زندگینامه 

عبدالعلی ادیب برومند در بیست و یکم خرداد ماه ۱۳۰۳در زادگاهش شهر« گـز» از شهرستان برخوار اصفهان به دنیا آمده است .
پدرش مرحوم «مصطفی قلیخان برومند» از خوانین گـز بود که از حسن خط و مقدمات زبان عربی و آگاهی های تاریخی بهره داشت . به زبان فرانسه مسلـّط واز جمله تجدد طلبان عصر بود، هیچ گاه شغل دولتی نپذیرفت و به کار مِلکداری و کشاورزی اکتفا نمود .
مادرش مرحوم «رباب غفار دخت» ، خواهر بزرگ استاد «حیدر علیخان برومند» بود که از سواد خــوانــدن و نــوشتن بـی بـهره نبود ، در خـانـه داری و تنظیم امـور اقتصادی خـانـواده زنی لیاقت مند و با شخصیّت به شمار می رفت که درباره تحصیلات فرزندان هم ، پی گیری و علاقه مندی کامل از خود نشان میداد .

ادامه زندگینامه استاد ادیب برومند

خبرگزاری ها


مقدم عاشقان ایران زمین وادبیات این مرز و بوم را گرامی می دارد. این سایت به اصرار و خواهش دوست داران ادب , فرهنگ و هنر اصیل ایران از استاد ادیب برومند و به کوشش هواداران شعر و خط مشی سیاسی ایشان تشکیل شده است ، تا گوهر گرانبهای ادبیات معاصر بیش از پیش به جهانیان معرفی گردد.

عضویت در خبرنامه

برای دریافت آخرین مطالب سایت لطفاً ایمیل خود را وارد کنید:

برای دانلود نرم افزار آندرویدی گلچین اشعار استاد ادیب برومند بارکد زیر را توسط موبایل اسکن کنید یا بارکد را لمس کنید
دانلود نرم افزار گلچین اشعار ادیب

بعثت رسول اکرم (ص)

بعثت رسول اکرم (ص)

 

ضمن تبریک عید مبعث پیامبر اعظم (ص) ، قصیده ی زیر از کتاب “راز پرواز” از سروده های روانشاد استاد عبدالعلی ادیب برومندتقدیم می شود.
چو نو عروس فلک راه حجله خانه گرفت
سپیده ی سحری جشن شادمانه گرفت
بنازمندیِ طاووس و خوشخرامی کبک
در آسمان به دوصد جلوه هر کرانه گرفت
سرود خوشدلی از بام آسمان برخاست
زمانه سرخوشی از دلنشین ترانه گرفت
چو برق تیغ جهانگیرش از فلک رخشید
خروشِ فتح جهان ، گونه ی فسانه گرفت
سروش عالم غیب از فراز بام سپهر
نوید بخش زمان شد ، غم از زمانه گرفت
بطردِ تیره شب جور و بت پرستی و جهل
خجسته پرتوِ خورشید ، تازیانه گرفت
بجای بوم ضلالت همای عزّ و شرف
به بامِ گیتیِ آشفته آشیانه گرفت
ز مادری مَلَک آئین بزاد فرزندی
که از خدای احد ، برترین نشانه گرفت
مهین خزانه ی خلقت به حکم بار خدای
درخششی دگر از گوهری یگانه گرفت
یگانه گوهر تابان عالم ملکوت
گزیده جای، به رخشان ترین خزانه گرفت
محمد آمد و شد نخلبندِ باغ وجود
درخت دین ، به مراعات او جوانه گرفت
بخاکبوس ِ مبارک قدوم فیروزش
خدا فریشتگان را بدو روانه گرفت
بیُمن رحمت پویای بیکرانه ی وی
جهان سعادتِ پایای جاودانه گرفت
هر آنچه طایر قدسی در آسمانها بود
برین درخت همایون نشست و لانه گرفت
ره نجات سپرد آنکسی بسوی بهشت
که تیرِ مهرِ وی اندر دلش کمانه گرفت
سریرِ شهره امیرانِ مار منظر را
ز یُمن بعثت او خیلِ موریانه گرفت
بهینه خلق در آغاز بعثتش آن بود
که بار خدمتش از جان و دل بشانه گرفت
نداشت سقف و ستونی بنای دین حنیف
بر او پیمبر ما سقف و استوانه گرفت
نبود بام و در، احکام آسمانی را
هم از شریعت اسلام ، آسمانه ۱ گرفت
از آن مقام بلندی که حق بدو بخشید
فرشته در قدمش سر بر آستانه گرفت
خجسته زیور فردوس ، طُرفه طاووسی است
که از کرامتِ دست وی آب و دانه گرفت
ادیب لطف زبان آوری ازو آموخت
چنانکه شمع، شب افروزی از زبانه گرفت
————————
۱- آسمانه : سقف
گیرنده : خانم پوراندخت برومند جهت اطلاع و انجام هماهنگی با آقای علیرضا شوقی به شماره همراه ٠٩١٢۵٨۵٢٨٢١

