک معجزه ادبى بوده است.

هرچند درین گزینش «دقیقى» پیشگام فردوسى بوده است ولى دنباله‏ گیرى سبک او دلیل روشن ‏اندیشى وى در انتخاب وزن حماسى متقارب و رعایت ویژگى‏ هاى آنست. فردوسى در کتاب سترگ خود اسطوره‏ هاى قومى و حماسه ‏هاى ملى و داستان‏هاى تاریخى را یکجا گرد آورده و بدون اینکه در هیچ قسمت عنان سخن را به وادى سستى کشانده باشد اثر فناناپذیر خود را به عنوان ضامن حیات ملى و هویت تاریخى به دست ما سپرده است. براى هیچ یک از حماسه ‏سرایان جهان و ایران چنین توفیقى دست نداده و این پوشش ِ مطرّز، با افتخار، تنها بر اندام فردوسى راست آمده است. اساسا زبان فردوسى زبان برترى‏ جویى و مفاخرت‏ طلبى است و در این هدف تمامیت ‏خواه است چنان که درباره هنر و گهر که نسبت به هر یک نظر مثبت دارد معتقد است که یکى بدون دیگرى ناقص و ناساز خواهد بود و پسندیده ‏تر آن است که کسى هم هنرمند و هم نژاده باشد.

مفاخرت و خودستایى ‏هاى رستم و اسفندیار در جنگ، که نماینده تفکر فردوسى است نشان مى‏دهد که دو پهلوان بزرگ هم به نیاکان خود مى‏نازند و هم به قهرمانى‏هاى خویش تکیه مى‏کنند.

شاهنامه الهام‏ بخش میهن ‏پرستى و رادمردى و فضیلت‏ پرورى است و فردوسى نماد سجایا و صفاتى است که هر ایرانى پاکدل باید از او پیروى کند. آنچه فردوسى در شاهنامه از اوصاف گُردان ِ شیرافکن و پهلوانان لشکرشکن به رشته نظم کشیده در طى سده‏ هاى متمادى نیروبخش روحیه وطنخواهى و کشور بانى ایرانیان بوده و در گیراگیر مصائب تاریخى درس تحمل و بردبارى و نوخیزى و شکست‏ ناپذیرى را به آنان آموخته است. فردوسى در هنگامه پیکارهاى میدانى و نبردهاى خونین، زمانى که چکاچاک شمشیر یلان و گُردان، گوش‏ها را مى‏ آکند لحنى خروشناک و دشمن ‏ستیز دارد ولى آنجا که به حکمت ‏سرایى و تعلیم منش‏هاى یزدانى لب مى‏ گشاید سخنش بیان معلم اخلاق را فریاد مى آورد.

کیست که وقتى فردوسى صحنه جنگ را با سپاه ِ گُردان پیل‏ افکن و یلان تیغ‏زن مى ‏آراید و در پاس شرافت ملى نیزه ها و شمشیرها به کار مى ‏افتند، زیر تأثیر آهن‏رباى شعر شاهنامه به شجاعت و دلیرى نگرود و خون حمیت و شهامت در رگ‏هایش به جوش نیاید؟

کیست که وقتى در جنگ «رستم و اشکبوس»، رستم با آن غرور پهلوانى و اعتماد به نفس پیاده به جنگ بزرگ‏ترین قهرمان کوشانى مى ‏رود و با آن خونسردى بر خرده ‏گیرى و خودستایى اشکبوس پوزخند مى ‏زند و به یک دو تیر اسب را در کنار صاحب اسب به خاک هلاک مى ‏افکند احساس غرور نکند و بر فردوسى که آراینده این گیرودار است درود نفرستند؟

کیست که وقتى در جنگ «پشن»، «گیوِ» قهرمان را مى ‏نگرد که با شجاعت و دلاورى ِ کم‏نظیرى در میان گرد ِ غلیظ برخاسته در میدان جنگ از چپ و راست شمشیر مى ‏زند و زخم مى ‏خورد و چون غرنده شیرى سرداران و سربازان را به دشمن ‏کوبى فرا مى ‏خواند، شور ظفرمندى و وطن‏دارى را در خود بیدار نیابد و چکیده هاى کلک و طبع فردوسى را به ستایش ننشیند؟

