فرشچیان

گردباد حادثه

بانگ طربناک از این دیار نیاید
بوى رهایى از این حصار نیاید
کم شنوى گفته غیر یاوه و ترفند
منطق و برهان دگر به کار نیاید
چشم به راه از چه مانده اید در این دِیر
مژدة بهبود از این دیار نیاید
منتظر از بهر چیستید در این دشت
پاک نسیمى ز کوهسار نیاید
خیر نیاید به پیش تا نرود شر
تا نشود طى خزان، بهار نیاید
غم به تو مانَد در این دیارِ غم انگیز
بیش مخور غم که غمگسار نیاید
روى بگردان ز گردبادِ حوادث
کز سوى این دشت جز غبار نیاید
دم مزن از معدلت که رهروِ بیداد
با تو در این ماجرا کنار نیاید
ترس ز فردا مدار « ادیب » که شاید
بدتر از امروز روزگار نیاید

500x374_1408009028619020

طره ی مشکین

بیا که در دل از آشوب غم هراس نماند
به یاد روى مهت بهر من حواس نماند
ز بوى طرّة مشکینت آن چنان سرمست
شدم که جاىِ تهى بهر عطر یاس نماند
ز بس خجل شدم از لطف بى نهایت دوست
ز بهر ناطقه ام قدرت سپاس نماند
فریبِ جامة اهل ریا دگر مخورید
که جز تقلّب و افسون در این لباس نماند
ز شیخ، طاس فضیحت چنان ز بام افتاد
که بهر گوش فلک جز صداى طاس نماند
ز بس که گردن آزادگان درو کردند
براى برزگران خوشه ماند و داس نماند
از انحطاط، شکافى در این بنا افتاد
که اعتماد به تعمیرش از اساس نماند
دریغ از این سخنان بدیع و نغز، « ادیب »
کنون که نقد ادب را سخن شناس نماند

متشاعر

یکی به مدرسه آمد ز امتحان مردود

که دوش خویش ز بار تعب رها می خواست

رگ فزون طلبی گرچه داشت کاهل بود

نخوانده درس ، فزونی و ارتقا می خواست

ز بهر عقده گشایی وسیلتی می جست

علاج دردِ درون را مگر دوا می خواست

به فکر شاعری افتاد و شبه شعری چند

سخیف و سست به هم کرد و مرحبا می خواست

سراغ انجمن شاعران گرفت و برفت

به محفلی که ادیب سخن سرا می خواست

ولی نیافت در آن انجمن مجال ورود

که این مداخله بیجا و ناروا می خواست

به یادم آمد از این ماجرا مثالی خوب

خورندِ هر که عطا، بیش از بها می خواست

گدای قافله را ره به ده نمی دادند

نشان خانه ی ارباب و کد خدا می خواست

زور و زر

اى آن‏که هماره غرّه بر زور و زرى
وز زور و زرت ‏نیست بجز شور و شرى
این زور فرو کَشد ز بالات به زیر
وین زر ندهد بغیر زاریت بَرى