زندگینامه 

عبدالعلی ادیب برومند در بیست و یکم خرداد ماه ۱۳۰۳در زادگاهش شهر« گـز» از شهرستان برخوار اصفهان به دنیا آمده است .
پدرش مرحوم «مصطفی قلیخان برومند» از خوانین گـز بود که از حسن خط و مقدمات زبان عربی و آگاهی های تاریخی بهره داشت . به زبان فرانسه مسلـّط واز جمله تجدد طلبان عصر بود، هیچ گاه شغل دولتی نپذیرفت و به کار مِلکداری و کشاورزی اکتفا نمود .
مادرش مرحوم «رباب غفار دخت» ، خواهر بزرگ استاد «حیدر علیخان برومند» بود که از سواد خــوانــدن و نــوشتن بـی بـهره نبود ، در خـانـه داری و تنظیم امـور اقتصادی خـانـواده زنی لیاقت مند و با شخصیّت به شمار می رفت که درباره تحصیلات فرزندان هم ، پی گیری و علاقه مندی کامل از خود نشان میداد .

ادامه زندگینامه استاد ادیب برومند


مقدم عاشقان ایران زمین وادبیات این مرز و بوم را گرامی می دارد. این سایت به اصرار و خواهش دوست داران ادب , فرهنگ و هنر اصیل ایران از استاد ادیب برومند و به کوشش هواداران شعر و خط مشی سیاسی ایشان تشکیل شده است ، تا گوهر گرانبهای ادبیات معاصر بیش از پیش به جهانیان معرفی گردد.

عضویت در خبرنامه

برای دریافت آخرین مطالب سایت لطفاً ایمیل خود را وارد کنید:

برای دانلود نرم افزار آندرویدی گلچین اشعار استاد ادیب برومند بارکد زیر را توسط موبایل اسکن کنید یا بارکد را لمس کنید
دانلود نرم افزار گلچین اشعار ادیب

کوه‌های کشورم

کوه‌های کشورم

به مناسبت یازدهم دسامبر  روز جهانی کوهستان  این سروده زیبا از استاد ادیب برومند به همه دوستداران طبیعت و میهن پرستان تقدیم می شود. 

از دل و جان دوستدار کشورم

دوستدار کشوری نام آورم

نام او از روزگار باستان

بوده بس فخرآفرین در دفترم

نام این بشکوه مرز جان فزای

بسترد گرد ملال از خاطرم

کوه‌های سربلندش آکنند

پهلوانی فر غروری در سرم

عاشقم بر کوهسارانش به جان

وآن غروب دلکش زرین فرم

آتش افشاند دماوندم به بر

گر نباشد مهر ایران همبرم**

سر نهم بر دامن البرز کوه

تا سراید قصه از زال زرم

بوسه بفرستم فراوان با درود

بر دنا، فرخنده بام کشورم

می ستایم کرکس و سیوند را

همچو بینالود زیبا منظرم

سر سپارم بر در الوند کوه

آن که یاد از مادها آرد برم

باد بر زنجیره‌ی زاگرس درود

آن حصار محکم بام و درم

با سمند آذری تازم به شوق

زی سهند آن کوه صولت پرورم

غافلم از قافلان‌کوهش مَدان

کو کند شاد از شکوهی دیگرم

کوه در کوه ِ تنیده با نهیب

می‌خروشد گوییا چون تندرم

می‌خروشد تا کند بیدار خیز

از بداندیشان این بوم و برم

کوه گردونسای مغرور از ثبات

سروری را شُد نمادین رهبرم

واله‌ام بر کوهساران شمال

قصه پردازان ِ توس و نوذرم

باشدش جغرافیایی پُرشکوه

سرزمین مهر و مهر خاورم

زنده باد ایران و کُهسارش «ادیب»

یاورش پروردگار داورم

b-telegram

آثار و تألیفات
آخرین مصاحبه ها با نشریات
تازه ترین سروده ها
کوه‌های کشورم

کوه‌های کشورم

به مناسبت یازدهم دسامبر  روز جهانی کوهستان  این سروده زیبا از استاد ادیب برومند به همه دوستداران طبیعت و میهن پرستان تقدیم می شود. 