کیست که وقتى در شاهنامه «بهرام» را مى ‏بیند که براى جستن تازیانه گم کرده خود که نامش بر آن نقش بسته است شباهنگام یکه و تنها به میدان هراسناک و پر از تشویش جنگ باز مى ‏گردد و پس از یافتن تازیانه با پهلوانان تورانى هم نبرد مى ‏شود و پس از چندى ستیز و آویز به دست «تژاو» ترک کشته مى ‏شود، آواى کیست که بر این نام دوستى و حیثیت‏ پرستى آفرین نگوید و این درس را از شاهنامه نیاموزد؟

درباره فردوسى و گران‏مایگى وى در گام زدن‏هاى بلندش در پهنه نوزایى و

بازشناسى هویت ایرانى و پاسدارى از زبان شیرین پارسى بسیار گفته‏اند و دامنه چنین گفتارى چنان گسترده و فراخ است که هرچه به نگارش درآید هنوز جاى خالى باقى است. به یک سخن مى ‏توان گفت وجود فردوسى و زمانْ یافتن او براى به سامان رساندن نظم شاهنامه بى‏گمان اعجازى را ماند که به یارى پروردگار در جهت نگهدارى ایران و حفظ روحیه ایرانیان از دستبرد ضعف و زبونى به ظهور پیوسته است. چنان که اگر شاهنامه نبود هیچ پدیده‏اى نمى ‏توانست جاى آن را پر کند و چنین تأثیرگذار باشد. شاهنامه فردوسى به تنهایى از همه مآثر ملى بیشتر و بهتر توانسته است در زنده نگهداشتن نام و نشان ایرانى و دمیدن روح مردانگى و جوانمردى و شهامت در مردم این مرز و بوم مؤثر واقع گردد و یکپارچگى و استقلال کشور را تضمین نماید.

حمله تازیان به ایران که با کشتار و غارت و به بند کشیدن زنان و کودکان همراه بود و یک کشور توانمند و پرصلابت را در برابر یک عده ناآگاه از تمدن و کشوردارى به شکست کشانید. پیشامدى نبود که از یاد همزمانان آن رویداد بزرگ برود و هرگز این سرافکندگى را تاب آورند، به ویژه آنکه رفتار ستیزه‏ جویانه پیروزمندان عقده ناک و کینه توز که حقارت و بندگى را بر دوش احساسات ایرانیان غیرتمند بار مى ‏کرد نیز چیزى نبود که واکنش‏هاى گوناگون را در پى نداشته باشد. قیام‏هاى مردانه قهرمانانى چون «ابومسلم خراسانى، بابک خرم‏دین، مازیار، مقنع و استاد سیس» و نهضت شعوبیه و حتى حکومت «صفاریان و سامانیان» هرچند درخشان و نازش خیز و امیدوارکننده بود اما ناخشنودانه هیچ یک نتوانست براى کیان ایران و ایرانى اثرى پایدار پدید آورد و با شناساندن پیشینه این ملت باستانى به گونه ‏اى مؤثر و فراگیر زمینه را براى برون راندن سیاست مستکبرانه تازیان و غلامان سرورى یافته آنها فراهم نماید و در همه اعصار دست ‏اندازان به این آب و خاک را محکوم به ناکامى  سازد.

شیوه دگرگون ناشدنى تازیان آن بود که به هر دیارى دست مى ‏یافتند فرهنگ بومى  آنجا را از میان برمى ‏داشتند و زبان مردمش را به عربى برمى ‏گرداندند تا موجبات فراموشى گذشته آنان را فراهم آورند. در ایران ما هم چنین اندیشه ناروایى را در سر مى ‏پرورانده، کارهایى از این دست را پى مى ‏گرفتند ولى در همه جا موفق شدند جز در این سرزمین اهورایى که خوشبختانه به مقصود خود نرسیدند.

