باستان ‌شناسان

درود باد ز من باستان‌شناسان را

که بوسه‌گاه نمودند خاک ایران را

شبانه‌روز بر این خاک آسمان‌پیوند

ز کندوکاو پذیرند رنج دوران را

ز گرد و خاک نباشند لحظه‌ای بیزار

که بوی خاک وطن شاد سازد آنان را

خوشند از خور و خوابی کنار کاوشگاه

نداده راه به دل، یاد کاخ و ایوان را

ز بهر کوشش و کاوش گرفته تیشه به دست

به کارِ سخت فروشند کار آسان را

چنان به قاعده کاویده لایه‌لایه زمین

که کرده غرق عرق سینه و گریبان را

کند گمانه‌زنی تا که در «چغازنبیل»۱

به کندوکاو کند کشف، راز پنهان را

درود باد به بازیگران خاک وطن

که کرده ماتِ شهامت حریف میدان را (ادامه…)

برف-در-زمستان

توصیف برف در زمستان

برف می بارد از هوا به زمین
نرم نرمک به حشمت و تمکین
گویی از باغِ آسمان، اشجار
می فشاند شکوفه ها به زمین
یا مگر درزیِ هوا ریزد
خرده ریزِ سپید جامه به طین۱
با تو گویی ستارگان به فرود
می شتابند همره پروین
یا یکی پنبه زن بر اوج سپهر
پنبه ها می پراکند چندین
یا ز پرویزنِ فلک بیزند
آرد برفرق عالمِ پایین
گسترانیده شد سپید پرند
ز«اصفهان» تا فراسوی«قزوین»
بر زمستان مگیر خرده که برف
دهدش منظری بهشت آئین
نیک بخشد طراوتی به هوا
با رهاوردی از بهشتِ برین
رفع آلودگی کند زفضا
به هوایی که باصفاست قرین
از پرندِ سپید گیتی را
می دهد نرم بسترو بالین
گاه آهسته ریزریز آید
گه درشت و گهی شتاب آگین (ادامه…)

آرزوهای شاعر

دوست دارم که جهان رونق و سامان گیرد
و آدمى رجعت از این حالِ پریشان گیرد
دوست دارم که جهان جمله پر از داد شود
دورِ بیداد و ستم یک سره پایان گیرد
دوست دارم که حقوقِ بشر از پرده وهم
سربرون آرد و جا در بر انسان گیرد
دوست دارم که بر افتد ز جهان نطفه جنگ
صلح در بینِ جماعات و ملل جان گیرد
دوست دارم که به هر جاى، توانا و ضعیف
از حقوقِ بشرى بهره به یکسان گیرد
دوست دارم که ملل جمله به هم یار شوند
تا صفا جاى صف ‏آرایى و عدوان گیرد
نقشه سلطه ارضى که بود مایه جنگ
جاى در طاقِ فراموشى و نسیان گیرد
از جهان طرد شود سلطه استعمارى
راه برگشت، نه پیدا و نه پنهان گیرد
اى خوش آن روز که آزادىِ افراد بشر
محترم گردد و انسان ره احسان گیرد (ادامه…)

جاه‏ طلبان سبکسر

به حیرتم ز کسانى که بهر منصب و جاه

هزار خفّت و خوارى به خود روا دارند!

در آرزوى مقامى که بس نپاید دیر

به هر درى، پىِ تعظیم سر فرود آرند!

چه خود فروش کسانند، کز گرانجانى

متاع جاه، به نقد شرف خریدارند!

به بوى آن که دگر خلق‏شان به کس شمرند (ادامه…)

زور و زر

اى آن‏که هماره غرّه بر زور و زرى
وز زور و زرت ‏نیست بجز شور و شرى
این زور فرو کَشد ز بالات به زیر
وین زر ندهد بغیر زاریت بَرى