از دل و جان دوستدار کشورم

دوستدار کشوری نام آورم

نام او از روزگار باستان

بوده بس فخرآفرین در دفترم

نام این بشکوه مرز جان فزای

بسترد گرد ملال از خاطرم

کوه‌های سربلندش آکنند

پهلوانی فر غروری در سرم

عاشقم بر کوهسارانش به جان

وآن غروب دلکش زرین فرم

آتش افشاند دماوندم به بر

گر نباشد مهر ایران همبرم**

سر نهم بر دامن البرز کوه

تا سراید قصه از زال زرم

بوسه بفرستم فراوان با درود

بر دنا، فرخنده بام کشورم

می ستایم کرکس و سیوند را

همچو بینالود زیبا منظرم

سر سپارم بر در الوند کوه

آن که یاد از مادها آرد برم

باد بر زنجیره‌ی زاگرس درود

آن حصار محکم بام و درم

با سمند آذری تازم به شوق

زی سهند آن کوه صولت پرورم

غافلم از قافلان‌کوهش مَدان

کو کند شاد از شکوهی دیگرم

کوه در کوه ِ تنیده با نهیب

می‌خروشد گوییا چون تندرم

می‌خروشد تا کند بیدار خیز

از بداندیشان این بوم و برم

کوه گردونسای مغرور از ثبات

سروری را شُد نمادین رهبرم

واله‌ام بر کوهساران شمال

قصه پردازان ِ توس و نوذرم

باشدش جغرافیایی پُرشکوه

سرزمین مهر و مهر خاورم

زنده باد ایران و کُهسارش «ادیب»

یاورش پروردگار داورم

حادثه ننگ بار ۱۶ آذر

حادثه ننگ بار 16 آذر

این قصیده در آذرماه ۱۳۳۲ به مناسبت حمله نظامیان به
دانشگاه تهران که به شهادت سه تن از دانشجویان دانشکده
فنى و زخمى شدن عده‏ اى دیگر انجامید سروده شد.

16azar1332

حادثه ننگ بار۱۶ آذر

به سال کودتاى ننگ پرور

به روز شانزده از ماه آذر

ز طوفان حوادث، گِردبادى

مروّت را به خاک افکند بستر

شهامت را بدن شد لاشه در گور

فضیلت را کفن شد جامه در بر

به بار آمد به دانشگاه، ننگى

کز آن بدتر نشاید کرد باور

فضیحتْ‏ بار کارى منزلت‏ سوز

به ننگ آبادِ شرم افروخت آذر

سیاهى گر توانى از شَبَه شست

بشوى این ننگ از دامان کشور

به سیماى حکومت داغ این ننگ

همى بر جاى باشد تا به محشر

***

بدان هنگام کآمد سوى (تهران)

ز آمریکا نقیبى[۱] دام‏ گستر

به نام (نیکسون) مردى گران جاه

سبکسر شاه را دمساز و یاور

به دانشگاه، بر شد جنب و جوشى

نه بى‏ اندام، بل فرزانه گون فر

به جایى کز پى پیکار سنگین

بود پاس شرف را سخت سنگر

چو دل‏ها ریش ریش از کودتا بود

به تعریض‏ اش خروشى داده شد سر

هم آنگاه از پى آرایش زور

وز «آمریکا» به خواهشمندى زر

حکومت داد فرمان تا که سرباز

به دانشگه در آید، باد در سر

در آویزد به دانشجوى، سرباز

چو بر آهو، پلنگ پوستین در

که ماییم این زمان فائق بر اوضاع

همه آزادگان را رانده از در

***

پس آن‏گهَ خیل سرباز دُژ آهنگ[۲]

پىِ فرمانبرى از میر لشکر!

قدم هشتند در ایوان تدریس

همه دُژخیم‏ خو، پرخاش مظهر!

به‏ سان سنگِ پرتابى به تالاب

که باشد ماهیان را وحشت آور!

به‏ یک‏دم سایه‏ افکن شد در آن حال

سحاب مرگ بر زیبنده محضر!

دژم شد، لحظه‏ ها را چهره شاد

دگر شد، دیده‏ ها را نقش منظر!

فرو گسترد بوم وحشت و بیم

بر آن بام همایون فال، شهپر!

هیاهویى شد اندر جمع احرار

ز شاگردان و استادان رهبر!

دوان گردیده سربازان به هر سوى

جوانان را به خشم آورده یکسر!

ازین سو حمله ور، بر صحن تالار

وزان سو تیغزن، برطرف معبر!

نه بر شاگردشان، رحمى به خاطر

نه از استادشان، شرمى به رخ بر!

به ناگاهان صداى غرّش تیر

فروپیچید، زیر طاق اخضر!

فرو غلتید در خون پیکرى چند

ز نیکوتر جوانان دلاور!

روان شد خون‏شان در جاى تعلیم

که حرمت بر حریم‏ اش داد زیور!

سه دانشجو به خون خفتند در خاک

به رخ چون گل، به بالا چون صنوبر!

به باغ زندگى، بالنده شمشاد

به برج آرزو، تابنده اختر!

ضمیر هر یکى تابان چو مرآت

به دل‏هاشان دو صد امید، مُضمَر!