۱ـ نقش فردوسى در تجدید حیات ملى:

فردوسى که بر ستیغ شکوهمند ایران‏دوستى و ملت‏گرایى عقاب آسا آشیانه داشت از پیروزى تازیان و خوارمایگى شرم ‏آورى که به ایرانیان تحمیل گشته بود خونین دل مى ‏نمود و این نکته را تا حدى مى ‏توان از پیام «رستم فرخزاد» به برادرش که مطالب آن سروده این شاعر است دریافت به این جهت در برابر چنین دلشکستگى و اندوهناکى ژرف راهى بهتر از این نیافت که:

۱ـ با حماسه ‏سرایى و ذکر سرگذشت پهلوانان دلیر و شهریاران جهانگیر ایران روزگار سرورى و سرافرازى و گران‏مایگى را آیینه‏ وار فراروى ایرانیان بازنهد و آنان را که در اثر ترکتازى ِ تازیان از پیشینه پرافتخار خودناآگاه مانده بودند به بازیافت آن سرافرازى‏ ها فراخوانَد و به بیرون افکندن بیگانگان و نفوذ آنها برانگیزد.

۲ـ زبان فارسى را که کماکم مى ‏رفت تا جاى خود را به زبان عربى بدهد از دستبرد تازیان باز رهانَد و در این راه نه تنها به پاسداریش بسنده نکند بلکه در گسترش آن از ترکیب‏ سازى‏هاى زیبا و طرح اصطلاحات و کنایات و آرایه هاى ادبى در سیاق سخن پارسى بکوشد و گوهرهاى پربها و درخشانى را از واژه هاى زیبا و دلپسند در دریاى وزن متقارب به معرض تماشا درآورد.

۳ـ فرهنگ دیرپاى ایرانیان را که پابندان دوام و ماندگارى این ملت دیرینه سال است و پیشینگى ایرانیان را در شهرنشینى و مدنیت و آگاهى از دانش‏هاى گوناگون نشان مى ‏دهد به زبان شعر بازگوید و اعلام کند که نخستین ملتى که از دیرباز به معارف بشرى دست یافته و در یکتاپرستى و دبیرى و نجوم و پزشکى و مهندسى و گاه‏شمارى و غیره به فرازمندى رسیده است ایرانیان‏اند.

۴ـ آنچه گفتنى است این است که پس از شکست شمشیر در برابر شمشیر، فردوسى به این نکته پرداخت که براى پیروزى بر دشمنان ملیت و استقلال ایران باید به جاى سلاح برنده یعنى «شمشیر» به سلاح رونده یعنى «قلم» دست یازید و به این دستاویز شاهد پیروزى را در آغوش گرفت، از این‏رو آهنگ آن کرد تا شاهنامه منثور گردآورى شده به پایمردى «ابومنصور محمد بن عبدالرزاق توسى» را با افزوده هایى که از زبان موبدان و پیران پارسى نژاد پارسا شنیده بود به نظم درآورد و براى این کار وزنى را براى شعر خود برگزیند که توان‏بخش و جان‏مایه حماسه ‏سرایى است. فردوسى در این نامه نامدار هرچه در گنجینه خیال و آیینه تصور و در معرض دید و علم و توجه و آزمایش بوده است از فرهنگ و اخلاق، دین و آیین آداب تربیت گفتگو و نشست و برخاست، پیکار و آشتى، بزم و رزم، نام‏ دوستى و خودستایى، روانشناسى و روانکاوى، خواستگارى و زناشویى و آلات جنگ و کاربرد آنها همه و همه را در جاى خود یاد کرده و به خواننده دقیق و مستعد آموخته است.

فردوسى حس میهن‏ دوستى و ملت‏ پرورى را که پس از چندین قرن یعنى از اواخر قرن ۱۸ در مغرب زمین مفهوم راستینش را یافت در هزار سال پیش عنوان کرد و اصولاً انگیزه او در سرودن شاهنامه جوشش همین احساس و عاطفه بوده است و بس. او خواسته است واژه «ایران» را که پس از سیصد و چهل سال از یادها رفته و کلمه «عجم» به قول عرب‏ها یعنى «گُنگ» جاى آن را گرفته بود زنده کند و حدود جغرافیایى آن را بازنماید. دین و آیین قدیمش را ذکر کند و در عین این که هر استانى با استاندارى به قدرت یک شهریار کوچک اداره مى ‏شود همه را فرمانبردار پایتخت یا «ایرانشهر» شناسانده وحدت ملى ایرانیان را به این شیوه عنوان نماید و بگوید این مجموعه میهن است که باید به آن عشق ورزید و در راهش جانفشانى کرد.

