زندگینامه 

عبدالعلی ادیب برومند در بیست و یکم خرداد ماه ۱۳۰۳در زادگاهش شهر« گـز» از شهرستان برخوار اصفهان به دنیا آمده است .
پدرش مرحوم «مصطفی قلیخان برومند» از خوانین گـز بود که از حسن خط و مقدمات زبان عربی و آگاهی های تاریخی بهره داشت . به زبان فرانسه مسلـّط واز جمله تجدد طلبان عصر بود، هیچ گاه شغل دولتی نپذیرفت و به کار مِلکداری و کشاورزی اکتفا نمود .
مادرش مرحوم «رباب غفار دخت» ، خواهر بزرگ استاد «حیدر علیخان برومند» بود که از سواد خــوانــدن و نــوشتن بـی بـهره نبود ، در خـانـه داری و تنظیم امـور اقتصادی خـانـواده زنی لیاقت مند و با شخصیّت به شمار می رفت که درباره تحصیلات فرزندان هم ، پی گیری و علاقه مندی کامل از خود نشان میداد .

ادامه زندگینامه استاد ادیب برومند


مقدم عاشقان ایران زمین وادبیات این مرز و بوم را گرامی می دارد. این سایت به اصرار و خواهش دوست داران ادب , فرهنگ و هنر اصیل ایران از استاد ادیب برومند و به کوشش هواداران شعر و خط مشی سیاسی ایشان تشکیل شده است ، تا گوهر گرانبهای ادبیات معاصر بیش از پیش به جهانیان معرفی گردد.

عضویت در خبرنامه

برای دریافت آخرین مطالب سایت لطفاً ایمیل خود را وارد کنید:

برای دانلود نرم افزار آندرویدی گلچین اشعار استاد ادیب برومند بارکد زیر را توسط موبایل اسکن کنید یا بارکد را لمس کنید
دانلود نرم افزار گلچین اشعار ادیب

به پیشگاه فردوسی

به پيشگاه فردوسي

به مناسبت روز شعر و ادب پارسی 

 

به پیشگاه فردوسی 

شبی داستان گستر و دیرپای
به زیبنده آیین فراگیرجای
فروگسترانیده برکوه و دشت
یکی پهن دامن به جای نشست
از آن زایش فرخ دیرباز
به دیگرشبان سرفرازان بناز
ز زاییدن مهرگیتی فروز
شده ناز پیوند و فرخنده روز
فزون تر ز شبهای دیگربلند
به پایان آذرمه سردخند
من اندریکی روستای کهن
به شش سالگی شاهد انجمن
پدربود و مادر فراخاسته
یکی خانگی بزم آراسته
به آیین یلدا ز بهر شگون
به خوان چیده از میوه ها گونه گون
من و دیگران ازکسان حرم
زخوان بهره ورهریکی بیش وکم
هم ازشام کردن شده بهره یاب
برفتیم دربستر ازبهرخواب
چودرخواب خوش پاسی ازشب گذشت
مرا حال یکسر دگرگونه گشت
به ناگه ز آوای مردانه ای
زگلبانگ دانای فرزانه ای
دوچشمم زخواب گران بازشد
دلم محوآن طرفه آوازشد
اگرچند چشمان من بسته بود
دو گوشم برآن نغمه پیوسته بود
چو آن نغمه ها دردلم جا گرفت
وجودم نوازش سراپا گرفت
چنانم زلذت دگر گشت حال
که گفتی برآورده ام پر وبال
که بود آن برآورده آوای خوش؟
برآورده آوای زیبای خوش
پدربود کز پهلوانی سرود
به شهنامه خواندن دل من ربود
همانا که گاه جوانیش بود
گرایش به شهنامه خوانیش بود
به فردوسیش بود بسیار مهر
ز صهبای شعرش فروزنده چهر
به گردانه آهنگ وبانگ بلند
همی خواند آن سرورارجمند
«دلیری که بد نام او اشکبوس
همی برخروشید برسان کوس»
«بیامد که جوید زایران نبرد
سرهمنبرد اندر آرد به گرد»

از آن شب که بشنیدم این داستان
شدم جذب آن نامه ی باستان
به جان دوستار سراینده اش
به دل حق گزار وستاینده اش
چکد یاد فردوسی از خامه ام
دل آکنده ازمهر شهنامه ام