b-telegram

آثار و تألیفات
آخرین مصاحبه ها با نشریات
تازه ترین سروده ها
بعثت رسول اکرم (ص)

بعثت رسول اکرم (ص)

 

ضمن تبریک عید مبعث پیامبر اعظم (ص) ، قصیده ی زیر از کتاب “راز پرواز” از سروده های روانشاد استاد عبدالعلی ادیب برومندتقدیم می شود.
چو نو عروس فلک راه حجله خانه گرفت
سپیده ی سحری جشن شادمانه گرفت
بنازمندیِ طاووس و خوشخرامی کبک
در آسمان به دوصد جلوه هر کرانه گرفت
سرود خوشدلی از بام آسمان برخاست
زمانه سرخوشی از دلنشین ترانه گرفت
چو برق تیغ جهانگیرش از فلک رخشید
خروشِ فتح جهان ، گونه ی فسانه گرفت
سروش عالم غیب از فراز بام سپهر
نوید بخش زمان شد ، غم از زمانه گرفت
بطردِ تیره شب جور و بت پرستی و جهل
خجسته پرتوِ خورشید ، تازیانه گرفت
بجای بوم ضلالت همای عزّ و شرف
به بامِ گیتیِ آشفته آشیانه گرفت
ز مادری مَلَک آئین بزاد فرزندی
که از خدای احد ، برترین نشانه گرفت
مهین خزانه ی خلقت به حکم بار خدای
درخششی دگر از گوهری یگانه گرفت
یگانه گوهر تابان عالم ملکوت
گزیده جای، به رخشان ترین خزانه گرفت
محمد آمد و شد نخلبندِ باغ وجود
درخت دین ، به مراعات او جوانه گرفت
بخاکبوس ِ مبارک قدوم فیروزش
خدا فریشتگان را بدو روانه گرفت
بیُمن رحمت پویای بیکرانه ی وی
جهان سعادتِ پایای جاودانه گرفت
هر آنچه طایر قدسی در آسمانها بود
برین درخت همایون نشست و لانه گرفت
ره نجات سپرد آنکسی بسوی بهشت
که تیرِ مهرِ وی اندر دلش کمانه گرفت
سریرِ شهره امیرانِ مار منظر را
ز یُمن بعثت او خیلِ موریانه گرفت
بهینه خلق در آغاز بعثتش آن بود
که بار خدمتش از جان و دل بشانه گرفت
نداشت سقف و ستونی بنای دین حنیف
بر او پیمبر ما سقف و استوانه گرفت
نبود بام و در، احکام آسمانی را
هم از شریعت اسلام ، آسمانه ۱ گرفت
از آن مقام بلندی که حق بدو بخشید
فرشته در قدمش سر بر آستانه گرفت
خجسته زیور فردوس ، طُرفه طاووسی است
که از کرامتِ دست وی آب و دانه گرفت
ادیب لطف زبان آوری ازو آموخت
چنانکه شمع، شب افروزی از زبانه گرفت
————————
۱- آسمانه : سقف
گیرنده : خانم پوراندخت برومند جهت اطلاع و انجام هماهنگی با آقای علیرضا شوقی به شماره همراه ٠٩١٢۵٨۵٢٨٢١