۲ـ اهمیت دین و اخلاق نزد فردوسى:

براى فردوسى باز نمودن این حقیقت که آیین‏دارى و دین‏ پژوهشى پیش از اسلام هم مورد اعتناى ایرانیان بوده و جایگاه ویژه و پراهمیتى داشته است در ضمن اشعار حماسى خود و در نبردهاى پهلوانى جابه ‏جا از پناهندگى به درگاه خدا و یارى جستن از یزدان براى پیروزى بر هماوردان یاد مى ‏کند و به اندازه‏اى در این خداخوانى و یزدان‏ پناهى پیش مى ‏رود که شاهنامه را از پدیده زمینى به یک کتاب آسمانى نزدیک مى ‏کند و این از جهتى براى آن است که به عرب‏ها بفهماند که دین اسلام را براى کسانى نیاورده‏اند که از نماز و روزه و بهشت و دوزخ و روز رستاخیز و پل صراط و فرشتگان و اهریمنان «شیاطین» بى ‏خبر بوده و در بى‏ دینى و خداناشناسى به سر مى ‏برده ‏اند. بلکه به حکم یکتاپرستى و آیین مزدیسنایى با همه این آداب آشنا بوده ‏اند.

۳ـ زبان و سبک سخن فردوسى:

زبان فردوسى در ذکر احوال پهلوانان و شاهنشاهان و کارکردشان، در عین والایى و شکوه، زبانى خودمانى و مأنوس است. بدین معنا که قهرمانان شاهنامه از آدمیان برگزیده‏اند که به زبان امروز و نادشوار و اوضاع و احوالى آشنا به ذهن سخن مى ‏گویند. شاعر ملى ما رویدادها را به گونه ‏اى دلنشین و خوشایند واگویه مى ‏کند که گویى دوران رخدادهایى که مورد گزارش قرار گرفته به زمان ما نزدیک است و این ویژگى در هیچ یک از اسطوره‏ سازى ‏ها و حماسه‏ سرایى‏ هاى جهان از جمله «ادیسه و ایلیاد» (هُمر) ماننده ندارد. فردوسى براى نشان دادن این که «جهان پهلوان» ایرانى کیست و داراى چه ویژگى‏ هاى اخلاقى است از «رستم» نمادى مى ‏سازد که به واقعیت نزدیک است. او را به عنوان انسانى برترمنش و زورمند و جوانمرد مى ‏شناساند که جز در راه خیر و پیکار از زور ِ بازوى پهلوانى خود بهره نمى ‏گیرد ولى در عین حال از ضعف‏ها و کاستى‏ هایى هم برکنار نیست، هرچند در برابر نیکو منشى‏ هایش درخور چشم ‏پوشى است. این نمادى است درخور احترام و در بسیارى از جهات مى ‏تواند معیار انسانى توانمند و قهرمان قرار گیرد.

شاهنامه فردوسى براى پژوهش درباره جامعه ‏شناسى، آموزش و پرورش، تدبیر مملکت‏دارى، آموزندگى‏ هاى اجتماعى، روان‏شناسى، اندیشه هاى فلسفى، عشق و دلدادگى و نکته ‏دانى‏ هاى گوناگون در شئون زندگى، به حدى گسترده دامن است که سال‏ها مى ‏توان با شاهنامه به سر برد و در کار تحقیق و دانایى از آن بهره ‏بردارى کرد.

فردوسى شاعرى است خردگرا و آزاده ‏کیش و هر مطلبى را با ترازوى خرد مى ‏سنجد و آزادى را حق طبیعى و مسلم انسانى مى ‏داند. بنابراین در هر برخورد مخالفت ‏آمیزى که با آزادى بشود برآشفته مى ‏شود و بر آن مى ‏تازد. در کار کشوردارى معتقد به عدالت و آسودگى و آزادى ملت است و هر پادشاهى را که برخلاف آن رفتار مى ‏کند به ناسزاوار بودن محکوم مى ‏نماید و قیام مردم را در برابر زورگویى ‏هاى وى تجویز مى ‏کند و به همین قیاس فرمانرواى دادگر و مردم دوست را به چشم احترام مى ‏نگرد و از او به خوبى نام مى ‏برد.