بهین چشم و چراغ دودمان ‏ها

به نور آباد هستى شمع انور!

شده پرورده هر یک با دو صد رنج

در آغوش محبت زاى مادر!

دریغ آن نو گلان باغ امید

که شد پرپر زجور باد صرصر!

به فردوس برین مستانه رفتند

کشیده از شهادت جام و ساغر!

درود ما بر ایشان کآرمیدند

به زیر سایه الطاف داور!

هزارن لعنت حقّ بر کسى باد

که شد سرکارِ این رفتار منکر!

دو صد نفرین بر آن گلچین جبّار

که کرد این نوگلانِ باغ پرپر!

=============================

[۱]. نقیب: مهتر قوم، سرپرست.

[۲]. دژ آهنگ: بدخوى، خشمگین.

کوى بى نیازان

كوى بى نيازان

بیا که بى تو نشاطى به بزم یاران نیست
تهى ز عشق، دلى زنده در بهاران نیست
دلم ز دیده از آن روى چشم یارى داشت
که رنگ و بوى چمن جز به فیض باران نیست
فداى گیسوى افشانده بر بر و دوشت
که شانه ریز بدین گونه آبشاران نیست
بیا به باغ ضمیرم، نشاط جان دریاب
که این صفاى فرح زا، به لاله زاران نیست
خوشم ز همدمى غم، به کنج تنهایى
که شرمسارى ام از روى غم گساران نیست
درازى شب هجرم نمى کند نومید
که جز فروغ، به کوى امیدواران نیست
ستورِ لنگ ز بس پى سپار میدان اند
زمینه درخور جولان شهسواران نیست
مجال عیش نباشد وگر بود امروز،
به غیر دامن سرسبز کوهساران نیست
نشان صلح و صفا در جهان مجو زیرا
حیا به دیده خونریزِ روزگاران نیست
« ادیب » دیده بسى نازنین صنم، اما 
یکى به سان تو در خیل نازداران نیست

ملّیت

ملّيت

ملّیت

 

منم میهنى مرد و ایرانیم

کزو فرّ و فخرست ارزانیم

چو بندم در آفاق رخت سفر

شوند آشنا عالى و دانیم

گرم هست ملیتى نامور

سزاوار تکریم عنوانیم

ورم نیست ملیتى نیک پى

نظر کرده در حدِّ والانیم

چو خلقى شناسندم از این نشان

بدو زین نظر عاشق جانیم

 

***

 

سرافرازى میهنم آرزوست

بدین کامه بادا سرافشانیم

ز «فردوسى» این حکمت آموختم

فَرى بر «حکیم خراسانیم»

تو بینى که از دیرگه در جهان

فتاده‏ ست صیت[۱] جهانبانیم

تو دانى به عهد «فریدون» که من

بَهاور [۲]به فّرِ «نریمانیم»

تو دانى که در رخت بستن به شهر

سرآهنگِ[۳] تدبیرِ عمرانیم

در آیینِ گرداندن مرز و بوم

ره‏آموزِ ترتیبِ دیوانیم

تو دانى که با کوشش «رستمى»

همى چیره برقوم تورانیم

تو خوانى که‏ هنگامه‏ افکن به «روم»

به هنگامِ شاهان «اشکانیم»

تو دانى که در دستیابى به خصم

هوادارِ رفتار انسانیم

تو دانى که در موج‏ خیز خطر

شناور به دریاى طوفانیم

تو دانى که از گاه دیرین زمان

کیانى فَر از پشتِ «ساسانیم»

تو دانى که از من چه نقش آورد

نگارشگرِ «طاق بُستانیم»

تو خوانى همان نقش در «بیستون»

که در چین و آژنگ پیشانیم

تو دانى که بودند مینو[۴] رَوش

«زراتُشت» و «آذرپَد» و «مانیم»

تو دانى که بعد از گَهِ باست

اندل آگه زکیش مسلمانیم

در آهنگ شیعى گرى شد عیان

بَرِترک و تازى رجز خوانیم

هم‏آواز «یعقوبِ صفاریم»

هم آهنگ «منصورِ سامانیم»

تو خوانى که با تیغ «بومسلمى»[۵]

ظفرمند، بر خیل «مروانیم»

تو خوانى که با عزم «پورِ صفى»[۶]

صف آراى، در جنگ «شیبانیم»[۷]

تو خوانى که از حمله «نادرى»

هماویز[۸] با جِیش عثمانیم

تو بینى که میراث فرهنگ را

گرانبار از گوهر کانیم

تو بینى که نازان به برج هنر

فروزنده در اوج کیوانیم

تو دانى که شورافکند در جهان

زگفتار «سعدى» سخندانیم

تو دانى که از «حافظ» آمد پدید

بسى نکته در شعر عرفانیم

چو بینى که با ملتى دیرپاى

زدیرین زمانست همخانیم [۹]

