زندگینامه 

عبدالعلی ادیب برومند در بیست و یکم خرداد ماه ۱۳۰۳در زادگاهش شهر« گـز» از شهرستان برخوار اصفهان به دنیا آمده است .
پدرش مرحوم «مصطفی قلیخان برومند» از خوانین گـز بود که از حسن خط و مقدمات زبان عربی و آگاهی های تاریخی بهره داشت . به زبان فرانسه مسلـّط واز جمله تجدد طلبان عصر بود، هیچ گاه شغل دولتی نپذیرفت و به کار مِلکداری و کشاورزی اکتفا نمود .
مادرش مرحوم «رباب غفار دخت» ، خواهر بزرگ استاد «حیدر علیخان برومند» بود که از سواد خــوانــدن و نــوشتن بـی بـهره نبود ، در خـانـه داری و تنظیم امـور اقتصادی خـانـواده زنی لیاقت مند و با شخصیّت به شمار می رفت که درباره تحصیلات فرزندان هم ، پی گیری و علاقه مندی کامل از خود نشان میداد .

ادامه زندگینامه استاد ادیب برومند


مقدم عاشقان ایران زمین وادبیات این مرز و بوم را گرامی می دارد. این سایت به اصرار و خواهش دوست داران ادب , فرهنگ و هنر اصیل ایران از استاد ادیب برومند و به کوشش هواداران شعر و خط مشی سیاسی ایشان تشکیل شده است ، تا گوهر گرانبهای ادبیات معاصر بیش از پیش به جهانیان معرفی گردد.

عضویت در خبرنامه

برای دریافت آخرین مطالب سایت لطفاً ایمیل خود را وارد کنید:

برای دانلود نرم افزار آندرویدی گلچین اشعار استاد ادیب برومند بارکد زیر را توسط موبایل اسکن کنید یا بارکد را لمس کنید
دانلود نرم افزار گلچین اشعار ادیب

به دختر عزيزم پوران‏دخت

به بهانه روزی که بنام روز دختر نامیده شده این سروده از استاد ادیب برومند که به دختر ارجمندشان سرکار خانم پوراندخت برومند تقدیم داشته اند را منتشر می کنیم .

وکیل پوراندخت برومنداى دختر نازنین دلبندم
اى برتن و جان عزیز پیوندم

اى از تو نشاط روح شادابم
اى از تو رضاى طبع خرسندم

اى از تو به دل بسى تّسلایم
اى از تو به لب همى شکر خندم

تو گنج مکارم و کمالاتى
از توست ذخیره بِه ز یاکندم(۱)

نزد تو چنان خوشم که در گلشن
دور از تو چنان بُوَم که در بندم

تو زبده ودیعه خداوندى
من محوِ عطیّه خداوندم

تو مظهرى از خِصال نیکویى
اى خوى تو مایه خوشایندم

با خیلِ فرشتگان هماوازى
اى دخت فرشته خوى دلبندم

بادام به مغز گر شد آکنده
من دل به محبت تو آکندم

تو شاخ شکوفه بار نوروزى
من باغِ امیدوارِ اسفندم

با همت و عزمِ آهنین مردى
مانا به یقین تویى همانندم

من واژه فاخرى اگر باشم
حقّا که تویى بهین پَساوندم

خوشخوى‏ وخداشناس‏ و محجوبى
دانى که بدین صفات پابندم

بى‏ شائبه دوستدار ایرانى
کز یاد نبرده ‏اى ز من پندم

آیینه عصمت و وقارى تو
اى پاکنهاد و خوب فرزندم

از کید و فریب و کینه‏ بیزارى
چون من که رها ز قید ترفندم

زادى دو نواده بهر من دلجو
هشدار که دوستارشان چندم

خواهم ز خدا ترقى ایشان
کز خویش بسى هنر نمایندم

عمر تو «ادیب» خواست سالى صد

اى نخل ثمردهِ برومندم

علمده ـ خردادماه ۱۳۷۲

 

۱- یاکند= یاقوت

b-telegram

آثار و تألیفات
آخرین مصاحبه ها با نشریات
تازه ترین سروده ها

به دختر عزيزم پوران‏دخت

به بهانه روزی که بنام روز دختر نامیده شده این سروده از استاد ادیب برومند که به دختر ارجمندشان سرکار خانم پوراندخت برومند تقدیم داشته اند را منتشر می کنیم .