شعر فردوسى از جهت هنر ادبى در چنان شیوه ‏اى از بلندپایگى قرار دارد و داراى چنان آهنگ و حالت مردانه ‏اى است که تاکنون هیچ شاعرى در بحر متقارب و سبک حماسه‏ سرایى به پایگاه او نرسیده و جاذبه تأثیر آن را در روح ایرانى نداشته است. در کتاب بزرگ شاهنامه ابیات سست غیر از آنچه بدان بسته‏اند چنان کم است که چیرگى ویژه شاعر را در گزینش واژه ها و به هم پیوستن آنها و رعایت شیوایى و رسایى سخن در حد برتر از وصف نشان مى ‏دهد و شاید همان گونه که خود گفته است بیش از پانصد بیت سست در سراسر شاهنامه پیدا نتوان کرد. لحن سخن فردوسى راست پیوندى ِ سخنش را با مورد گفتارش نیک مى ‏نمایاند چنان که در جاى غضب و برآشفتگى آهنگى مناسب آن و در محل شادى و خرسندى آوایى موافق این دارد و همین گونه است در مقام نکوهش یا پند و اندرز و پرسش و پاسخ یا خودستایى و تواضع که در هر یک طرز بیان خود را حفظ مى ‏نماید.

۴ـ ایثار فردوسى:

درباره فردوسى این نیز گفتنى است که گذشت و ایثار او در راه پاسدارى از زبان پارسى و فرهنگ دیرینه ملت ایران بیرون از تاب و توان عادى است. سى سال تمام از درآمد ِ کشت و کار خود، خوردن، پوشیدن و همه روزان و شبان را صرف به پایان آوردن این اثر گران سنگ و دشوار کردن، کارى است کارستان و بردبارى و حوصله و پشتکارى مى ‏خواهد که از توان بشر عادى خارج است، خاصه این که سرگذشت‏ها را با هم به نظم دلپذیر درآوردن و پاى‏بند به حفظ صحت گزارش و بلندپایگى سخن بودن کارى توان فرساست و این را کسانى دانند که اندکى از آن را آزموده باشند. این که گاهى پرسیده مى ‏شود که فردوسى پیش از آغاز کردن به تصنیف شاهنامه چه مى ‏کرده است؟ پاسخ آن است که شغل نیاکان وى کشاورزى به شیوه خرده مالکى بود و خود او نیز با همین کار، معاش خویش را تأمین مى ‏نموده و در ضمن به کسب دانش‏ هاى معمول زمان با ژرف ‏بینى هرچه بیشتر سرگرم بوده است چنان که از اشعار شاهنامه پیدا است او مردى حکیم و دانشمند به شمار مى ‏رفته و سابقه ‏اى دراز در سخن‏ سنجى داشته است زیرا بدون گذشته ممتد در تحصیل دانش و سخنورى ابیاتى چنان بلند و قوى مایه گفتن امکان ‏پذیر نیست. ناخشنودانه آنچه فردوسى پیش از شاهنامه سروده است به دست ما نرسیده و دستخوش تند باد حوادث گردیده است.

۵ ـ هدف نهایى فردوسى مادى نبوده است:

مطلب دیگرى که درباره شاعر بزرگ ما شایسته گفتن است این است که آن بزرگوار در سرودن شاهنامه هرگز نظر مادى نداشته و جز عشق به میهن انگیزه دیگرى نمى ‏توانسته است او را به این کار سترگ برانگیزد زیرا سى سال با بردبارى از آب و ملک خود گذران کردن و در راه سرودن این شاهکار جاوید هزینه کردن‏ هاى گوناگون به امید سودیابى بعد، نقد را به نسیه باختن است که کار مرد خردمندى چون فردوسى نیست و به این جهت مى ‏توان داورى کرد که به هیچ روى منظور نظر فردوسى جنبه مادى نبوده است.

