زندگینامه 

عبدالعلی ادیب برومند در بیست و یکم خرداد ماه ۱۳۰۳در زادگاهش شهر« گـز» از شهرستان برخوار اصفهان به دنیا آمده است .
پدرش مرحوم «مصطفی قلیخان برومند» از خوانین گـز بود که از حسن خط و مقدمات زبان عربی و آگاهی های تاریخی بهره داشت . به زبان فرانسه مسلـّط واز جمله تجدد طلبان عصر بود، هیچ گاه شغل دولتی نپذیرفت و به کار مِلکداری و کشاورزی اکتفا نمود .
مادرش مرحوم «رباب غفار دخت» ، خواهر بزرگ استاد «حیدر علیخان برومند» بود که از سواد خــوانــدن و نــوشتن بـی بـهره نبود ، در خـانـه داری و تنظیم امـور اقتصادی خـانـواده زنی لیاقت مند و با شخصیّت به شمار می رفت که درباره تحصیلات فرزندان هم ، پی گیری و علاقه مندی کامل از خود نشان میداد .

ادامه زندگینامه استاد ادیب برومند


مقدم عاشقان ايران زمين وادبيات اين مرز و بوم را گرامي مي دارد. اين سايت به اصرار و خواهش دوست داران ادب , فرهنگ و هنر اصيل ايران از استاد اديب برومند و به کوشش هواداران شعر و خط مشي سياسي ايشان تشکيل شده است ، تا گوهر گرانبهاي ادبيات معاصر بيش از پيش به جهانيان معرفي گردد.

عضویت در خبرنامه

برای دریافت آخرین مطالب سایت لطفاً ایمیل خود را وارد کنید:

برای دانلود نرم افزار آندرویدی گلچین اشعار استاد ادیب برومند بارکد زیر را توسط موبایل اسکن کنید یا بارکد را لمس کنید
دانلود نرم افزار گلچین اشعار ادیب

براى همسر درگذشته ام

براى همسر درگذشته ام

چه گويم اين كه دلم در عزاى تو چون است
بسان طاير سركنده غرقه در خون است
بهار آمد و عيد آمد و ز غيبت تو
حضور جمع برايم به غصّه مقرون است
كنون كه جاى تو خالى ست در مراسم عيد
شده ست روح تو آگه كه حال من چون است
چه با تو بود كه اين خانه را صفا مى داد؟
كه بى تو بام و در و صحنِ خانه محزون است
تو نيستى برِ من ليك خاطرات تو هست
كه بهر ياد توام سينه گرم كانون است
نه هر كسى به سر و سّرِ عاشقى پى برد
كسى كه قيمت ليلى شناخت مجنون است
 « اديب » هرچه ستايد تو را به خوى جميل
اداى وام نكرده ست و باز مديون است

b-telegram

آثار و تألیفات
آخرین مصاحبه ها با نشریات
تازه ترین سروده ها
براى همسر درگذشته ام

براى همسر درگذشته ام

چه گويم اين كه دلم در عزاى تو چون است
بسان طاير سركنده غرقه در خون است
بهار آمد و عيد آمد و ز غيبت تو
حضور جمع برايم به غصّه مقرون است
كنون كه جاى تو خالى ست در مراسم عيد
شده ست روح تو آگه كه حال من چون است
چه با تو بود كه اين خانه را صفا مى داد؟
كه بى تو بام و در و صحنِ خانه محزون است
تو نيستى برِ من ليك خاطرات تو هست
كه بهر ياد توام سينه گرم كانون است
نه هر كسى به سر و سّرِ عاشقى پى برد
كسى كه قيمت ليلى شناخت مجنون است
 « اديب » هرچه ستايد تو را به خوى جميل
اداى وام نكرده ست و باز مديون است

كدخدايى

اگر چند ناپارسايى كنى

به تر دامنى خودنمايى كنى

ز آلودگى‏ ها شوى ريمناك[۱]

گرايش به هر ناروايى كنى

چو ديوانه ‏سان مردم ياوه ‏گوى

تظاهر به بى‏ محتوايى كنى

بَرِ ناكسان برده دست سؤال

همى دعوى بينوايى كنى

به‏ هنجار ياران ناخوش‏ نهاد

به تن جامه ی بيوفايى كنى

از آن بِه كه با بغض جمعى كثير

به شهر ستم كدخدايى كنى

[۱]. ريمناك: چركين

مرگ جهان پهلوان تختی

مرگ جهان پهلوان تختی

به مناسبت ۱۷ ديماه سالروز عروج جهان پهلوان تختي اين سروده از اديب برومند شاعر ملي ايران درباره مرگ تختي  در سايت منتشر مي شود.

بــرفـت ازجهــان،زی جهــانــی دگــر
قوی چنگ وپاکیزه جانـی دگر!

دریغــــا کـــه از آشیـــــان پــرکشیــــد
عقــابــی سـوی آشیـانــی دگـر!

