از طرف دست اندر کاران سایت استاد ادیب برومند درگذشت این اسطوره خستگی ناپذیر شعر و ادب ایران زمین ، که سالها با تلاش و کوشش بی وقفه در این عرصه کوشید و خدمت نمود و با وجود همه نا ملایمات ذره ای از وطن پرستی و میهن دوستی او کاسته نشد را به خانواده و دوستداران وی تسلیت می گوییم و از درگاه ایزد منان ، علو درجات و شادی روح آنمرحوم را طلب می کنیم . 

زندگینامه 

عبدالعلی ادیب برومند در بیست و یکم خرداد ماه ۱۳۰۳در زادگاهش شهر« گـز» از شهرستان برخوار اصفهان به دنیا آمده است .
پدرش مرحوم «مصطفی قلیخان برومند» از خوانین گـز بود که از حسن خط و مقدمات زبان عربی و آگاهی های تاریخی بهره داشت . به زبان فرانسه مسلـّط واز جمله تجدد طلبان عصر بود، هیچ گاه شغل دولتی نپذیرفت و به کار مِلکداری و کشاورزی اکتفا نمود .
مادرش مرحوم «رباب غفار دخت» ، خواهر بزرگ استاد «حیدر علیخان برومند» بود که از سواد خــوانــدن و نــوشتن بـی بـهره نبود ، در خـانـه داری و تنظیم امـور اقتصادی خـانـواده زنی لیاقت مند و با شخصیّت به شمار می رفت که درباره تحصیلات فرزندان هم ، پی گیری و علاقه مندی کامل از خود نشان میداد .

ادامه زندگینامه استاد ادیب برومند

خبرگزاری ها


مقدم عاشقان ایران زمین وادبیات این مرز و بوم را گرامی می دارد. این سایت به اصرار و خواهش دوست داران ادب , فرهنگ و هنر اصیل ایران از استاد ادیب برومند و به کوشش هواداران شعر و خط مشی سیاسی ایشان تشکیل شده است ، تا گوهر گرانبهای ادبیات معاصر بیش از پیش به جهانیان معرفی گردد.

عضویت در خبرنامه

برای دریافت آخرین مطالب سایت لطفاً ایمیل خود را وارد کنید:

برای دانلود نرم افزار آندرویدی گلچین اشعار استاد ادیب برومند بارکد زیر را توسط موبایل اسکن کنید یا بارکد را لمس کنید
دانلود نرم افزار گلچین اشعار ادیب

b-telegram

نوروز باستان


نوروزِ باستانیِ ایران فرا رسید
ابرِ بهار پرچمِ ایثار برکشید
بارید گه به تندی و گاهی به اعتدال

بر کوه و دشت، چون که خور آمد بیآرمید
صحرا و باغ پوششِ رنگین به بر نمود

تا فرّ ِ فرودین سپسِ دی به بر رسید 
سرسبزی از در آمد و آویخت بر درخت

زیبنده حلّه‌ای که زِ نوروزمَهْ خرید
بادِ بهاری از سوی «خوارزم» شد وزان

وز بویِ مهر، خطّه‌ی «ری» را بیآکَنید
جشنی گرفت گلبن و رقصی نمود بید

آنگه که از شکوفه، دلِ باغ بشکُفید
ابر بهار بر سرِ کهسار خیمه زد

وز خرگهش به کوه گهرها پراکَنید
آذینه‌بند کرد «بخارا» زِ چارسوی

تا بانگ پا، زِ قاصد نوروز بشنوید
زرّین زِ یاسِ زرد نگر ساحتِ چَمَن

کاندر کنارِ سنبُلِ نوخیز، بردمید
از «بامیان» و «بلخ» به شاباشِ فرودین

گوش بهار نغمه‌ی شور و نوا شنید
سَنج از «هرات» بانگ برآورد و بوق و کوس

کآمد عروس گلرخِ نوروز، برجهید
زیبا تَذَرْو بر سرِ بادام بُن نشست

وز بانگِ دلنواز به دل شادی آفرید
اکنون گلِ همیشه بهار است خنده‌روی

کاین نام را کدام گل‌آرا به من نهید؟
بانگ چکاوک از زبرِ سرو مژده داد

کآمد به دست، باغِ «سمرقند» را کلید
سارنگ چون زِ باره‌ی «دربند» پرگشود

یک سر به سوی گلشنِ «شیراز» پَرکشید
آهو به نغز گونه خُرامی به مرغزار

با بچگان چو میش به امن و امان چرید
از «ایروان» و «گنجه» بر آمد نوای عیش

تا شد زِ دور، موکبِ نوروزمَهْ پدید
ایرانیانِ کُرد به «ترکیه» و «عراق»

