کارگر

این قصیده به مناسبت روز کارگر در اردیبهشت ماه ۱۳۵۶ توسط شاعر ملی ایران استاد ادیب برومند سروده شده است.

حاصل از   دسترنج  کارگر  است
هر صناعت که مانده از بشر است
بازوی      کارگر      توانا       باد
که توانبخش   بازوی   هنر    است
آن که قدرت   به   کارگر    بخشید
کارفرمای       قادرِ   قَدَر      است
قوّت           بازوان         کارگری
حرکت بخشِ  چرخِ جاه و فر است
کارگر        باغ       آفرینش     را
ثمر انگیزْ     نخلِ    بارور    است
تیشه اش    قلب  کوه      را    آماج
سینه اش    تیغ ظلم را  سپر  است
(ادامه…)

پیام خلیج فارس

خلیج فارس منم، طرفه بحر پهناور

پیام من به تو اى بى‏ کرانه بحر خزر

پیام من به تو اى جانفزاى روح‏ انگیز

پیام من به تو اى دلنواز جان‏پرور

پیام من به تو اى اهل راز را منظور

پیام من به تو اى فرّ و ناز را منظر

درود بر تو و آن موج‏ هاى زرّینت

که هست جلوه‏ نما چون درخشش گوهر

درود بر تو و آن رنگ‏هاى دلجویت

که هر دم است نمایان به گونه ‏اى دیگر

تویى گشاده‏ دل اکنون چو پهنه آفاق

تویى ستوده ‏فر اینک چو چشمه کوثر

صفاى روح تو دلجو چو خنده گلزار

خروش موج تو غرّان چو نعره تندر

توام برادرى از مادرى همایون‏پى

منت برادرم از دوده‏اى کیانى ‏فر

سرم نهاده به دامان پاک ایران است

کف تو نیز گریبان‏گشاى این مادر (ادامه…)

حق‌ ناشناسی

بپرهیز از هرکه حق‌ناشناس
که صاحب‌کرم را ندارند پاس

زِ حق‌ناشناسی بتر کار نیست
تأسی به این خو سزاوار نیست

کسی کو بدین رسمِ بد خو گرفت
دوصد لعنتِ حق زِ هر سو گرفت

توقع زِ هر شخص دارد همی
که بر زخمِ آزش نهد مرهمی

کسی پاسِ حقِ کسان گر نداشت
مپندار کو شکرِ یزدان گزاشت

همانا که سگ هم از او برتر است
که با تکه نانی غلامِ در است
***
پیِ صید شیرِ ژیان تاختن
سر اندر رهِ این شرف باختن

چو غرّنده سیل اندر آید زِ کوه
تنِ خویشتن سدِ ره ساختن
(ادامه…)

IMG_20160419_211757

سعدی

«سعدی»

سخن به‌نزد گرانقدر مردمِ هشیار
عطیه‌ای‌ست شکوهنده و گران‌مقدار

به‌پیشگاهِ خردمند مردِ دریادل
سخن عزیزتر آمد زِ گوهرِ شهوار

سخن عطیه‌ی والای عالمِ بالاست
که گشت بهره‌ی انسان زِ درگهِ دادار

سخن بمانَد و گنجینه‌ی کمال از مرد
نه مخزنِ گهر و گنجِ درهم و دینار

به بحرِ فکر، سخنور چو غوطه‌ور گردد
بسا لآلیِ رخشان که آورد به کنار

به یک دقیقه که شاعر شود دقیق به‌فکر
رسد دقایقِ طبع و خیال او به هزار

نمیرد آن‌که زِ کلکش به‌جای ماند اثر
که جاودانه همی زنده داردش آثار
***
به‌ویژه «سعدیِ شیراز» آن‌که در نُه چرخ
نتافت اخترِ سعدی چون او به هیچ دیار

بلندپایه سخن‌آفرینِ گردون‌فر
که گشت گفته‌ی او وردِ ثابت و سیار

همان خجسته‌سیَر، شاعرِ فضیلت‌کیش
که پیکرِ هنر از شعرِ او گرفت شعار

همان‌که با سخنِ خوش به رهگذارِ حیات
زِ لوحِ خاطرِ غمدیدگان سترد غبار

سپهرمرتبه گوینده‌ای که نیک افتاد
طنینِ شهرتِ او، زیرِ گنبدِ دوّار

به‌شهرِ علم، برافراشت رایتِ تسخیر
به‌راهِ فضل، برانگیخت مرکبِ رهوار

زِ لطفِ طبع بیآراست باغِ فضل از گل
زِ حسنِ خلق بپیراست شاخِ علم از خار

زِ شعرِ نغز، به جان داد قوتِ راحت‌بخش
به فکرِ بکر زِ دل برد اَندُه و تیمار

به باغِ طبع چه پرورده گونه‌گون ریحان
زِ شاخِ فکر چه آورده رنگ‌رنگ اثمار

بیانِ او چه بیانی لطیف و شهدآمیز
کلامِ او چه کلامی بدیع و شکّربار

بیانِ او همه خاطرنواز و شورانگیز
کلامِ او همه راحت‌فزای و بهجت‌بار
***
بیان اوست گهربارتر زِ ابرِ مَطیر
کلامِ اوست دل‌انگیزتر زِ بادِ بهار