این‏که فردوسى در پایان عمر، شاهنامه را به دربار «محمود» هدیه کرده است یکى از در استیصال و فقرى بوده که گریبان‏گیر شاعر شده و دیگر این که هر تألیف و تصنیف مهمى  که مورد حمایت شاهان و قدرتمندان نبوده اندیشه از میان رفتن آن به خاطر مى ‏گذشته است به این جهت فردوسى نسخه اول شاهنامه را در سال ۳۸۴ به پایان رسانیده و مترصد آن بوده است که در موقعى مناسب به نام پادشاه مقتدرى کند و در سال ۴۰۰ نسخه ‏اى را که براى بار سوم با تصرفاتى تهیه شده بود به نام محمود مى ‏نماید.

برگرفته از پیشگفتار کتاب تصاویر منتخب از شاهنامه

و ذکر مطالبى درباره وى، تألیف روانشاد دکتر پرویز دبیرى

به دختر عزيزم پوران‏دخت

به بهانه روزی که بنام روز دختر نامیده شده این سروده از استاد ادیب برومند که به دختر ارجمندشان سرکار خانم پوراندخت برومند تقدیم داشته اند را منتشر می کنیم .

وکیل پوراندخت برومنداى دختر نازنین دلبندم
اى برتن و جان عزیز پیوندم

اى از تو نشاط روح شادابم
اى از تو رضاى طبع خرسندم

اى از تو به دل بسى تّسلایم
اى از تو به لب همى شکر خندم

تو گنج مکارم و کمالاتى
از توست ذخیره بِه ز یاکندم(۱)

نزد تو چنان خوشم که در گلشن
دور از تو چنان بُوَم که در بندم

تو زبده ودیعه خداوندى
من محوِ عطیّه خداوندم

تو مظهرى از خِصال نیکویى
اى خوى تو مایه خوشایندم

با خیلِ فرشتگان هماوازى
اى دخت فرشته خوى دلبندم

بادام به مغز گر شد آکنده
من دل به محبت تو آکندم

تو شاخ شکوفه بار نوروزى
من باغِ امیدوارِ اسفندم

با همت و عزمِ آهنین مردى
مانا به یقین تویى همانندم

من واژه فاخرى اگر باشم
حقّا که تویى بهین پَساوندم

خوشخوى‏ وخداشناس‏ و محجوبى
دانى که بدین صفات پابندم

بى‏ شائبه دوستدار ایرانى
کز یاد نبرده ‏اى ز من پندم

آیینه عصمت و وقارى تو
اى پاکنهاد و خوب فرزندم

از کید و فریب و کینه‏ بیزارى
چون من که رها ز قید ترفندم

زادى دو نواده بهر من دلجو
هشدار که دوستارشان چندم

خواهم ز خدا ترقى ایشان
کز خویش بسى هنر نمایندم

عمر تو «ادیب» خواست سالى صد

اى نخل ثمردهِ برومندم

علمده ـ خردادماه ۱۳۷۲

 

۱- یاکند= یاقوت

بزم شبانه

سرم خوش است و به بزم شبانه مى خندم
قدح کشیده به رغم زمانه مى ‏خندم
خراب کرد چنان آشیان من صیاد
که بر خرابىِ این آشیانه مى ‏خندم
چو بهر سوزِ درونم زبانِ گفتن نیست،
بر آتشى که به دل زد زبانه مى خندم
حدیث ما همه افسانه اى‏ ست رؤیاخیز
به خواب ‏آورىِ این فسانه مى خندم
غمین نشسته به دریا کنارِ اشک، چو شمع
به بحر غم که ندارد کرانه مى خندم
گهى به سوز درون، عاشقانه مى گریم
گهى به حال برون، عارفانه مى خندم
ز بس به خانه رگها، شده است خونها سرد
به بى صفایىِ این سرد خانه مى خندم
سرِ نیاز من و آستان کس؟ هیهات
به ناز و نخوتِ هر آستانه مى خندم
کنون که یاوه سرایى ست باب مردم روز
به شام غربت شعر و ترانه مى خندم
دیار ماست تماشاگهى غریب، «ادیب»
به کار شعبده ها، زین میانه مى خندم

به یاد شهیدان سی ام تیر

به ياد شهيدان سي ام تير

 پس از قیام دلاورانه ملّت قهرمان ایران در سی‏ام تیرماه 1331 که منتهی به استعفای «احمد قوام» و تجدید زمامداری دکتر محمد مصدق گردید این قصیده در ۳۱
تیرماه سروده و منتشر گردید در رادیو نیز قرائت شد.