کعبه دلها علی

کعبه دلها علی

علی ای پرتو ایمان که همه نور و صفائی
چه سرایم به مدیحت که تو برتر زثنائی
علی ای جوهر تقوا که به هر حسن، قرینی
علی ای کعبه دلها، که زِ هر عیب، جدائی
از ره مردی و رادی تو جوانمرد قرونی
از پی احمد مرسل، تو بهین خلق خدائی
علی ای شیر خدا، ایکه به نیروی شجاعت
صفدر و صف شکن و معرکه آرای غزائی
علی ای نور هدی ایکه به شبهای عبادت
در خدا فانی و مستغرق دریای بقائی
خانه زادی تو خدا را و یکی بنده خاصش
که مقیم حرم قربت وی در دو سرائی
مدد از فضل تو جویم، که مرا راهنمونی
فرج از مهر تو خواهم، که مرا راهگشائی
تو نگنجی به شرف ظرف زمان را و مکان را
که چو تابنده قمر، بر فلک عزّ و علائی
دین و دانش زتو زاید که تو سرچشمه ی فیضی
جود و بخشش به تو پاید که تو دریای سخائی
علی ای مظهر آزادگی و ذات فضیلت
ایکه در ظرفِ گمان، برتر از اندیشه مائی
جز خدایت نشناسد که چه ئی وز چه سرشتی
که تو در آینه راز ازل، جلوه نمائی
تو کبیری، تو خبیری، تو فلک پایه امیری
تو شهیدی تو سعیدی تو گرانمایه فتائی
زِ یقین تو چه گویم؟ که تو خود عین یقینی
زِ عطای تو چه بالم؟ که تو خود بحر عطائی
به تو نازم که تو را بنده کریاس نشینم
به تو بالم که مرا خواجه فردوس لقائی
مؤمنان جمله امیرند در اقلیم دل و جان
تن فدای تو علی جان که امیرالاُمرائی
مو به مو مُجری احکام خدایی و رسولش
سر فدای تو که در کشور دین حکمروائی
جز تو کو آن که به هر شیوه بُوَد کامل و یکتا
که اگر زاده جنگی، پدر صلح و صفائی
جز تو کو آن که زجا برکند اشکی زِ یتیمش
گر چه خود سیل خروشان به ره خصم دغائی
جز تو کو آن که بُوَد عاطفه بر قاتل خویشش
که گَهِ نزع، بر او دیده رحمت بگشائی
جز تو کو آن که بزرگ است و بزرگی ننماید
توئی آن میر که همکاسه ی درویش و گدائی
جز تو کو آن که به بدکاره ندارد سرِ سازش
که تو خود دشمن هر ظالم بی شرم و حیائی
تویی آن میر که یک لحظه در ایام خلافت
از پی عزل ستمکاره تأمّل ننمائی
تویی آن میر که از مخزن اموال خلایق
چشم نگشوده، زصرفِ دِرَمی بر حذر آئی
نخوری ما حَضَر خویش و به سائل بخورانی
بدهی ما حَصَل رنج و به منّت نگرائی
تویی آن فرد که در سلسله زهد، فریدی
تویی آن مرد که از وسوسه ی نفس، رهائی
توشِه از مهر علی جوی «ادیبا» که چو فردا
راه عُقبا سپری، رهروِ بی برگ و نوائی

دور لاله

دور لاله

چمن خوش است و هوا خرّم و بهارى خوش
خوش آن که هست در آغوش گلعذارى خوش
شکوفه جلوه به گلزار و بوستان بخشید
شکوفه ‏زار بود چون کنار یارى خوش
کنون که لاله خوش آمد به باغ و بزم ‏آراست
خوش است با تو تماشاى لاله ‏زارى خوش
کنون که سال نو آمد به روزگار، پدید
خدا نصیب کند بر تو روزگارى خوش
به هر دیار که باشم، به یاد یار خوشم
به یاد یار توان شد به هر دیارى خوش
به کام اهل طرب، از دل چمن برخاست
نواى تار، ز هر گوشه و کنارى خوش
کنون که کار گل و لاله شد دلارایى
بِه از تفرج بُستان، مجوى کارى خوش
به دوْرِ لاله بیا تا زنیم ساغرِ عیش
به پاى زمزمه نغز جویبارى خوش
غزل بساز «ادیبا» که نیست به ز غزل
به قول حافظ شیراز، یادگارى خوش

مراسم یاد بود استاد ادیب برومند

سوگ پدر

امروز او در میان ما نیست. بزرگ‌مردی از تبار آزادگان با گوهری پاک و سرشتی مینوی. شاعری وارسته و آزاده که سراسر عمر پربار خویش را بر سر پیمان با میهن و سربلندی آن نهاده، در برابر پلیدی‌ها و ناروائی‌ها سرافراز ایستاده و نام را به ننگ نیالوده است. پاک‌مردی که اسیر هیاهو و جنجال‌های زمانه نگشته و راستی و درستی، در اندیشه، سخن و کردار او بازتابی نمایان و درخشنده داشته.