وکیل پوراندخت برومنداى دختر نازنین دلبندم
اى برتن و جان عزیز پیوندم

اى از تو نشاط روح شادابم
اى از تو رضاى طبع خرسندم

اى از تو به دل بسى تّسلایم
اى از تو به لب همى شکر خندم

تو گنج مکارم و کمالاتى
از توست ذخیره بِه ز یاکندم(۱)

نزد تو چنان خوشم که در گلشن
دور از تو چنان بُوَم که در بندم

تو زبده ودیعه خداوندى
من محوِ عطیّه خداوندم

تو مظهرى از خِصال نیکویى
اى خوى تو مایه خوشایندم

با خیلِ فرشتگان هماوازى
اى دخت فرشته خوى دلبندم

بادام به مغز گر شد آکنده
من دل به محبت تو آکندم

تو شاخ شکوفه بار نوروزى
من باغِ امیدوارِ اسفندم

با همت و عزمِ آهنین مردى
مانا به یقین تویى همانندم

من واژه فاخرى اگر باشم
حقّا که تویى بهین پَساوندم

خوشخوى‏ وخداشناس‏ و محجوبى
دانى که بدین صفات پابندم

بى‏ شائبه دوستدار ایرانى
کز یاد نبرده ‏اى ز من پندم

آیینه عصمت و وقارى تو
اى پاکنهاد و خوب فرزندم

از کید و فریب و کینه‏ بیزارى
چون من که رها ز قید ترفندم

زادى دو نواده بهر من دلجو
هشدار که دوستارشان چندم

خواهم ز خدا ترقى ایشان
کز خویش بسى هنر نمایندم

عمر تو «ادیب» خواست سالى صد

اى نخل ثمردهِ برومندم

علمده ـ خردادماه ۱۳۷۲

 

۱- یاکند= یاقوت

بزم شبانه

سرم خوش است و به بزم شبانه مى خندم
قدح کشیده به رغم زمانه مى ‏خندم
خراب کرد چنان آشیان من صیاد
که بر خرابىِ این آشیانه مى ‏خندم
چو بهر سوزِ درونم زبانِ گفتن نیست،
بر آتشى که به دل زد زبانه مى خندم
حدیث ما همه افسانه اى‏ ست رؤیاخیز
به خواب ‏آورىِ این فسانه مى خندم
غمین نشسته به دریا کنارِ اشک، چو شمع
به بحر غم که ندارد کرانه مى خندم
گهى به سوز درون، عاشقانه مى گریم
گهى به حال برون، عارفانه مى خندم
ز بس به خانه رگها، شده است خونها سرد
به بى صفایىِ این سرد خانه مى خندم
سرِ نیاز من و آستان کس؟ هیهات
به ناز و نخوتِ هر آستانه مى خندم
کنون که یاوه سرایى ست باب مردم روز
به شام غربت شعر و ترانه مى خندم
دیار ماست تماشاگهى غریب، «ادیب»
به کار شعبده ها، زین میانه مى خندم

به یاد شهیدان سی ام تیر

به ياد شهيدان سي ام تير

 پس از قیام دلاورانه ملّت قهرمان ایران در سی‏ام تیرماه 1331 که منتهی به استعفای «احمد قوام» و تجدید زمامداری دکتر محمد مصدق گردید این قصیده در ۳۱
تیرماه سروده و منتشر گردید در رادیو نیز قرائت شد.

به خاکِ پاک شهیدان درود باد درود

که روح‏شان همه اندر جوار حقّ آسود!

به ویژه خاک شهیدان روز سیّ ‏یم تیر

که تیر دشمن از آنان به قهر، خون پالود!

به سوگ قامت دل‏جویشان که شد در خاک

روا بود که من از دیده برگشایم رود!

روان شدند به نزهت سرای خُلدِ برین

جماعتی که خداشان به رخ دریچه گشود!

به داغِ مرگ عزیزان و زادگان دلیر

فسرده مام وطن اشک غم به خون آلود!

به پاس رایتِ فرخنده فّرِ آزادی

بسا جوان که علم کرد قد وجّدِ فرمود!

بسا کسا که در آن گیرودارِ هول‏ انگیز

ز بیم کاست ولی برمقاومت افزود!

