shabe19ramezan

شب نوزدهم رمضان

شب برافراشت سیه چادر خشم

بر سر گیتى آلوده به ننگ

دست انگِشتگرِ[۱] شام سیاه

کرد آفاق، سیه‏ گونه به رنگ

***

دیو پتیاره آبستنِ شب

روى بنهاد به زایشگه شوم

تا بزاید به سحرگاهِ دژم

کودکى شوم و سیه فال، چو بوم

***

هم در آن حال که عفریت بلا

شبح فاجعه بنْمود به دهر

دیوخویى ز سرِ جهل و عناد

تیغ بیداد، بیالود به زهر
(ادامه…)

دل بیمار

تا که بستند به رویم، در گلزاران را
یاد کردم قفس و حال گرفتاران را
گر صفایى به چمن بود، زدیدار تو بود
بى‏تو اى گل چه کنم، سیر چمنزاران را؟
خوش کن از جلوه، رویت، دل بیمار مرا
ز آن که خوش کرد عیادت دل بیماران را
سبز شد مزرع عشقم به دل، اى اشک ببار
آه از آن سبزه که محروم بود باران را
همنواى من دلسوخته مرغ سحر است
که به هم الفت و انس است، دل افگاران را
گر زبیگانه ملامت برم و جور کشم
بهْ که افسرده دل از خویش کنم، یاران را
گوهر عزّت خود را نفروشیم به زر
این سخن راست بگویید، خریداران را
لقمه شبهه مخور، کار خطا پیش مگیر
گر چه ایزد نَبُرد نان خطاکاران را
ما زیان دیده کالاى وفاییم، «ادیب»
گو به سودا مگرایید، وفاداران را

بازگشت به میهن

این قصیده سفارشى است براى فراهم کردن موجبات بازگشت
ایرانیانى که به جهات امنیتى یا اقتصادى از کشور به خارج رفته‏ اند.

بازگشت به میهن

گفت دولت‏مرد دانایى به مسؤولان وقت
زى وطن‏ برگشتگان را خوش‏دل و شادان کنید
جمع بسیارى ازین ملّت به خارج رفته‏ اند
این به خارج‏ رفتگان را جذب در ایران کنید
آدمى در زندگى همزاد بیم است و امید
در خورِ این واقعیّت خدمتى شایانى کنید
جمعى از بیم زیان‏ها این زمان آواره ‏اند
جمعى از امیّد بهروزى، علاج آن کنید
بارى از هر بابت آنان کز وطن گشتند دور
اهل برگشت‏ اند آخر یارى ایشان کنید
جلب هر آسان گرفتن را به کار افسون دمید
منع هر مشکل تراشى را به جِدّ فرمان کنید
این نباید کرد کز برگشت خود هر فرد را
نادم از برگشتن و یکباره سیر از جان کنید
بهر ترمیم خرابى‏ هاى بیرون از حساب
دعوت از آبادگر مردان با ایمان کنید
غیر از آنان کآتش افروزانِ هرسان فتنه ‏اند
دیگران را از ره اغماض همدستان کنید
بس بود قهر و خشونت دیگر از ارفاق و مهر
سعى در جلب رضاى خالق سبحان کنید
مال و جان هر که را برگشت سوى این دیار
ایمن از تاراج و ضبط و فارغ از زندان کنید
آن‏چه کردید از خشونت سال‏ها دیگر بس است
بعد از این صلح و صفا را وارد میدان کنید
دیده بربندید از یکسویه بینى در امور
شرح صدرى آرزو از درگه یزدان کنید
چون مخالف خوان بود محروم از هر انتقاد
اختناق آمد پدید این درد را درمان کنید
این همان امر به معروف‏ست و نهى از منکر است
پس چرا دیگر بر آن ایراد صد بهتان کنید
چیست آزادى مخالف را امان دادن به نقد
پس براى ناقدان تأمین این امکان کنید
سهم آزادى‏ گر از اعوان و انصار است و بس
این نه آزادیست، حق را از چه روکتمان کنید
نشرِ مطبوعاتِ آزاد است دستاویز رشد
تا رشید آیند مردم، رفع این بحران کنید
سختگیرى ‏ها کند بس عقده در دل‏ها پدید
عقده‏ ها را باز با سر پنجه احسان کنید
سخت‏ تابى با جهانگردان به‏ هر نحوى خطاست
از چه رو این عدّه را زین ملک رو گردان کنید
جلب سیاحان بود سرچشمه سود کلان
سودِ این سرچشمه را سرمایه عمران کنید

کعبه-مقصود

کعبه مقصود

درون سینه دلى پر شرر نهان دارم

نهان به دل، غم آن ماه دلستان دارم

به جان عزیز شمارم، غم عزیزى را

که بى ‏دریغ، گرامى ترش ز جان دارم

صفاى صبحم از آن رو بود به ساحت دل

که فیضى از نم اشک سحرگهان دارم

ز عشق گل خبر از قصد باغبانم نیست

بدان خوشم که در این باغ، آشیان دارم

کنون که خیمه به صحراى عاشقى زده ‏ام

چو لاله خون دل از ساغر زمان دارم

مگر به گردش چشمى نوازى ‏اَم، ورنه

چه شِکوه‏ ها که من از دورِ آسمان دارم

من و حریم سرا پرده محبت دوست

که هر چه دارم از آن خاک آستان دارم

زبانه تا زندم آتشى به دل چون شمع

فروغ محفل، از این آتشین زبان دارم

هواى کعبه مقصود، در سر است مرا

عجب مدار، که هم چون جرس فغان دارم

از آن زمان که نهادم بناى خانه عشق

ز شرم، بر در این خانه پاسبان دارم

به از غزل که بود پاره ‏اى ز جان ادیب

به بزم دوست، چه در خورد ارمغان دارم؟

 

پس کوچه‏ هاى غم

مرو، کز رفتنت در شهر جانم فتنه‏ ها خیزد

شرار از سنگفرش خاطرم سوى هوا خیزد

مرو، کز رفتنت هر لحظه از پس کوچه‏ هاى غم

به گوش من شبانگه بانگ شبگرد بلاخیزد

به کوهستان غم مپسند، کز سنگین دلى‏ هایت

صداى هاى ‏هاى گریه ‏ام از صخره ‏ها خیزد

وفا کن اى فروغ دل، که در مهر آفرینى ‏ها

فروغ جان، ز مهر افزاید و مهر از وفا خیزد

مکن با من به جز یارى، کز این مشرب صفا زاید

مجو با من ستمکارى، کز این معبر جفا خیزد

به گلگشت وفادارى. بیا با ما صفایى کن

کز این گلزارِ جان پرور همه لطف و صفا خیزد

نه تنها ناله عشّاق، شورافکن به محفل ‏هاست

که در دشت از نى چوپان، بسى شور و نوا خیزد

به هر دارو مشو راغب اگر همدرد عشّاقى

که در درمانگه دل‏ها، گهى درد از دوا خیزد

ادیبا، از غزل، باغى به روى دوستان بگشا

که یاران را نشاط دل ز باغ دلگشا خیزد