الا ای گرانمایه دانای توس
که خورشید پای تو را داد بوس
به هفت آسمان رفت آوازه ات
فلک نیست ظرفی به اندازه ات
فروزنده چهری به فرزانگی
فرازنده قدی به مردانگی
تو برنام داران ایران سری
به رادان و رازآگهان سروری
در ایران ندیدم یکی شیرمرد
که کاری به مقدارکارتوکرد
وزآن شیرمردان همه هم کنار
نکردند کاری چنین پایدار
درایران به فرت یکی مرد نیست
دراین پهنه ات کس هماورد نیست
که درآسمان سخن گستری
تویی مهرتابنده ی خاوری
سرایندگان را تویی رهنمون
سوی هفتمین طارم نیلگون
در ایران بسی گرچه دانشوراند
تو چون ماهی و دیگران اختراند
زبان دری از تو نیرو گرفت
وزین رو جهان را زهرسو گرفت
تو دادی به هر واژه اش آب ورنگ
بهایش فزودی به مقدار و سنگ
بسی واژه کز یادها رفته بود
دل از تاب مهجوریش تفته بود
کشیدیش بیرون زهرگوشه ای
ز اندیشه بخشیدیش توشه ای
به سلک سخن خوش درآوردیش
به خرگاهِ کیوان برآوردیش
زآمیزه ی واژه های دری
قرین ساختی زهره با مشتری
عروس سخن از تو با فر و زیب
به هرهفت آرایه شد دلفریب
نگارین هنر از تو زیبنده گشت
زجادوی کلکت فریبنده گشت
زهرکس که سازِ سخن برگرفت
سرودِ تو آهنگ برتر گرفت
زهرگفته کان بس دلاویزتر
سخنهای تو رامش انگیزتر
خرد مسند آرای ایوان تو است
هنر بنده ی سر به فرمان تو است
تو چون سردهی پهلوانی سرود
به شور اندرآری زتن تاروپود
تویی آن جهان پهلوان سخن
که نازد به نامت جهان سخن
بشر را تو در بند آسایشی
رهاننده ازچنگ آلایشی
تو را بس نظر داشت برمردمی ست
گریزایی از شیوه ی کژدمی ست
شرف را یکی مرد آزرمگین
جهان چون تو کی دید با داد ودین
گراستادی آرایش جنگ را
زصلح است کز دل بری زنگ را
جهان بینی و حکمت آمیختی
به آوندِ[۱] علم و خرد ریختی
به خوان برنهادی گوارا خورش
که یابد از او جان و دل پرورش
ز رستم یلی ساختی یکه تاز
جوانمرد و خوش خوی ومردم نواز
هرآن چیزکِت بد خوشایند ونغز
نمودی درآن گردِ بیدار مغز

چو شد واژگون بخت ایرانیان
نماند از شکوهِ کیانی نشان
حرامی صفت از ره آز وکین
فرَس راند تازی به ایران زمین
نبودش ز بهر زر اندوختن
«به جز غارت وکشتن وسوختن»
ره آوردش ار چند آیین پاک
ولی کارکردش بسی دردناک
سلوکش به هنجار اسلام نی
پی غارتش خواب وآرام نی
لبش گرچه با نام اسلام بود
دلش دور از این ایزدی نام بود
برون ریخت از سینه بس کینه را
برانداخت فرهنگِ دیرینه را
به رغمِ پیمبربه یکبارگی
برآورد دستِ ستم کارگی
نماند اندراین بوم وبرفر وجاه
نه تخت و نه رخت و نه زرین کلاه
براین جمله بگذشت سالی دویست
که ایران براحوال خود خون گریست
به ایرانی آن گونه برگشت حال
که شد قد چون سروش ازناله نال[۲]

سرش برسرظلمِ حجاج رفت
همه مرده ریگش به تاراج رفت
دراین سالیان هرکه قد برفراخت
سپاه عرب کار او را بساخت

مماناد پوشیده اندرجهان
کهن رازِ پیروزی تازیان
که بودند ایرانیان همگروه
زشاهان و ازموبدان در ستوه
شنیدند چون مژده ی داد ومهر
زآیین پیغمبرِ پاک چهر
که کس را نباشد به کس برتری
جز از راه تقوا و مینوفری
هجوم عرب را نبستند راه
مگر گیرد اسلامشان در پناه
به امیدِ این کیش مینو نهاد
کس اندرمیان دادِ مردی نداد
وگرنه عرب راکجا بود تاب
که بیند چراگاهِ ایران به خواب
کجا بود تازی چنان مایه وَرز
که تازد بدین نام بردار مرز
دریغا که ترفندشان کار بود
نه برسان گفتار،کردار بود

الا ای سخن سنج بیداربخت
که بردی به فردوس ِ جاوید رخت
تو بالیده درعهد سامانیان
سگالیده درکار ایرانیان
نه «محمود» پیدا و نی لشگرش
نه زرینه اورنگ و نی افسرش
که درسیصدوشصت،برخاستی
به کاری گران،همت آراستی
چو دیدی که باشند ایرانیان
ز پیشینه ی خویشتن بی نشان
گروهی غم اندوزِ ماتم کده
گروهی دگرخیل ِ تازی زده
زفر کِیی مانده بی آگهی
هم ازنام داران ِ با فرهی
زجنگی سواران ِ فرخ نژاد
جهان پهلوانان ِ با فر و داد
هم از روزگاران نام آوری
زگاهِ جهانداری و داوری
زجورِ بداندیش، سرکوفته
به مژگان ره بندگی روفته
به نودولتان داده سنگین خراج
به بیگانگان باخته تخت وتاج

تو را تاب این جمله دیدن نبود
شکیبیدن از دردِ میهن نبود
به فرخنده پیغام ِ فرخ سروش
برآوردی ازسینه پنهان خروش
برون آختی از بغل خامه را
قد افراختی نظم ِ شهنامه را
نشستی پس ِ زانوی آرزوی
چو در پشت سنگریلی رزم جوی
نجات وطن راهدف ساختی
بسی تیر زی دشمن انداختی
پراکنده ازهرسویی داستان
به کف کردی از دوده ی باستان
کشیدی به نظم دری هرچه بود
خروش سواران ِ جنگ آزمود
هم از بخردان و ردان بی شمار
نوشتی سخنهای آموزگار
نمودی ز یادِ دلاور یلان
جوانمردی و داد راهمنشان
همه پهلوانان ایران سپاه
زتو بازجستند دیرینه جاه
بُسفتی به عزم گران کوه را
ستردی ز دل داغ اندوه را
تو جوشنده خون در تن ِ رستمی
به رزم اندرش جا به جا همدمی
چو ایران بخوانْد آن یل تاج بخش
تواَش برنشاندی به تازنده رخش
چو دیدت به دشمن گره کرده مشت
«تهمتن»پسر را به پای تو کشت
تویی سوگمند سیاووش پاک
که خونش به یاد تو جوشد ز خاک
اگر کاوه شورید برماردوش
به جنگ ستم خونش آمد به جوش
تو دادی به دستش در این سالیان
شکوه آفرین پرچم کاویان[۳]

نهان درچکاچاکِ رزم آوران
تویی کرده رازِ درون را عیان
زگردِ سواران به دشت نبرد
تویی هرزمان سربرآورده مرد
درآویزش لشگر آوای کوس
بود نعره ای کان برآمد زتوس
خود آن نعره آوای درد تو بود
ز درد وطن یادکرد تو بود
هم ازماتم رستمی سوگوار
هم ازمرگ رویین تن اسفندیار
گل آرزوهای رفته به باد
شکفت از دمت درگلستان یاد
دواندی تو خون در رگ آرزوی
مگر آبرو بازآری به جوی
به یزدان پرستی شدی راهبر
به مینوگرایی گشاینده در
نکوهیدی آیین بیداد را
ستودی نکوکاری و داد را
توما را شناساندی اندرجهان
نماندی گهر با هنر درنهان
دمیدی به تندیس ما تاب و توش
نمودی به پیکارمان سخت کوش
تو ایرانیان را همه حلقه وار
به گِردهم آوردی از هر کنار
چو شهنامه این حلقه را شد نگین
زنو زنده شد نام ایران زمین
جهان تا جهان است وگیتی به پای
تو را کوه رفعت نجنبد زجای
نه تنها «ادیبت»ستاینده است
که گیتی به ارجت فزاینده است

۱- آوند = ظرف
۲- نال = نی میان تهی،رگ وریشه ی قلمِ نی
۳- نسخه ی دیگر،اخترکاویان.

 

b-telegram

آثار و تألیفات
آخرین مصاحبه ها با نشریات
تازه ترین سروده ها
به پیشگاه فردوسی

به پيشگاه فردوسي

به مناسبت روز شعر و ادب پارسی 

 

به پیشگاه فردوسی 

شبی داستان گستر و دیرپای
به زیبنده آیین فراگیرجای
فروگسترانیده برکوه و دشت
یکی پهن دامن به جای نشست
از آن زایش فرخ دیرباز
به دیگرشبان سرفرازان بناز
ز زاییدن مهرگیتی فروز
شده ناز پیوند و فرخنده روز
فزون تر ز شبهای دیگربلند
به پایان آذرمه سردخند
من اندریکی روستای کهن
به شش سالگی شاهد انجمن
پدربود و مادر فراخاسته
یکی خانگی بزم آراسته
به آیین یلدا ز بهر شگون
به خوان چیده از میوه ها گونه گون
من و دیگران ازکسان حرم
زخوان بهره ورهریکی بیش وکم
هم ازشام کردن شده بهره یاب
برفتیم دربستر ازبهرخواب
چودرخواب خوش پاسی ازشب گذشت
مرا حال یکسر دگرگونه گشت
به ناگه ز آوای مردانه ای
زگلبانگ دانای فرزانه ای
دوچشمم زخواب گران بازشد
دلم محوآن طرفه آوازشد
اگرچند چشمان من بسته بود
دو گوشم برآن نغمه پیوسته بود
چو آن نغمه ها دردلم جا گرفت
وجودم نوازش سراپا گرفت
چنانم زلذت دگر گشت حال
که گفتی برآورده ام پر وبال
که بود آن برآورده آوای خوش؟
برآورده آوای زیبای خوش
پدربود کز پهلوانی سرود
به شهنامه خواندن دل من ربود
همانا که گاه جوانیش بود
گرایش به شهنامه خوانیش بود
به فردوسیش بود بسیار مهر
ز صهبای شعرش فروزنده چهر
به گردانه آهنگ وبانگ بلند
همی خواند آن سرورارجمند
«دلیری که بد نام او اشکبوس
همی برخروشید برسان کوس»
«بیامد که جوید زایران نبرد
سرهمنبرد اندر آرد به گرد»

از آن شب که بشنیدم این داستان
شدم جذب آن نامه ی باستان
به جان دوستار سراینده اش
به دل حق گزار وستاینده اش
چکد یاد فردوسی از خامه ام
دل آکنده ازمهر شهنامه ام

الا ای گرانمایه دانای توس
که خورشید پای تو را داد بوس
به هفت آسمان رفت آوازه ات
فلک نیست ظرفی به اندازه ات
فروزنده چهری به فرزانگی
فرازنده قدی به مردانگی
تو برنام داران ایران سری
به رادان و رازآگهان سروری
در ایران ندیدم یکی شیرمرد
که کاری به مقدارکارتوکرد
وزآن شیرمردان همه هم کنار
نکردند کاری چنین پایدار
درایران به فرت یکی مرد نیست
دراین پهنه ات کس هماورد نیست
که درآسمان سخن گستری
تویی مهرتابنده ی خاوری
سرایندگان را تویی رهنمون
سوی هفتمین طارم نیلگون
در ایران بسی گرچه دانشوراند
تو چون ماهی و دیگران اختراند
زبان دری از تو نیرو گرفت
وزین رو جهان را زهرسو گرفت
تو دادی به هر واژه اش آب ورنگ
بهایش فزودی به مقدار و سنگ
بسی واژه کز یادها رفته بود
دل از تاب مهجوریش تفته بود
کشیدیش بیرون زهرگوشه ای
ز اندیشه بخشیدیش توشه ای
به سلک سخن خوش درآوردیش
به خرگاهِ کیوان برآوردیش
زآمیزه ی واژه های دری
قرین ساختی زهره با مشتری
عروس سخن از تو با فر و زیب
به هرهفت آرایه شد دلفریب
نگارین هنر از تو زیبنده گشت
زجادوی کلکت فریبنده گشت
زهرکس که سازِ سخن برگرفت
سرودِ تو آهنگ برتر گرفت
زهرگفته کان بس دلاویزتر
سخنهای تو رامش انگیزتر
خرد مسند آرای ایوان تو است
هنر بنده ی سر به فرمان تو است
تو چون سردهی پهلوانی سرود
به شور اندرآری زتن تاروپود
تویی آن جهان پهلوان سخن
که نازد به نامت جهان سخن
بشر را تو در بند آسایشی
رهاننده ازچنگ آلایشی
تو را بس نظر داشت برمردمی ست
گریزایی از شیوه ی کژدمی ست
شرف را یکی مرد آزرمگین
جهان چون تو کی دید با داد ودین
گراستادی آرایش جنگ را
زصلح است کز دل بری زنگ را
جهان بینی و حکمت آمیختی
به آوندِ[۱] علم و خرد ریختی
به خوان برنهادی گوارا خورش
که یابد از او جان و دل پرورش
ز رستم یلی ساختی یکه تاز
جوانمرد و خوش خوی ومردم نواز
هرآن چیزکِت بد خوشایند ونغز
نمودی درآن گردِ بیدار مغز

چو شد واژگون بخت ایرانیان
نماند از شکوهِ کیانی نشان
حرامی صفت از ره آز وکین
فرَس راند تازی به ایران زمین
نبودش ز بهر زر اندوختن
«به جز غارت وکشتن وسوختن»
ره آوردش ار چند آیین پاک
ولی کارکردش بسی دردناک
سلوکش به هنجار اسلام نی
پی غارتش خواب وآرام نی
لبش گرچه با نام اسلام بود
دلش دور از این ایزدی نام بود
برون ریخت از سینه بس کینه را
برانداخت فرهنگِ دیرینه را
به رغمِ پیمبربه یکبارگی
برآورد دستِ ستم کارگی
نماند اندراین بوم وبرفر وجاه
نه تخت و نه رخت و نه زرین کلاه
براین جمله بگذشت سالی دویست
که ایران براحوال خود خون گریست
به ایرانی آن گونه برگشت حال
که شد قد چون سروش ازناله نال[۲]

سرش برسرظلمِ حجاج رفت
همه مرده ریگش به تاراج رفت
دراین سالیان هرکه قد برفراخت
سپاه عرب کار او را بساخت

مماناد پوشیده اندرجهان
کهن رازِ پیروزی تازیان
که بودند ایرانیان همگروه
زشاهان و ازموبدان در ستوه
شنیدند چون مژده ی داد ومهر
زآیین پیغمبرِ پاک چهر
که کس را نباشد به کس برتری
جز از راه تقوا و مینوفری
هجوم عرب را نبستند راه
مگر گیرد اسلامشان در پناه
به امیدِ این کیش مینو نهاد
کس اندرمیان دادِ مردی نداد
وگرنه عرب راکجا بود تاب
که بیند چراگاهِ ایران به خواب
کجا بود تازی چنان مایه وَرز
که تازد بدین نام بردار مرز
دریغا که ترفندشان کار بود
نه برسان گفتار،کردار بود

الا ای سخن سنج بیداربخت
که بردی به فردوس ِ جاوید رخت
تو بالیده درعهد سامانیان
سگالیده درکار ایرانیان
نه «محمود» پیدا و نی لشگرش
نه زرینه اورنگ و نی افسرش
که درسیصدوشصت،برخاستی
به کاری گران،همت آراستی
چو دیدی که باشند ایرانیان
ز پیشینه ی خویشتن بی نشان
گروهی غم اندوزِ ماتم کده
گروهی دگرخیل ِ تازی زده
زفر کِیی مانده بی آگهی
هم ازنام داران ِ با فرهی
زجنگی سواران ِ فرخ نژاد
جهان پهلوانان ِ با فر و داد
هم از روزگاران نام آوری
زگاهِ جهانداری و داوری
زجورِ بداندیش، سرکوفته
به مژگان ره بندگی روفته
به نودولتان داده سنگین خراج
به بیگانگان باخته تخت وتاج

تو را تاب این جمله دیدن نبود
شکیبیدن از دردِ میهن نبود
به فرخنده پیغام ِ فرخ سروش
برآوردی ازسینه پنهان خروش
برون آختی از بغل خامه را
قد افراختی نظم ِ شهنامه را
نشستی پس ِ زانوی آرزوی
چو در پشت سنگریلی رزم جوی
نجات وطن راهدف ساختی
بسی تیر زی دشمن انداختی
پراکنده ازهرسویی داستان
به کف کردی از دوده ی باستان
کشیدی به نظم دری هرچه بود
خروش سواران ِ جنگ آزمود
هم از بخردان و ردان بی شمار
نوشتی سخنهای آموزگار
نمودی ز یادِ دلاور یلان
جوانمردی و داد راهمنشان
همه پهلوانان ایران سپاه
زتو بازجستند دیرینه جاه
بُسفتی به عزم گران کوه را
ستردی ز دل داغ اندوه را
تو جوشنده خون در تن ِ رستمی
به رزم اندرش جا به جا همدمی
چو ایران بخوانْد آن یل تاج بخش
تواَش برنشاندی به تازنده رخش
چو دیدت به دشمن گره کرده مشت
«تهمتن»پسر را به پای تو کشت
تویی سوگمند سیاووش پاک
که خونش به یاد تو جوشد ز خاک
اگر کاوه شورید برماردوش
به جنگ ستم خونش آمد به جوش
تو دادی به دستش در این سالیان
شکوه آفرین پرچم کاویان[۳]

نهان درچکاچاکِ رزم آوران
تویی کرده رازِ درون را عیان
زگردِ سواران به دشت نبرد
تویی هرزمان سربرآورده مرد
درآویزش لشگر آوای کوس
بود نعره ای کان برآمد زتوس
خود آن نعره آوای درد تو بود
ز درد وطن یادکرد تو بود
هم ازماتم رستمی سوگوار
هم ازمرگ رویین تن اسفندیار
گل آرزوهای رفته به باد
شکفت از دمت درگلستان یاد
دواندی تو خون در رگ آرزوی
مگر آبرو بازآری به جوی
به یزدان پرستی شدی راهبر
به مینوگرایی گشاینده در
نکوهیدی آیین بیداد را
ستودی نکوکاری و داد را
توما را شناساندی اندرجهان
نماندی گهر با هنر درنهان
دمیدی به تندیس ما تاب و توش
نمودی به پیکارمان سخت کوش
تو ایرانیان را همه حلقه وار
به گِردهم آوردی از هر کنار
چو شهنامه این حلقه را شد نگین
زنو زنده شد نام ایران زمین
جهان تا جهان است وگیتی به پای
تو را کوه رفعت نجنبد زجای
نه تنها «ادیبت»ستاینده است
که گیتی به ارجت فزاینده است

۱- آوند = ظرف
۲- نال = نی میان تهی،رگ وریشه ی قلمِ نی
۳- نسخه ی دیگر،اخترکاویان.

 

تعصب

 

این تعصب چیست در نفس بشر

 مایه بس فتنه و آشوب و شَر

 

مایه کین است و پیکار و نفاق

 سدّ ستوارى به راه اتّفاق

 

از تعصّب فتنه ‏ها برخاسته ‏ست

 جنگ‏هاى خونفشان آراسته‏ ست

 

هر کجا هر فتنه ‏اى آتش گشود

 جز به تحریک تعصّب‏ها نبود

 

این تعصب بهر دین و مذهب است

 یا براى کسب جاه و منصب است

 

یا رقابت در میان قوم هاست

 کز تعصب راهشان سوى خطاست

 

بین اقوام و عشایر جنگها

 رخ نماید با دگرگون رنگها

 

کُشت و کشتار اوفتد در بینشان

 تا اداساز تعصب دِینشان

 

بس سر و دست اندرین آشوب ها

 خُرد گردد از چماق و چوب ها

 

گه به نام مرزهاى کشور است

 کز تجاوزها نبردش در برست

 

گه به دستاویز اغراض دگر

 خانمان‏  ها را کند زیر و زبر

 

زین تعصب اى بسا کس شد فدا

 در ره یک اختلاف ناروا

 

گر نژادى باشد وگر مسلکى

 هست بر اصل جهالت متکى

 

با تعصب اى بسا کز حرف مفت

 در هیاهوى جدل چشمى نخفت

 

من نگویم یکسر از آن شو برى

 بلکه گویم شو به تعدیلش جَرى

 

در تعصب میل کن بر انعطاف

 خویشتن را از تخاصم کن معاف

 

باش غیرتمند اما با خرد

 کز خرد هر کار کرد اندر خورد

 

با عدالت باش و غیرتمند باش

 تخم کین در مزرع غیرت مپاش

 

نه تعصب خوب و نه بى‏ غیرتى

 هست تعدیلش ز نیکو سیرتى

به مجاهد پیر

به مجاهد پیر

در سوگ درگذشت زنده ‏یاد مرحوم آیت ‏الله طالقانى

این چه شوریست در جهان بینم

 شور محشر به هر کران بینم

صبحگاهى نژند و ماتم ‏خیز

 درد پرورد و غم نشان بینم

بامدادى چو شامگاه خزان

 حسرت ‏انگیز و تیره‏ سان بینم

از زن و مرد کوى و برزن را

 پرغم و ناله و فغان بینم

سربه سر کشورى خروش و عزاست

 چشم‏ ها جمله خونفشان بینم

همه جا شور و غلغل و غوغاست

 گوشها پر ز بانگ واویلاست

همه گویند صد هزار افسوس

 آه ازین مرگ جانشکار افسوس

کو گرامى مجاهد نستوه

 مرد میدانِ کارزار افسوس

کو گرانقدر عالم تفسیر

 پارسا مرد حق شعار افسوس

کو امام جماعت نهضت

 خطبه‏ خوان بزرگوار افسوس

کارزارى چریک پیر که گشت

 بعد ازو کار خلق، زار افسوس

آن‏که غمخوار و مصلح ما بود

 نامش آرام‏بخش دلها بود

اى گرانمایه طالقانى ما

 اى ره ‏آموز کاروانى ما

اى شده ارتجاع را دشمن

 مترنم به همزبانى ما

ما مقصر ز پاسدارى تو

 تو مُکمِّل به پاسبانى ما

اى سراپا تعهد و اخلاص

 بهر ارشاد جاودانى ما

اى همه جنب و جوش و پویایى

 بهر اصلاح زندگانى ما

از بر مخلصان کجا رفتى

 سوى دیگر، چرا رفتى

مگر از جمله اولیا بودى

 که همى با حق آشنا بودى

مرد تاریخ انقلاب وطن

 نه هم‏ اکنون که سالها بودى

سالها با شکنجه در زندان

 به دوصد رنج، مبتلا بودى

تربیت کرده بس مبارز را

 با همه یار و همنوا بودى

پرتوان همچو آهن و پولاد

 در بر زخم اشقیا بودى

جنگ جستى همیشه با طاغوت

 تا شکستیش قدرت و جبروت

ننگریم از چه رو لقایت را

 آن قد و قامت رسایت را

جاى تو در میان ما خالى‏ ست

 چون تهى بنگریم جایت را؟

زیر این گنبد کبود چرا

 نشنویم آشنا صدایت را

سخنانت به مرده جان مى‏داد

 جان به قربان نواى نایت را

انقلاب از دم تو یافت جلا

 کى تحمل کند جلایت[۱] را؟

ما تو را جمع دوستدارانیم

در رهت جمله رهسپارانیم

یاد دارم که از قضا یک چند

 «به قزل‏قلعه»[۲] بودمت همبند

محضرى داشتى بس شیرین

سخنانت قرین شکر خند

گفته ‏ات کز زبان ایمان بود

بود خاطرنواز و جان پیوند

بودى الهام‏بخش من در شعر

شعر ضحاک‏ سوزِ کاوه ‏پسند

خواندمت طرفه شعرها زین دست

به تعهد مقیّد و پابند

اینک آوخ که سوگوار توام

مرثیت‏ گوى و اشکبار توام

۲۰ شهریور ۱۳۵۸

     مرحوم آیت‏ اله طالقانى از روحانیون راستین و مبارز و آزادیخواه بود که در زمان محمدرضاشاه در نتیجه چالش‏هاى مستمر خود با شاه و حکومتِ پلیسىِ او، چندین بار به زندان افتاد و به شهرهاى دوردست تبعید شد ولى هرگز از مبارزه دست برنداشت همزمان با خیزش مردم در مطالبه آزادى و تغییر اوضاع، از زندان آزاد گردید و مورد استقبال عده بیشمارى از مردم قرار گرفت. در آغاز انقلاب، پس از ورود آیت ‏اله خمینى به کشور به امامت
جماعت در تهران منصوب گردید.

[۱]. جلا: دورى، دروى از وطن.

[۲]. قزل قلعه: زندان زندانیان سیاسى در زمان محمدرضاشاه بود.

آه‏ هاى من

بس آه سرد از دل من مى‏ کشند سر

گاهى به حکم عادت و گاهى عمیق ‏تر

هر یک روایتى‏ ست ز آویزش غمى

بر خاطر فسرده ‏ام از منظرى دگر

هر آه من نشانه دردیست جانگداز

از هرچه دیده یا که شنیدم ز خیر و شر

گاه از وقوع فاجعه‏ اى شوم در عذاب

گاه از حدوث حادثه ‏اى زشت شکوه‏ گر

گاه از دنائتى که کند ریشه در نفوس

گاه از شرارتى که شود چیره بر بشر

بس آه‏ ها که سر کشد از سینه ‏ام به درد

زین وضع روزگار که از بد بود بتر

آهم بود ز دست ستمهاى رنج ‏خیز

کز حاکمان جور، به دلها زند شرر

آهم بود ز مدّعیان کمال و فضل

وآنگه به گاه فکر و عمل منشاءِ ضرر

آهم بود ز فقر و نیاز قبیله‏ ها

کاندر مضیقه ‏اند به نانى ز خشک و تر

آهم بود ز گرسنه خلق «بیافرا»

کز فقر، پوست بر تنشان خشک شد مگر

برگ درخت و هسته خرما و شابلوط

باشد خوراکشان و جهان پر ز برگ و بر

آه از وجود سفله امیران کینه‏ جوى

آه از نبودِ زُبده بزرگان نیک فر

آه از وجود خَلْق‏ کُشانى درنده‏ خوى

آن طالبان که طالب قتل‏ اند سربه‏ سر

قومى که در حمایت دین کافرى کنند

با قتل غافلانه و کور از بسى نفر

خود را به انتحار کُشند از براى آن

کز انفجار، خونِ دوصد تن شود هدر

در راه زنده کردن اسلام مى‏ کُشند

جمعى ز مُسلِمانِ جهان را به رهگذر

لعنت بر آن کسان که به سرمایه‏ اى گزاف

یارى دهند این بَترین خلق را به زر

آهم بود ز خرج زر و سیم بى‏ حساب

بهر سلاح و کشتن همنوع، بى‏ شُمَر

آهم بود ز جرم و جنایات دلخراش

چون قتل مادر و پسر و همسر و پدر

این آه‏ ها ز وضع خراب جهان ماست

جایى که جز فساد نیابى در آن اثر

کو چاره ‏اى به غیر تحمل که ناگزیر

راه گریز نیست دریغا ز هیچ در

آوخ که ...

آوخ، که هر زمان، رود از جمع ما کسی
وین قصه نیست مایه ی تنبیه ما بسی
کس ماندگار نیست درین دِیر، گرچه من
دیدم بسی کـه رفت کسی، ماند ناکسی
زین بوستـان دریغ، که هر لاله و گلش
خونین دل از تزاحُم ِ خاریست یا خسی
دل برکن ازعلاقه کزین بارگه نماند
نی سقف زرنگار و نه طاق مُقـَـرنسی
بر قصرخود مناز، تو ای محتشم که ساخت
زنبور نیز چون تو بنای مسدّسی
شاهین طبع سرکش ما، لاشه خوار نیست
کاین طعمه، هست درخور ِ مقدار ِ کرکسی
خود را، اسیر صحبت نامردمان مساز
کآمیزش لئیم، بود تیره محبسی
چون گل شکفته باش گرت باد ِ حادثات
بر تن درید، جامه ی دیبا و اطلسی
دل بد مکن «ادیب» در آن تنگنا که نیست
نه جای پیشرفتی و نه راه واپسی

نثر