چه سینه‏ ها که هدف شد گلوله باران را

به تیرِ آن که دل‏ اش تیره ابرِ قیراندود!

چه مغزها که فرو ریخت تیرِ خون پالای

چه پوست‏ها که ز تن کند تیغِ خون آلود!

چه جامه ‏ها که کفن شد به قامت احرار

چه جُثّه‏ ها که نگون شد گسسته تار از پود!

به دست دسته‏ای از دوستان خصم آیین

شدند کشته گروهی و دشمنان خشنود!

به دفع نهضت ملی به پای کبر و ریا

رقیبِ زخمی ایران رهی دگر پیمود!

بدین خیال که آزادگی شود در بند

بدین امید که مردانگی شود نابود!

ولیک غافل از آن کز قیامِ خلقِ رشید

رقیبِ غائله پرور ز پا درآید زود!

برآید از صفِ ملّت خروشِ فتح و سپس

نوای شوق برآید به ناله دف ورود!

دلاورانِ وطن خوش به خاک و خون غلتند

که روسیّه نروند از جهان گَهِ بدورد!

نهند یکسره سر برفراز نیزه ولیک

به پیشِ خصمِ دغلِ سرنیاورند فرود!

درود باد بر آن یکّه تازِ عرصه حقّ

که جاودان، به برِ عّز و افتخار، غُنود!

درود باد به روح شهیدِ آزادی

که گوی فخر و مباهات، از میانه ربود!

ز خون خویش هر آن کو نگاشت نام وطن

به نامه ثبت کند نام وی سپهر کبود!

بهوش باش که سودای جنگ با مردم

برای هیچ کس اندر جهان ندارد سود!

کنون به شکر تنعّم ز غرفه‏ های بهشت

به اشتیاق نیوشد شهید، بانگِ درود!

درین دیار ادیبا هماره تا به ابد

به قلب پیرو جوان بی‏خلاف و گفت و شنود!

خجسته آتش مهر وطن فروزان باد

وزو به دیده دشمن فلک رساند دود!

قهرمان سخنورى

سروده استاد ادیب برومند  در رثاى استاد جلال ‏الدین همایى «سنا» که در بیست و هشتم تیرماه ۱۳۵۹ درگذشت اند را منتشر می کنیم . 

untitled

آوخ که باغ علم و هنر دلگشا نماند

 بستانسراى شعر و ادب را صفا نماند

 

آوخ که لاله‏ هاى شکوفاى شعر را

 دیگر نوازشى زنسیم صبا نماند

 

دردا که شد فضاى ادب تیره وندرآن

 غیر از سیاه چادر سوگ و عزا نماند

 

در باغ، گشت بلبل دستان‏سرا خموش

 در ناى عشق، نغمه شور و نوا نماند

 

تابنده ذرّه ‏بینِ دقایق نگر شکست

 بر لوح نقشبندِ فضیلت جلا نماند

 

تا شد سراى دانش و فن بى‏ سرایدار

 غیر از سکوت محض، به دانش‏سرا نماند

 

زآن دم که نور چشم عزیزان «سنا» برفت

 در دیده روشنایى و دردل ضیا نماند

 

واحسرتا که دیده عجب ماجرا بدید

 مرگ جلال دین همایى «سنا» بدید

 

اى واى ازین خبر که چه دل‏ها فکار کرد

 دل‏هاى بى‏شمار، به حسرت دچار کرد

 

اهل سخن به درد سخن دردمند ساخت

 شهر هنر به سوگ هنر، سوگوار کرد

 

شاهین مرگ بر سر گلزار، پرگشود

 رعنا تذرو باغ ادب را شکار کرد

 

تا خاکِ غم به فرقِ سپاه سخن کند

 عفریت مرگ حمله بدین تکسوار کرد

 

زین داغ و درد شاهد دریا شکوهِ شعر

 اشک محن ز دیده روان در کنار کرد

 

تحقیق کرد شیون و تدریس خون گریست

 «عرفان» درید رخت و سیه‏ گون شعار کرد

 

سالار کاروان ادب تا سپرد جان

 ما را به سوى وادى غم رهسپار کرد

 

دردا که قهرمان دیار سخنورى

 دم در کشید و ماند تهى جاى انورى

 