ز دیــرینـــــه دِیـــرِ کهــــن گشت دور
جـوانمــرد والا مکــانــی دگـر!

بــرفت از جهـان«تختــی» نــــامــدار
کـه نایـد چنو قهرمـانـــی دگـر!

پس ازتختــــی آن پهلــــــوان جهــــان
نیــابـی جهـــان پهلوانــی دگـر!

پس از تخــتــی ازبــهر کــالای عشـق
دگر تختـه شد هر دکـانی دگـر!

پس از تخــتــی از شهــــر نــام آوران
کـه آرد بـه ما، ارمغـانـی دگـر؟

پس از تخــتــی ازعرشـــه ی افتخــار
کراهست(زرّیــن نشانـی)دگـر!

پس از تخــتــی از ورزش بـــاستـــان
کـه نو کرد نـام ونشـانــی دگـر!

بــــــه زیــــــرآورِ پــشــتِ زورآوران
بشــد همچــو زورآورانـی دگـر

همـــــاورد مـــــردافـکـنــــــان دلیــــر
بیـــا ســود از امتحـــانــی دگـر

چو «رستم»به هر«خان»ظفریار بود
وزو مشتهــر هفت خـانـی دگـر

وطـنــخــــــواه وآزاده وشـــیــــــــردل
نـه تنها به تن پیـل سـانـی دگـر

تنـــــاور درختـــــی بـــه بــــالای وی
نبـــالیــــد در بوستـــانــی دگـر

سرِ بنـــدگـــی جــز بـــه درگــــاه حـقّ
نســاییــــد بــرآستــــانـــی دگـر

جهـــــان پهلــــوان بـــود وبـیــــداردل
دریـن بیشــه شیرژیــانــی دگـر

بـــه ورزشگــــری پهلــوانـــی گزیــن
بـه روشندلی نکتــه دانــی دگـر

هرآن کس که این قهرمـــان دیــد گفت
بپــا خـاست(ستّـارخـانــی)دگـر

ســوی جبــهــــه ی ملــــت آورد روی
کـه بودش به سرسایبـانـی دگـر

نیـــارَست خواری خریــدن بـه خویش
که این خوش به بازارگانی دگر

نیـــارَست آلــوده گشتـــن بــه ننــــگ
که بود ازشرف ترجمـانی دگـر

جهـــــان را بـه اهل جهـــان واگذاشت
کـه خود بود ازآنِ جهـانـی دگـر

پس از مـــرگ آن نـــامــور پهلــــوان
نیـــابــی دل شـــادمــانــی دگـر

ببـخشـــایــدش بــــار پــــروردگـــــار
هموبـــاد انـوشــه روانــی دگـر

پیام تسلیت در گذشت زنده‌یاد حسين شاه حسينى

با دریغ و اندوه درگذشت زنده‌یاد حسين شاه حسينى مبارز پاکباز راه میهن و آزادمرد صدیق و وفادار آرمانهای ملی دکتر محمد مصدق را به خانواده محترم ایشان و مردم وطنخواه ایران تسلیت میگوییم.
دکتر جهانشاه برومند، پوراندخت برومند، شهریار برومند، محمدحسین نصیری، سیاوش نصیری، کیومرث نصیری

سوم دیماه زادروز حکیم ابوالقاسم فردوسی

پيام فردوسى

شبى بس دژم روى و ناخوش جبين

شبه گونه ديدار و رخ پر زچين

سپهر آشيان مرغ زرّينه بال

فرورفته در چاه مغرب غمين

به تابوت قيرين فروخفته ماه

پرستندگانش به ماتم قرين

سیه پوش در سوگ ماه اختران

چو ناهيد سرداده بانگ حزين

غريو دد از جنگل دور دست

درافكنده بر كوه و صحرا طنين

توگويى زكيوان گرفته است وام

همه تيرگى‏ ها شبى اين چنين

شدم زى سراپرده خويشتن

غم آشام و غمناك و اندوهگين

دژمناك از احوال اين بوم و بر

دل افگار از اندوه ايران زمين

فتادم به بستر پراكنده دل

گران خواب را ديدگانم رهين

چو بگذشت پاسى زخفتن مرا

به خواب آمدم رادمردى گزين

گرانمايه «فردوسى» رادفر

حكيم سخندان گُردآفرين

چو ديد از غمم زار و آشفته گون

مرا گرم بنواخت آن نازنين

بپيمود بر من ز صهباى مهر

نوازشگرى را يكى ساتكين[۱]

ز خود گفت و آن روزگار دراز

كه شد در وطن خون‏ وخوارى عجين

بگفتا كه در عهد من كس نبود

خبردار از ايران و فرّ مهين

پس از حمله ديو خو دشمنان

برين اورمزدى دِژِ آهنين

نماند از وطن فرّ و فرهنگ و نام

برفت از ميان زيب و آذين و زين[۲]