به خاکِ پاک شهیدان درود باد درود

که روح‏شان همه اندر جوار حقّ آسود!

به ویژه خاک شهیدان روز سیّ ‏یم تیر

که تیر دشمن از آنان به قهر، خون پالود!

به سوگ قامت دل‏جویشان که شد در خاک

روا بود که من از دیده برگشایم رود!

روان شدند به نزهت سرای خُلدِ برین

جماعتی که خداشان به رخ دریچه گشود!

به داغِ مرگ عزیزان و زادگان دلیر

فسرده مام وطن اشک غم به خون آلود!

به پاس رایتِ فرخنده فّرِ آزادی

بسا جوان که علم کرد قد وجّدِ فرمود!

بسا کسا که در آن گیرودارِ هول‏ انگیز

ز بیم کاست ولی برمقاومت افزود!

چه سینه‏ ها که هدف شد گلوله باران را

به تیرِ آن که دل‏ اش تیره ابرِ قیراندود!

چه مغزها که فرو ریخت تیرِ خون پالای

چه پوست‏ها که ز تن کند تیغِ خون آلود!

چه جامه ‏ها که کفن شد به قامت احرار

چه جُثّه‏ ها که نگون شد گسسته تار از پود!

به دست دسته‏ای از دوستان خصم آیین

شدند کشته گروهی و دشمنان خشنود!

به دفع نهضت ملی به پای کبر و ریا

رقیبِ زخمی ایران رهی دگر پیمود!

بدین خیال که آزادگی شود در بند

بدین امید که مردانگی شود نابود!

ولیک غافل از آن کز قیامِ خلقِ رشید

رقیبِ غائله پرور ز پا درآید زود!

برآید از صفِ ملّت خروشِ فتح و سپس

نوای شوق برآید به ناله دف ورود!

دلاورانِ وطن خوش به خاک و خون غلتند

که روسیّه نروند از جهان گَهِ بدورد!

نهند یکسره سر برفراز نیزه ولیک

به پیشِ خصمِ دغلِ سرنیاورند فرود!

درود باد بر آن یکّه تازِ عرصه حقّ

که جاودان، به برِ عّز و افتخار، غُنود!

درود باد به روح شهیدِ آزادی

که گوی فخر و مباهات، از میانه ربود!

ز خون خویش هر آن کو نگاشت نام وطن

به نامه ثبت کند نام وی سپهر کبود!

بهوش باش که سودای جنگ با مردم

برای هیچ کس اندر جهان ندارد سود!

کنون به شکر تنعّم ز غرفه‏ های بهشت

به اشتیاق نیوشد شهید، بانگِ درود!

درین دیار ادیبا هماره تا به ابد

به قلب پیرو جوان بی‏خلاف و گفت و شنود!

خجسته آتش مهر وطن فروزان باد

وزو به دیده دشمن فلک رساند دود!

قهرمان سخنورى

سروده استاد ادیب برومند  در رثاى استاد جلال ‏الدین همایى «سنا» که در بیست و هشتم تیرماه ۱۳۵۹ درگذشت اند را منتشر می کنیم . 

untitled

آوخ که باغ علم و هنر دلگشا نماند

 بستانسراى شعر و ادب را صفا نماند

 

آوخ که لاله‏ هاى شکوفاى شعر را

 دیگر نوازشى زنسیم صبا نماند

 

دردا که شد فضاى ادب تیره وندرآن

 غیر از سیاه چادر سوگ و عزا نماند

 

در باغ، گشت بلبل دستان‏سرا خموش

 در ناى عشق، نغمه شور و نوا نماند

 

تابنده ذرّه ‏بینِ دقایق نگر شکست

 بر لوح نقشبندِ فضیلت جلا نماند

 

تا شد سراى دانش و فن بى‏ سرایدار

 غیر از سکوت محض، به دانش‏سرا نماند

 