چو بینى که با ترکتاز زمان

نپاید بسى نابسامانیم

به بالا نشینى ستایى مرا

سزاوار نام ونشان دانیم

به ملیتم زین سبب پاى بند

وز آن شهره در سخت پیمانیم

چو بینى به ملّیتم متکى

کجا دست‏یابى به آسانیم

به دین و به آیین و با بوم و بر

بود سخت پیوندِ ایمانیم

نه‏ اندیشناکم ‏ز «آمریک»و «روس»

نه خود در هراس از «بریتانیم»

به ایران ستایى و مردانگى

چنانچون یلِ «زابلستانیم»[۱۰]

ز جادوى اهریمنى در امان

به تأیید الطاف یزدانیم

پرآوازه مى‏ خواهم ایران زمین

و زین روست بر وى ثناخوانیم

که هر کس که گوید تویى از کجا؟

دلیرانه گویم که ایرانیم

 

[۱]. صیت: آوازه

[۲]. بهاور: قیمتى

[۳]. سرآهنگ: پیشرو

[۴]. مینو: بهشت

[۵]. بومسلم: مقصود ابومسلم خراسانى است و «مردان» آخرین خلیفه اموى «مروان حمار» است.

[۶]. پورصفى: مقصود شاه اسماعیل صفوى مؤسس سلسله صفویه است.

[۷]. شیبانى: مقصود عَبیدالله شیبانى پادشاه ازبک است.

[۸]. هماویز: در حال به هم آویختن، جنگنده، گلاویز

[۹]. همخان: همخانه، هم‏ منزل

[۱۰]. یل زابلستان: مقصود رستم پهلوان ملى ایرانیان است.

قیام خلق فلسطین

به مناسبت روز بین المللی همبستگی با مردم فلسطین این سروده از استاد ادیب برومند را منتشر می کنیم . 

قیام خلق فلسطین

از من درود خلق فلسطین را

دارندگان همّت رویین را

قومی که در اراضی اشغالی

خواهند دفع خصم کژآیین را

برخاستند خیل جوانان‏اش

طرد حریف و سلطه ننگین را

نو رُستگانِ گلشن آزادی

خواهند رفعِ زحمت گلچین را

در باغِ سرفرازی و سالاری

کارند یاس و نرگس و نسرین را

تا بر رقیب در تک و تاز آیند

بنهاده بر سمند شرف، زین را

تا با عروس فتح در آمیزند

سرها نهاده هدیه و کابین را

زخمی شوند و کشته، ولی هرگز

تن در نداده خفّت و تمکین را

خسبند در کریوه جانبازی

وز خون کنند بستر و بالین را

وَهنی به عزم‏شان نشود ظاهر

از خصم، برنتافته توهین را

بر کوی و بر زن وطن از خون‏ها

بخشند طرفه زیور و آذین را

گو آفرینشان که برون رانند

این غاصبانِ در خور نفرین را

در حیرتم ز شیوه اسرائیل

آن زیر پای، هشته قوانین را

آن پشت بر حقوق بشر کرده

آن رو گشاده دشمنی وکین را

آن غضب کرده مسکن مردم را

آن زجر داده مردم مسکین را

آن داده با گلوله همی پاسخ

خونین سؤال خلق فلسطین را

آن از حدود، پای فرا هشته

پروا نکرده حایل و پرچین[۱] را

آن قتل عام کرده به جبّاری

دیر به خون کشیده یاسین[۲] را

از بهر چیست آن‏همه خودکامی

این‏ غاصبان خودسر و خودبین را

کز بهر نفی صلح و صفا سازند

آماده بس دسیسه تلقین را

سازند همچو زهر به کام خلق

طعم حیات دلکش و شیرین را

وجدان آدمی نَسِزد کامروز

فارغ بود تعدّی چندین را

باید به نام چاره‏ گری برخاست

دفع چنین شُرور غم‏آگین را

باید که در حمایت مظلومان

داد از قدم وثیقه تضمین را

گیتی بدین قیام حماست خیز

خوش برگشود دیده تحسین را

آری به جُرمِ صید کبوترها

باید برید پنجه شاهین را

[۱]. پرچین: دیوار گونه ‏اى که از ترکه و نى و برگ و علف و خار و مانند آن گرد باغ کشند.

[۲]. دیر یاسین از بخش‏هاى فلسطین است که اسرائیلیان در اوایل تسلّط خود عدّه‏اى از زنان و مردان و
کودکان آن‏جا را به قتل رسانیدند.

نثر