به یاد می‌آورم طنین پرتوان صدایش را به هنگام خواندن سروده‌های حماسی. از «حماسه‌ی ایران» و «وحدت ملی» گرفته تا «مُفاخره‌ی زندانی» و «به‌پیشگاه فردوسی»، آن‌چنان تأثیرگذار بود که خون در رگ‌هایم به جوش می‌آمد و مهر به میهن و مردم آن سراپای وجودم را فرامی‌گرفت.

به گوش جان می‌شنیدم … صدای آرام و دلنوازش را زمانی که در نهانخانه‌ی دل، پرنیان گلرنگ سخن را بر پهنای عشق و دلدادگی می‌گسترد، سر به زانوی غزال غزل می‌نهاد و نغمه‌ی شور و مستی ساز می‌کرد، زخمه‌هایش بر تار دل مهرآفرین بود و شوق زندگی را در دل و جانم برمی‌انگیخت.

پیکر ظریف، چهره‌ی مهربان و نگاه گیرنده‌اش، با اندیشه‌ی سترگ، دلِ پاک و اراده‌ی استوار قرین گشته، از او شخصیتی ساخته بود، دوست داشتنی و قابل احترام.

تا آن‌جا که در خاطر دارم، تابندگی مهرش از شعله‌ی خشمش فروزنده‌تر بوده؛ اما با گذشت زمان و در رهگذار عمر، تابش مهر، قلب تپنده‌اش را مسخّر کرده و شعله‌های خشم در وجودش سرد و خاموش گشته بود. 

پدر ستایشگر زیبائی‌ها بود و اشعار توصیفی‌اش، بازتاب طراوت، تازگی، رنگارنگی و گوناگونی صحنه‌های طبیعت. او چشم بر طبیعت دلنواز می‌گشود و سرخوش از نسیم بهاری، دل به دیدار خوبی‌ها شاد می‌داشت.

نگاهش به زندگی همراه با خوش‌بینی و نیک‌اندیشی بود. او به جهان هستی و مظاهر و نشانه‌های آن عشق می‌ورزید، و بازتاب این نگرش، خشنودی او از زندگی را به دنبال داشت. ابیاتی از شعر او با نام «شکرخند شادی»:

بیا تا به شادی بهار آوریم

چرا چون خزان، دل، فکار آوریم؟

سزد گرچو بشکفته گل‌های باغ

تبسّم به روی بهار آوریم

نشاید که از دستِ صیاد غم

به دل ناوَک جانشکار آوریم

سزد گر به طاق و رواق امید

بسی نقش زرینه‌کار آوریم

بسی دلخوشی‌هاست در روزگار

فزونتر که اندر شمار آوریم

طبیعت زِ ما غمگساری کند

بیا رو بدین غمگسار آوریم

گشائیم از چهره آژنگ و چین

شکرخنده بر لب، نثار آوریم

به اندوهخواری چه پوئیم راه

سزد گر دلی شادخوار آوریم

گهِ سیل توفنده‌ی حادثات

دلی همچو کوه استوار آوریم

زِ لبخند خورشید بر کوه و دشت

همان به که دل کامگار آوریم

شب وصل در دامن ماهتاب

سری خوش به دامان یار آوریم

زِ اشعار مستی‌دهِ جانفزای

به ساغر می خوشگوار آوریم

زِ آوای تار و نی و ضرب و ساز

به تن نشئه‌ در پود و تار آوریم

به روئین تنی در نبرد حیات

همان نقش «اسفندیار» آوریم

سزد گر جهان را به بد ننگریم

زِ خوش‌بینی افسون به کار آوریم

به نامردمی‌ها ندوزیم چشم

به مردانگی افتخار آوریم

به امید فردای دلخواه و خوش

یک امروز در دل قرار آوریم

    

پدر اندیشمندی بیداردل و شاعری هنرمند بود که وسعت اندیشه را با گردش قلم، درمی‌نوردید و سروده‌هایش را با آرایه‌های لفظی و معنوی می‌آراست و زیور می‌بخشید. اشعاری که هم فاخر است و هم درون‌مایه‌ای گرانبار دارد. او شاعری بود که جان‌مایه‌اش را در کالبد  واژگان روان می‌‌ساخت. اشعاری که چون از جان برخاسته بود، بر دل‌ها می‌نشست و می‌نشیند.