درين ايزدى مرزوالانشان

درين مينوى قوم بالانشين

نديدم به جز ريو و نيرنگ و رنگ

نديدم به جز جنگ و آشوب و كين

ز خود رفته، بيگانه با خويشتن

تهى گشته از فكر وراى رزين

به خِفّت گراييده خوى مِهى

به سستى خراميده گام متين

نه كس واقف از فرّه «كيقباد»

نه كس آگه از دوده «كى پشين»

نه يكره ز «رستم» خبر بود هان

نه يكجا ز «خسرو» نشان بود هين

نه از جنگ و آويزِ ايران‏ سپاه

نه از شور و آشوب «خاقان چين»

به هر مرز كشور اميران تر

كز سوى خلافت به مسند مكين

به حلقوم خلقى فرو برده چنگ

به عنوان آيين، به نيرنگ دين

هم از كفر خويى زده پشت پاى

به آيين اسلام و كيش مبين

به زه كرده خونخوارگى را كمان

به ره كرده غارتگرى را كمين

كشيده به ره دامن از راستان

فشانده برآيين و دين آستين

در اقطار كشور كران تا كران

حكومت به‏ دست «يَنال» و «تكين»[۳]

همه چارديوار اين مرز و بوم

فرو ريخته در شهُور وسِنين[۴]

وطن چون يكى لاشه لخت لخت

خورشخانه كركسان لعين

هماهنگى ترك و تازى بهم

در ايران برآورده واى واَنين[۵]

شده چيره فرهنگ تازى بر آن

همه پارسى‏ نامه‏ ها خوار ازين

به نزد تعصب‏ گرايان دون

چه گلزار ايران چه يك پارگين

نَبهره[۶] گروهى خرد باخته

نه بشناخته  دي مه از فرودين

***

من اين ديدم و خامه برداشتم

به اميد دادار جان آفرين

عنان پيچِ طبعم گران زد ركاب

براسب سخن چون فروهشت زين

مبادا كزين آرمانى هدف

به سوداى مالم كس آيد ظنين

به شهنامه سركردم از باستان

بسى داستان‏ها خوش و دلنشين

دلاراتر از نغمه «باربد»

طرب‏ زاتر از زخمه «رامتين»[۷]

حصارى عروسانِ انديشه را

شده جان ‏پناهى و حصنى حصين[۸]

گهرها شمردم بر ايرانيان

چو گنجورى از گنج‏هاى دفين

دميدم به تن روح مردانگى

خود اين قوم را بادَمِ آتشين

چو دادَمْش برگ هُويّت به دست

شناساى خود گشت و نام و نگين

زِ ميشِ چراگاه كردم پديد

دمان ببرِ كهسار و شيرعَرين[۹]

هم از كبك و درّاج كردم عيان

عقاب قوى چنگ و بازِ خَشين[۱۰]

***

پيام من اينك به ايرانيان

به ويژه جوانان راد و وزين

كه فرض است پاس وطن برشما

به فرمان وجدان، به حكم يقين

شما زادگان فريدون فريد

فزونمايه از دوده «آبتين»[۱۱]

سزدگر به نيروى ايمان و عزم

شود بوم و بر چون بهشت برين

سزد گر شود كشور از كشت و كار[۱۲]

سراسر گل و سبزه و ياسمين

ز فرهنگ ملّى بداريد پاس

كه هست اين بنا را چوركنى ركين

همانا زبيگانه فرهنگ نيز

سزد نوع شايسته را دستچين

زبان «درى» را زهرسان گزند

نگهداشت بايد چو دُرّى ثمين

نگهبانى از مرزهاى وطن

بود جاودان در خور آفرين

سوى علم و صنعت گشاييد چشم

كه روشن كند ديده نيك بين

زآداب ديرين متابيد روى

چو «نوروز» و آن سفره «هفت سين»

كس ار نيستش عِرق ملّى به تن

بخوانيد بيگانه وارش جبين!

به يكرويه سازيد كار از خرد

سر افشانده بر طارم هفتمين

روا نيست جز تكيه بركردگار

كه اويست هنگام سختى معين

«ز فردوسيَ ام» گوش عبرت شنود

سخن‏هاى شيرين‏ تر از انگبين

پيام‏ش به جان بازگويد «اديب»

چنان چون روايت گزارى امين

 

============================

[۱]. ساتكين: جام با ساغر شراب 

[۲]. زين: زينت، زيور در عربى زِين است 

[۳]. ينال و تكين: لقب سرداران و اميران ترك 

[۴]. سنين: سال‏ها 

[۵]. انين: ناله 

[۶]. نبهره: زيانكار 

[۷]. رامتين: موسيقيدان دربار خسروپرويز 

[۸]. حصين: استوار 

[۹]. عرين: بيشه 

[۱۰]. بازخشتن: باز سفيدرنگ 

[۱۱]. آتبين يا آبتين: پدر فريدون 

[۱۲]. كار: در اين‏جا از كاريدن به معنى كاشيدن است. كِشت‏كار: زراعت.

نثر