زآن دم که نور چشم عزیزان «سنا» برفت

 در دیده روشنایى و دردل ضیا نماند

 

واحسرتا که دیده عجب ماجرا بدید

 مرگ جلال دین همایى «سنا» بدید

 

اى واى ازین خبر که چه دل‏ها فکار کرد

 دل‏هاى بى‏شمار، به حسرت دچار کرد

 

اهل سخن به درد سخن دردمند ساخت

 شهر هنر به سوگ هنر، سوگوار کرد

 

شاهین مرگ بر سر گلزار، پرگشود

 رعنا تذرو باغ ادب را شکار کرد

 

تا خاکِ غم به فرقِ سپاه سخن کند

 عفریت مرگ حمله بدین تکسوار کرد

 

زین داغ و درد شاهد دریا شکوهِ شعر

 اشک محن ز دیده روان در کنار کرد

 

تحقیق کرد شیون و تدریس خون گریست

 «عرفان» درید رخت و سیه‏ گون شعار کرد

 

سالار کاروان ادب تا سپرد جان

 ما را به سوى وادى غم رهسپار کرد

 

دردا که قهرمان دیار سخنورى

 دم در کشید و ماند تهى جاى انورى

 

دانى که رفت آن‏که عدیم النظیر بود؟

 علامه ‏اى ادیب و ادیبى شهیر بود

 

در شعر، شأن شاعرِ تازى «جریر» داشت

 در علم، همچو خواجه طوسى «نصیر» بود

 

در فقه و در ریاضى و در حکمت و نجوم

 سر رشته‏ دار آگه و دانا خبیر بود

 

گر واژه کبیر کسى را سزد به علم

 او را سزد که نادره مردى کبیر بود

 

او آن‏چنان به شعرِ دلاویز علقه داشت

 کز شاعران نابغه منت ‏پذیر بود

 

تا شرح حال شاعر فحلى کند به دست

 کوشنده با تواضع مردى فقیر بود

 

بود آن چنان عظیم شکوه فضیلت‏ اش

 کآنجا حقیر، منصب میر و وزیر بود

 

افسوس کآن بقیه ابدال روزگار

 پوشید رخ ز جمع مریدان بى ‏شمار

 

رفت ‏آن‏که جز به‏ حق و حقیقت نظر نداشت

 جز در هواى معرفت ‏الله سفر نداشت

 

جز با کتاب و دفتر و کلک سخن گزار

 سرّ و سرى ز شامگهان تا سحر نداشت

 

یک لحظه روى از در تعلیم برنتافت

 یک لمحه دست از سر تحقیق برنداشت

 

سالى فزون ز شصت، به هشتاد سال عمر

 تدریس کرد و کار به کار دگر نداشت

 

چندین هزار صفحه در اوصاف اصفهان

 بنوشت و غیرعشق یکى راهبر نداشت

 

سرتابه پاى، عشق وطن بود در سرش

 سرگشته‏ وار در رهش از تن خبر نداشت

 

تیرِ «هزار و سیصد و پنجاه و نه» گسست

 قید حیات وى که زِ مردن حذر نداشت

 

روحش قرین رحمت پروردگار باد

 با اولیا به خلد برین همجوار باد

 

بعد از تو اى سنا دل ما را شکیب نیست

 جز غم انیس خاطر حسرت نصیب نیست

 

اى اوستاد فحل که بعد از رحیل تو

 ایماى شاهدان سخن دلفریب نیست

 

بودى به علم و فضل، پس افکند قرن‏ها

 رفتى و همقران تو یکتن لبیب نیست

 

بعد از تو در دیار ادب اى فقید عصر

 گر علم و فن غریب فتد بس غریب نیست

 

در باغ افتخار، گل و لاله پژمرید

 کاین باغ را ز بعد تو یک عندلیب نیست

 

بانگ تو کز وراى قرون گوش مى‏نواخت

 چون‏ شد خموش ‏چاره‏ به ‏غیر از شکیب نیست

 

درماتم توانَد سخن گستران نژند

 لیکن یکى نژند به سان «ادیب» نیست

 

آرام جوى در کنف رحمت خداى

 کآرامگاه توست دل هر سخن سراى

 

نثر