پدر با ناراستی‌ها و ناروائی‌ها سر سازش نداشت. او که گوهر عزت خویش را رایگان به دست نیاورده بود، دام قدرت را پرخطر می‌دانست و با خوش‌خوئی و مردم‌نوازی در پی راهیابی بر بام فضیلت بود:

عبرت از بدعهدی ایام می‌باید گرفت

این پیام روشن از خیام می‌باید گرفت

خواهی ار نام بلند و چهره‌ی گلگون به دهر

چون شفق از دور گردون جام می‌باید گرفت

دامِ قدرت بس خطرناک است و کامش پُرنهیب

پس برون از دامِ قدرت جام می‌باید گرفت

از رهِ خوش‌خویی و مردم‌نوازی‌ها «ادیب»

بر سرِ بامِ فضیلت، نام می‌باید گرفت

    

او ارزش‌ها را می‌شناخت و سپاس می‌گفت، اما بر حق‌ناشناسی، و تنگ‌نظری، چشم فرو‌بسته، اسیر اندوه زمانه نمی‌شد. بر بال پرندگان مهاجر می‌نشست و در مسیر خیال به شهر افسانه‌ها سفر می‌کرد. شهری که از بدگهران در آن نشانی نبود و با دست وفا، گلِ عشق و برگِ الفت، پیوند می‌یافت. 

و این ابیاتی است از «شهر افسانه‌ها»:

خواهم که تدارک سفر بندم

زی شهر فسانه، رخت بر بندم

تا چند درین مَغاک هول‌آگین

بر روی خود از گریز، در بندم

تا چند مُنازعات گیتی را

وابینم و دل به بحر و بر بندم

تا چند به بویه‌ی پیامی خوش

آویزه‌ی گوش بر خبر بندم

تا چند چو کرم پیله بی‌حاصل

بس تارِ تنیده بر مَقَر بندم

تا چند در انتظار تک‌تازان

افسار بصر، به رهگذر بندم

تا چند قوام مفسدان بینم

خود گرچه زِ رویشان نظر بندم

شد خسته زِ بار غم بر و دوشم

خواهم به نجات خود کمر بندم

از وضع زمانه چون دلم خون شد

رخت سفر از پی مفر بندم

زی شهر فسانه‌ها رَوَم، کآن‌جا

پیرایه‌ی سرخوشی به سر بندم

در شهرِ شکوه‌پرور خوبان

دروازه به روی بدگهر بندم

آن‌جا همه‌گه صفای جان یابم

در، بر رخ نفسِ خیره‌سر بندم

آن‌جا گلِ عشق و برگ الفت را

با دستِ وفا به یکدگر بندم

آن‌جا به هوای درک آزادی

امّید ثمر بدین شجر بندم

جان در رهِ شاهد سخن بازم

دل در خَم طرّه‌ی هنر بندم

تا گلبن طبعم آورد گل‌ها

دل را به سِتاک شعرِ تر بندم

    

در پایان باید بگویم، هیچ‌گاه از نظر دور نمی‌ماند که پدر همواره از همنوایی همسری فرهیخته و پاکدل بهره‌مند بوده است. زنی خوش‌فکر و کار آزموده که دل‌سپرده‌ی پدر بود و یاری‌دهنده او در همه‌ی عرصه‌های زندگی فردی، اجتماعی، فرهنگی و سیاسی؛ زنی که سایه به سایه همراهیش می‌کرد و با نگاهی مهرآمیز و زبانی پرآفرین پدر را می‌ستود. زنی که وجود پرمهرش، کانون خانواده را گرم می‌کرد و یاد و خاطره مهربانی‌هایش پس از سال‌ها خاموشی پیوسته روشنی‌بخش جانِ ماست.

به روان پاک این دو وجود گرانقدر درود می‌فرستم و آمرزش آنان را از خداوند هستی‌آفرین خواستارم.
پوراندخت برومند

نثر