لطافتِ سخنش فی‌المثل چو دیبهِ روم
شمامه‌ی قلمش بی‌گمان چو مشکِ تتار

زِ نظمِ اوست نظامِ بلاغتِ تقریر
زِ شعرِ اوست شعارِ فصاحتِ گفتار

بود کنوزِ بلاغت به نظمِ او مکنون
شود رموزِ فصاحت زِ نثرِ او اظهار

به کلک و طبع همو داد مایه‌ای افزون
زِ نظم و نثر همو ریخت پایه‌ای ستوار

کند ستایشِ رفتارِ نیک و خیراندوز
کند نکوهشِ کردارِ زشت و ناهنجار

به طبعِ توسن گردنکشانِ دهر آموخت
زِ تازیانه‌ی گفتار، شیوه‌ی رفتار

فروزشِ سخنش چون به تیهِ ظلمت، نور
گزارشِ قلمش چون به جشنِ بهمن، نار

قصایدش همگی گرمتر ز بوسه‌ی عشق
لطایفش به‌مثل نرمتر ز گونه‌ی یار

سرود بس غزل نغز و قطعه‌ی پرشور
به‌حکمِ ذوقِ سلیم و قریحه‌ی سرشار

لطافتِ غزلش فی‌المثل چو چشمِ غزال
ظرافتِ مثلش بی‌بدل چو چهرِ نگار

چه‌گویمت زِ «گلستانِ» او که هر ورقش
بود زِ لطف و صفا، رشکِ صفحه‌ی گلزار

خزانِ دهر نیابد به «بوستانش» راه
که پایدار زید چون گلِ همیشه بهار

به «طیباتش» اگر روی آوری، بینی
که مشکبوی‌تر آمد زِ طلبه‌ی عطار

نصایحش همه قلبِ عوام را اکسیر
بدایعش همه نقدِ خواص را معیار

به هفت قرن که رفت از زمانِ او امروز
کند زمانه به پایندگیش نیک اقرار
***
بسا بروجِ مشیَّد، به‌ماه بر شده بود
که جمله محو شد اندر تحوّلِ ادوار

بسا ولایتِ آباد و کشورِ معمور
که شد خراب و تهی گشت زآدمی ناچار

بسا منابعِ ثروت که روزگارش زود
به‌خاکِ تیره مبدل نمود زرّ‌ِ عیار

بیآمدند و برفتند و هیچ ننهادند
بسا توانگر و شاه و اتابک و سردار

چو کرمِ پیله تنیدند تارِ عُلقه به دهر
ولیک کرمِ لحد خورد پودشان با تار

زِ سنگِ خاره برافراشتند طرفه قصور
ولیک خوار بخفتند زیرِ سنگِ مزار

نه نام ماند از آنان، نه یادگارِ جمیل
نه جام ماند از آنان، نه چهره‌ی گلنار

زِ زرّ‌ِ سرخ نجستند غیرِ خفت و ننگ
به خاکِ تیره نبردند غیرِ نکبت و عار

ولی زِ گفته‌ی «سعدی» بسا گهر باقی‌ست
گران‌بها و گران‌مایه و گران‌مقدار

به هرکه بنگری از خاص و عام و پیر و جوان
زِ شعرِ دلکش اویند جمله برخوردار

بسا کسا که به محنت‌سرای دهر، زدود
به صیقلِ سخنانش زِ لوحِ دل، زنگار

بسا کسا که در آیینه‌ی کلامش دید
جمالِ عشق و عفاف و شمایلِ دلدار

حلاوتِ سخنش بیش‌تر شود معلوم
هرآنچه گفته‌ی او بیش‌تر شود تکرار

خوشا به خطّه‌ی فرخنده اخترِ شیراز
خجسته منشأِ آثار و مطلعِ انوار

از آن سبب که در او یافت پرورش سعدی
سزد که فخر کند بر ممالک و امصار

کنون زِ کلکِ سخندانِ حقگزار، «ادیب»
بر آستانه‌ی «سعدی» شد این چکامه نثار

* این قصیده در بهار ۱۳۳۰ هنگام گشایش آرامگاه بازسازی‌شده‌ی شیخِ اجل سعدی سروده و همان وقت به‌شکل جزوه‌ای منتشر شد.

ali

کعبه دلها علی

علی ای پرتو ایمان که همه نور و صفائی
چه سرایم به مدیحت که تو برتر زثنائی
علی ای جوهر تقوا که به هر حسن، قرینی
علی ای کعبه دلها، که زِ هر عیب، جدائی
از ره مردی و رادی تو جوانمرد قرونی
از پی احمد مرسل، تو بهین خلق خدائی
علی ای شیر خدا، ایکه به نیروی شجاعت
صفدر و صف شکن و معرکه آرای غزائی
علی ای نور هدی ایکه به شبهای عبادت
در خدا فانی و مستغرق دریای بقائی
خانه زادی تو خدا را و یکی بنده خاصش
که مقیم حرم قربت وی در دو سرائی
مدد از فضل تو جویم، که مرا راهنمونی
فرج از مهر تو خواهم، که مرا راهگشائی (ادامه…)