دانى که رفت آن‏که عدیم النظیر بود؟

 علامه ‏اى ادیب و ادیبى شهیر بود

 

در شعر، شأن شاعرِ تازى «جریر» داشت

 در علم، همچو خواجه طوسى «نصیر» بود

 

در فقه و در ریاضى و در حکمت و نجوم

 سر رشته‏ دار آگه و دانا خبیر بود

 

گر واژه کبیر کسى را سزد به علم

 او را سزد که نادره مردى کبیر بود

 

او آن‏چنان به شعرِ دلاویز علقه داشت

 کز شاعران نابغه منت ‏پذیر بود

 

تا شرح حال شاعر فحلى کند به دست

 کوشنده با تواضع مردى فقیر بود

 

بود آن چنان عظیم شکوه فضیلت‏ اش

 کآنجا حقیر، منصب میر و وزیر بود

 

افسوس کآن بقیه ابدال روزگار

 پوشید رخ ز جمع مریدان بى ‏شمار

 

رفت ‏آن‏که جز به‏ حق و حقیقت نظر نداشت

 جز در هواى معرفت ‏الله سفر نداشت

 

جز با کتاب و دفتر و کلک سخن گزار

 سرّ و سرى ز شامگهان تا سحر نداشت

 

یک لحظه روى از در تعلیم برنتافت

 یک لمحه دست از سر تحقیق برنداشت

 

سالى فزون ز شصت، به هشتاد سال عمر

 تدریس کرد و کار به کار دگر نداشت

 

چندین هزار صفحه در اوصاف اصفهان

 بنوشت و غیرعشق یکى راهبر نداشت

 

سرتابه پاى، عشق وطن بود در سرش

 سرگشته‏ وار در رهش از تن خبر نداشت

 

تیرِ «هزار و سیصد و پنجاه و نه» گسست

 قید حیات وى که زِ مردن حذر نداشت

 

روحش قرین رحمت پروردگار باد

 با اولیا به خلد برین همجوار باد

 

بعد از تو اى سنا دل ما را شکیب نیست

 جز غم انیس خاطر حسرت نصیب نیست

 

اى اوستاد فحل که بعد از رحیل تو

 ایماى شاهدان سخن دلفریب نیست

 

بودى به علم و فضل، پس افکند قرن‏ها

 رفتى و همقران تو یکتن لبیب نیست

 

بعد از تو در دیار ادب اى فقید عصر

 گر علم و فن غریب فتد بس غریب نیست

 

در باغ افتخار، گل و لاله پژمرید

 کاین باغ را ز بعد تو یک عندلیب نیست

 

بانگ تو کز وراى قرون گوش مى‏نواخت

 چون‏ شد خموش ‏چاره‏ به ‏غیر از شکیب نیست

 

درماتم توانَد سخن گستران نژند

 لیکن یکى نژند به سان «ادیب» نیست

 

آرام جوى در کنف رحمت خداى

 کآرامگاه توست دل هر سخن سراى

 

غمخوار من

غمخوار من

نه هر کس لاف یارى زد به محنت یار من باشد
نه آن کو دل ز من برد آشنا دلدار من باشد
ز بس خونین دلم در گلشن هستى، از آن ترسم
که فرش سبزه در پاى تفرّج، خار من باشد
چو قایق‏رانِ دور از ساحلم، کز وحشت طوفان
نواخوانى و ره جویى، شبانگه کار من باشد
چو غم روى آورد بر من، سوى آیینه روى آرم
که جز در وى نبینم هیچ کس غمخوار من باشد
ز دست دیده کى نالم که گر شد آفت این دل
کنون هر شب، پرستار دل بیمار من باشد
بنازم در دل شب، چشمک گویاى اختر را
که گرم گفتگو، با دیده بیدار من باشد
گهى زاهد کند منعم، گهى ناصح دهد پندم
چرا هر کس به نوعى در پى آزار من باشد؟
به قصرِ رفعت آیین امیرانم، چه مى‏ خوانى؟
که آسایشگه من، سایه دیوار من باشد
گرت آب بقا بخشند بى‏ نور صفا اى دل
بگو این موهبت کى در خور مقدار من باشد؟
ادیبا! شعرتر باشد حلاوت بخش کام دل
شکر شیرین بود، اما نه چون گفتار من باشد

نثر