سرگرمِ جشن و جمله خوش از دید و بازدید
از «تیسفون» زِ درگهِ «نوشیروان» به گوش

آمد نوای «باربَدی» زآن چه می سَزید
رختِ نشاط بر تنِ «تاجیک» جلوه کرد

چون باغ و راغ، فرشِ سَمَن‌خیز گسترید
شد شاد باغبانِ «قراباغ» چون که دید

خوش رُسته‌اند سوسن و سوری و شنبلید
نوروز چون صلای طَرَب داد، از سُرور

در «شیروان» زِ نغمه دلِ مرد و زن تپید
جوقی زِ مرغکان مهاجر زِ «اورگنج»

از عشق «زنده‌رود» سوی «اصفهان» پرید 
«کارون» از آب‌های «میانرود» مژده یافت

کز شوقِ عید اشک زِ رُخسارِ ما سُرید
دلشاد گشت مادرِ میهن از آن پیام

کامد زِ سوی مردمِ «بحرین» با نُوید
نوروز، جشنِ ملّی ایران زِ دیرباز

اقوام را به دامنِ تحبیب پرورید
شادا و خرّما دلِ این ملّتِ هژیر

کاین جشنِ ویژه را به بهین روز برگزید
باید به زر نوشت چنین نغز چامه را

کز خامه‌ی «ادیب» بر اوراقِ زر چکید

آثار و تألیفات
آخرین مصاحبه ها با نشریات
تازه ترین سروده ها

نوروز باستان


نوروزِ باستانیِ ایران فرا رسید
ابرِ بهار پرچمِ ایثار برکشید
بارید گه به تندی و گاهی به اعتدال

بر کوه و دشت، چون که خور آمد بیآرمید
صحرا و باغ پوششِ رنگین به بر نمود

تا فرّ ِ فرودین سپسِ دی به بر رسید 
سرسبزی از در آمد و آویخت بر درخت

زیبنده حلّه‌ای که زِ نوروزمَهْ خرید
بادِ بهاری از سوی «خوارزم» شد وزان

وز بویِ مهر، خطّه‌ی «ری» را بیآکَنید
جشنی گرفت گلبن و رقصی نمود بید

آنگه که از شکوفه، دلِ باغ بشکُفید
ابر بهار بر سرِ کهسار خیمه زد

وز خرگهش به کوه گهرها پراکَنید
آذینه‌بند کرد «بخارا» زِ چارسوی

تا بانگ پا، زِ قاصد نوروز بشنوید
زرّین زِ یاسِ زرد نگر ساحتِ چَمَن

کاندر کنارِ سنبُلِ نوخیز، بردمید
از «بامیان» و «بلخ» به شاباشِ فرودین

گوش بهار نغمه‌ی شور و نوا شنید
سَنج از «هرات» بانگ برآورد و بوق و کوس

کآمد عروس گلرخِ نوروز، برجهید
زیبا تَذَرْو بر سرِ بادام بُن نشست

وز بانگِ دلنواز به دل شادی آفرید
اکنون گلِ همیشه بهار است خنده‌روی

کاین نام را کدام گل‌آرا به من نهید؟
بانگ چکاوک از زبرِ سرو مژده داد

کآمد به دست، باغِ «سمرقند» را کلید
سارنگ چون زِ باره‌ی «دربند» پرگشود

یک سر به سوی گلشنِ «شیراز» پَرکشید
آهو به نغز گونه خُرامی به مرغزار

با بچگان چو میش به امن و امان چرید
از «ایروان» و «گنجه» بر آمد نوای عیش

تا شد زِ دور، موکبِ نوروزمَهْ پدید
ایرانیانِ کُرد به «ترکیه» و «عراق»

سرگرمِ جشن و جمله خوش از دید و بازدید
از «تیسفون» زِ درگهِ «نوشیروان» به گوش

آمد نوای «باربَدی» زآن چه می سَزید
رختِ نشاط بر تنِ «تاجیک» جلوه کرد

چون باغ و راغ، فرشِ سَمَن‌خیز گسترید
شد شاد باغبانِ «قراباغ» چون که دید

خوش رُسته‌اند سوسن و سوری و شنبلید
نوروز چون صلای طَرَب داد، از سُرور

در «شیروان» زِ نغمه دلِ مرد و زن تپید
جوقی زِ مرغکان مهاجر زِ «اورگنج»

از عشق «زنده‌رود» سوی «اصفهان» پرید 
«کارون» از آب‌های «میانرود» مژده یافت

کز شوقِ عید اشک زِ رُخسارِ ما سُرید
دلشاد گشت مادرِ میهن از آن پیام

کامد زِ سوی مردمِ «بحرین» با نُوید
نوروز، جشنِ ملّی ایران زِ دیرباز

اقوام را به دامنِ تحبیب پرورید
شادا و خرّما دلِ این ملّتِ هژیر

کاین جشنِ ویژه را به بهین روز برگزید
باید به زر نوشت چنین نغز چامه را

کز خامه‌ی «ادیب» بر اوراقِ زر چکید

سروده دکتر مصفا در وصف ادیب برومند

سروده ای زیبا از استاد دکتر مظاهر مصفا دربارۀ استاد ادیب برومند

ای برومند ادیبی که به فضل  

مایه فخر سپاهانی تو

به نکورویی و خوش‌خویی و لطف 

رشک باغ و گل و ریحانی تو

گوهری از دل دریای عمان 

لعلی از کان بدخشانی تو

به فضیلت به مروت به شرف 

معنی کامل انسانی تو

دیرگاهی‌ست که از حبّ وطن

به نگهبانیِ ایمانی تو

به وفاداری تا پای هلاک 

بر سر وعده و پیمانی تو

هنرآموز هنرمند بلیغ 

سخن‌آرا و سخندانی تو

هم بصیر قلم و اهل قلم 

هم شناسای قلم ‌دانی تو

به کرامندی و حریّت نفس 

جفت آزاده‌ی یمگانی تو

متشرّع، متعهّد، مسوول 

از سر صدق مسلمانی تو

همّت و رادی و آزادی را 

هست عمری که ثناخوانی تو

شرف ‌بند کمال هم‌بند  

عزّت محبس و زندانی تو

غزل و قول دری را امروز 

مرغ خوش نغمه‌ی بستانی تو

مرغ تصویر و گل تذهیبی 

قاب آیینه و قرآنی تو

در هنر مردمک چشم کمال 

وز کرم چشمه احسانی تو

مردِ اخلاص عمل اهل صلاح 

بنده‌ی خالص یزدانی تو

مرد میدانی و در صبر و ثبات

گوی بس بُرده به چوگانی تو 

از تو دامان وطن پر گهرست 

از چه رو سر به گریبانی تو

نه گزاف است که من می‌گویم 

شاعر ملی ایرانی تو

شبان تنهایی



ﺑﻬـﺎﺭ ﺑــﻰ‌ﺗــﻮ ﻧﺪﺍﺭﺩ ﺻﻔــﺎﻯ ﭘﺎﺭﻳـﻦ ﺭﺍ

ﻃﺮﺍﻭﺗــﻰ نَبُود ﺍﺭﻏــﻮﺍﻥ ﻭ ﻧﺴــﺮﻳﻦ ﺭﺍ

ﻧﻤﺎﻧﺪ ﺑﻰ‌ﺗــﻮ ﻧﺸــﺎﻃﻰ ﺑــﻪ ﺑــﺰﻡ ﻧﻮﺭﻭﺯﻯ

ﻧﻤﺎﻧــﺪ ﺟﺎﺫﺑــﻪ ﺍﻳــﻦ ﺟﺸــﻦ ﻓﺮّﺥ‌ﺁﻳﻴــﻦ ﺭﺍ

ﻣــﻦ ﺍﺯ ﻓــﺮﺍﻕ ﺗــﻮ ﺩﺭ ﻣﻨﺘﻬــﺎﻯ ﺗﻨﮕﺪﻟـﻰ

زِ ﺩﺳـﺖ ