زندگینامه 

عبدالعلی ادیب برومند در بیست و یکم خرداد ماه ۱۳۰۳در زادگاهش شهر« گـز» از شهرستان برخوار اصفهان به دنیا آمده است .
پدرش مرحوم «مصطفی قلیخان برومند» از خوانین گـز بود که از حسن خط و مقدمات زبان عربی و آگاهی های تاریخی بهره داشت . به زبان فرانسه مسلـّط واز جمله تجدد طلبان عصر بود، هیچ گاه شغل دولتی نپذیرفت و به کار مِلکداری و کشاورزی اکتفا نمود .
مادرش مرحوم «رباب غفار دخت» ، خواهر بزرگ استاد «حیدر علیخان برومند» بود که از سواد خــوانــدن و نــوشتن بـی بـهره نبود ، در خـانـه داری و تنظیم امـور اقتصادی خـانـواده زنی لیاقت مند و با شخصیّت به شمار می رفت که درباره تحصیلات فرزندان هم ، پی گیری و علاقه مندی کامل از خود نشان میداد .

ادامه زندگینامه استاد ادیب برومند


مقدم عاشقان ایران زمین وادبیات این مرز و بوم را گرامی می دارد. این سایت به اصرار و خواهش دوست داران ادب , فرهنگ و هنر اصیل ایران از استاد ادیب برومند و به کوشش هواداران شعر و خط مشی سیاسی ایشان تشکیل شده است ، تا گوهر گرانبهای ادبیات معاصر بیش از پیش به جهانیان معرفی گردد.

عضویت در خبرنامه

برای دریافت آخرین مطالب سایت لطفاً ایمیل خود را وارد کنید:

برای دانلود نرم افزار آندرویدی گلچین اشعار استاد ادیب برومند بارکد زیر را توسط موبایل اسکن کنید یا بارکد را لمس کنید
دانلود نرم افزار گلچین اشعار ادیب

زلزله‌ی قير

توده شد در دلِ افسرده‌ی خاک
غمِ سنگینی از آلامِ قرون!

غمی از حوصله‌ی خاک، به‌در
غمی از طاقتِ ایّام برون!
*
عقده شد در دلِ غمناکِ زمین
رنجِ پی‌درپی و اندوه و شکنج!

شد گدازنده‌تر از سربِ مُذاب
هسته‌ی مرکزی عقده‌ی رنج!
*
از جنایاتِ بشر یافت ورم
دلِ غمدیده‌ی این توده‌ی خاک

چاک زد سینه که آسوده کَشد
نفس راحت از آن سینه‌ی چاک!
*
از قضا شومی این خشمِ سیاه
شد گران آفتِ یک قومِ فقیر!

چنگِ قیرینه نشان داد و گرفت
دامنِ زندگی مردمِ «قیر»!
*
صبحگاهی بتر از شامِ شکست
روی بنمود بلایی ناگاه!

بر سرِ مردمِ خوابیده‌ی «قیر»
زد شبیخون سپهِ مرگِ سیاه!
*
شد فروریخته در یک دو سه دم
بر سرِ خانگیان خانه‌ی فقر

شد به زیرِ در و دیوار نهان
ای بسا خلق به کاشانه‌ی فقر!
*
از زن و مردِ جوان، کودک و پیر
ضجّه‌ها از همه‌سو گشت بلند!

وحشت و ولوه‌ای زَهره‌گداز
اندرین غمکده انداخت کمند!
*
ناله‌هاشان همگی طاقت‌کوب
زخمیانی بدن آغشته به خون!

نیمه‌جانان همه در بسترِ مرگ
خانه‌ها بر سرشان گشته نگون!
*
روستاها همه شد زیر و زبر
کشتزاران همه بی‌صاحبِ کِشت!

جای‏تاجا، همه سر دیدی و سنگ
سوی‏تاسو، همه خون دیدی و خِشت!
*
بتر از حالتِ جان‌باختگان
آن‌که از حادثه جان برد به‌در!

آن‌که در مرگِ عزیزان و کسان
دست کوبد به رخ و سینه و سر!
*
نفس ار حبس شود در دلِ خاک!
اوفتد لرزه بر اندامِ زمین!

آه اگر کاخِ سرافرازیِ قوم
گردد از فتنه‌ی ایّام چنین!
*
نَفَسِ ما شده در دل‌ها حبس
دل گدازنده و ما جمله خموش!

جان رسیده به لب آن‌گونه که خلق
آخِرِالاَمر درآید به خروش!
*
از بسی عقده که بارِ دل‌هاست
انفجاری رسد این‌جا به ظهور!

انفجاری که کند تپه‌ی خاک
چون یکی زلزله، بس کاخِ سرور!

ادیب برومند، مجموعه اشعار، مؤسسه انتشارات نگاه، تهران ۱۳۹۱، ج۱ صص۶۶۳-۶۶۴

• در خردادماه ۱۳۵۰ زلزله‌ی سختی در دهستان «قیر» متعلق به یکی از بخش‌های، فارس روی داد که در اثر آن عده‌ای از مردم بینوا در زیر توده‌ای از خاک و سنگ مدفون شدند.
این دوبیتی‌های پیوسته در اثر اندوه حاصل ازین بلای آسمانی سروده شده و در پایان به خفقان عمومی حاکم بر محیط ایران اشاره رفته است.

b-telegram

آثار و تألیفات
آخرین مصاحبه ها با نشریات
تازه ترین سروده ها

زلزله‌ی قير

توده شد در دلِ افسرده‌ی خاک
غمِ سنگینی از آلامِ قرون!

غمی از حوصله‌ی خاک، به‌در
غمی از طاقتِ ایّام برون!
*
عقده شد در دلِ غمناکِ زمین
رنجِ پی‌درپی و اندوه و شکنج!

شد گدازنده‌تر از سربِ مُذاب
هسته‌ی مرکزی عقده‌ی رنج!
*
از جنایاتِ بشر یافت ورم
دلِ غمدیده‌ی این توده‌ی خاک

چاک زد سینه که آسوده کَشد
نفس راحت از آن سینه‌ی چاک!
*
از قضا شومی این خشمِ سیاه
شد گران آفتِ یک قومِ فقیر!

چنگِ قیرینه نشان داد و گرفت
دامنِ زندگی مردمِ «قیر»!
*
صبحگاهی بتر از شامِ شکست
روی بنمود بلایی ناگاه!

بر سرِ مردمِ خوابیده‌ی «قیر»
زد شبیخون سپهِ مرگِ سیاه!
*
شد فروریخته در یک دو سه دم
بر سرِ خانگیان خانه‌ی فقر

شد به زیرِ در و دیوار نهان
ای بسا خلق به کاشانه‌ی فقر!
*
از زن و مردِ جوان، کودک و پیر
ضجّه‌ها از همه‌سو گشت بلند!

وحشت و ولوه‌ای زَهره‌گداز
اندرین غمکده انداخت کمند!
*
ناله‌هاشان همگی طاقت‌کوب
زخمیانی بدن آغشته به خون!

نیمه‌جانان همه در بسترِ مرگ
خانه‌ها بر سرشان گشته نگون!
*
روستاها همه شد زیر و زبر
کشتزاران همه بی‌صاحبِ کِشت!

جای‏تاجا، همه سر دیدی و سنگ
سوی‏تاسو، همه خون دیدی و خِشت!
*
بتر از حالتِ جان‌باختگان
آن‌که از حادثه جان برد به‌در!

آن‌که در مرگِ عزیزان و کسان
دست کوبد به رخ و سینه و سر!
*
نفس ار حبس شود در دلِ خاک!
اوفتد لرزه بر اندامِ زمین!

آه اگر کاخِ سرافرازیِ قوم
گردد از فتنه‌ی ایّام چنین!
*
نَفَسِ ما شده در دل‌ها حبس
دل گدازنده و ما جمله خموش!

جان رسیده به لب آن‌گونه که خلق
آخِرِالاَمر درآید به خروش!
*
از بسی عقده که بارِ دل‌هاست
انفجاری رسد این‌جا به ظهور!

انفجاری که کند تپه‌ی خاک
چون یکی زلزله، بس کاخِ سرور!

ادیب برومند، مجموعه اشعار، مؤسسه انتشارات نگاه، تهران ۱۳۹۱، ج۱ صص۶۶۳-۶۶۴

• در خردادماه ۱۳۵۰ زلزله‌ی سختی در دهستان «قیر» متعلق به یکی از بخش‌های، فارس روی داد که در اثر آن عده‌ای از مردم بینوا در زیر توده‌ای از خاک و سنگ مدفون شدند.
این دوبیتی‌های پیوسته در اثر اندوه حاصل ازین بلای آسمانی سروده شده و در پایان به خفقان عمومی حاکم بر محیط ایران اشاره رفته است.

از یاد رفته

از ياد رفته

رفتم ز کوى عشق که از یاد رفته ام
فریادم از قلمرو بیداد رفته ام
از خاطر زمانه که گنجور یادهاست
تک بیت نغز گفته از یاد رفته ام
آن پُرفروغ زرورقم کز کتاب عشق
در گیرودار حادثه بر باد رفته ام
چون طفلِ نازدیده که گیرى ز دایه اش
گریان ز کوى انس، به فریاد رفته ام
طبعم غناى خویش به باد هوس نداد
من در قفاى طبع خداداد رفته ام
چون در کمند آز نگردیده ام اسیر
از قید و بند مظلمه آزاد رفته ام
 سرمست یاس هاى هنر بوده ام « ادیب »
کز کوچه باغِ معرفت آباد رفته ام

بود و رفت

بود و رفت

زندگى خواب و خیالى بود و رفت
عمر را کوته مجالى بود و رفت
گو کجا شد روزگاران قدیم
کآن همه رنگین خیالى بود و رفت
روزگار خُردى و نوباوگى
چشمه آب زلالى بود و رفت
کودکان بودیم و ما را از محیط
بهر هر چیزى سؤالى بود و رفت
دوره سرمستى و عهد شباب
دوره پرشور و حالى بود و رفت
در چنین دوران خوش هر چندگاه
دل اسیر خط وخالى بود و رفت
هم در این عصر طلایى بهر ما
بهره، از کسب کمالى بود و رفت
در میان سالى به دنبال معاش
کوشش و رنج ملالى بود و رفت
وآنگهى در گیر و دار زندگى
سازش و قهر و جدالى بود و رفت
دوره پیرى هم آخر بگذرد
عاقبت گویى وبالى بود و رفت

شهادت دکتر سید حسین فاطمی

شهادت دکتر سيد حسين فاطمي

دکتر فاطمی

بیرون نمیرود ز دلم داغ آن عزیز
داغ کسی که خاطرم ازمرگ او فسرد

داغ شهیدِ خفته به خونی که در غمش
جانم بلب رسید و غم ازدل بدر نبرد

***

فرخنده کیش مرد ِجوانی دلیر بود
دلداده ی بزرگی و سالاری وطن

سر مستِ جامِ همت و ایمان و اعتقاد
همگامِ (رهبران) به هواداری وطن

***

کوشید با اراده ی ستوار و آهنین
در راه طردِ دشمن و قطع ایادَیش

با کلکِ حقّ نویس نوشت آنچه بود راست
درحقّ ملت و علل نامرادَیش

***

تا بود در کَفَش قلمی تند و حقّ نگار
مطلب نوشت در پی تعیین سر نوشت

چون شد و زیر،بار قدم بر قلم فرود
در کفه ی مبارزه سنگی تمام هشت

***

دانست چیست ماهیتِ فکر باختر
در بسط قدرت از پی تسخیر خاوران

زین رو فشرد پای، در اِخراج اَجنَبی
ز ایران زمین که هست کُنامِ دلاوران

***
چون پشتِ سر نهاد شبیخون شاه را
در آن سه روزحادثه انگیز فتنه زای!

گفت آنچه بود در خور شاه پلیدخوی
با خلق پرخروش ،دژم حال و خسته نای!

***

و آن گَه که بازگشت شهِ اجنبی پناه
با دست خارجی ز هزیمت به آشیان!

کرد آنچه کرد بر همه آزادگان ستم
لیک این به جان نیافت در آن ماجَرا امان!

***

صبحی ست نیمه روشن و مردی پریده رنگ
بیمار و زار و خسته ولی با ثباتِ کوه!

از محبس آورندش و درچهره اش پدید
آیات سربلندی و والائی وشکوه

***

یکبار خورده تیر، زدست (فدائیان)
یکبار نیز ضربتِ چاقوی بی مُخی!

در پیکرش نمانده دگر پاره ای رَمق
یکچند بوده همدم آهی و آوُخی!

***

در بامداد سرد و غم افزایی این چنین
بیمار را به مقتل آزادگان برند!

(دکترحسین فاطمی) آن زنده نام را
باحال تب،به جوخه ی اعدام بسپُرند

***

گفتند عفو خویش ز درگاه شه بخواه
تا وارهی زکشته شدن، در پناه او!

گفتا که هرگز این نکنم ،بِه که جان خویش
بهر وطن سپارم و میرم به راه او!

***

بیمار برکشد سر و یک لحظه خویش را
ستوار وا نماید و خرسند و رادفر!

هرگز به خویشتن ندهد راه، وحشتی
کز رازِ جاودانه شدن هست باخبر!

***

داند که خون اوست درین خشکسالِ رشد
کآرد نهالِ نهضت ملی به برگ و بر

زین روی تن به مرگ دهد با رضای دل
تا خوش کند حقیقت ایثار جلوه گر!

***

داند که چند لحظه دگر بیش زنده نیست
آرد به یاد، کودک شیرین زبان وزن

لرزد دمی به خویش و لیک ازپی هدف
ستوار و خنده روی کند ترک جان وتن

***

رخصت نمیدهد که ببندند چشم او
فریاد میکشد:«شه جلاد مرده باد»

«آن کس که نام نیکِ «مصدق» کند تباه
نامش ز کارنامۀ هستی سترده باد»

***

درخون کشند پیکر آن بیگناه را
کو عاشق است عاشقِ ایران پرشُکون

فریاد (زنده باد وطن) سردهد زجان
آنجا که لاله گون کند این خاک راز خون

***

نامش «حسین» بود و به سان نیای خویش
پیش «یزیدِ» عصر، به تسلیم تن نداد

درخون تپید و شد به قدمگاه حقّ شهید
سرجز به راه ملت و عشق وطن نداد

رهبری نهضت در دادگاه نظامی

رهبری نهضت در دادگاه نظامی

شعر زیر در آذرماه ۱۳۳۲ به مناسبت محاکمه کردن دکتر مصدق در دادگاه نظامی فرمایشی سروده شد.

رهبری نهضت در دادگاه نظامی

بد فتادیم سرانجام به روز سیهی
این چه روز سیهی باشد و حال تبهی؟
لشکر ما که کند یاری دشمن باری
ننگ بَروی! چه سپاهی، چه سران سپهی؟!
پادشه قائد این ملک به دژخیم سپرد
وه وه ‏ای ملّت آزاده عجب پادشهی!
شاه آن است که بر کشور دل هاست امیر
نه هر آنکو بودش تاج و نگین و کلهی!
شه که با خادم ملّت کند این سان رفتار
بایدش خواند: خطا کارْ شهِ روسیهی!
حکم محکومیت رهبر نهضت دادند
چه نکو دادرسانی و چه خوش دادگهی!
آه از آن دادستانی که درین دادگه است
که ندارد ز شرف، منزلت و پایگهی!
دادگاهی که سپاهی ست درو دادستان
وای اگر اوفتد آن‏جا گذر بی‏گنهی!
اوفتاد از ره خدمت به مُحاق زندان
آن که در برج کمال است مه چاردهی
گیتی اکنون که شود نهضت ملی تحقیر
نکند جانب ما جز به حقارت نگهی!
آن که منزلگه سالار وطن بست به توپ
سرنگون باد به چاهی که نیابیش تَهی!

نثر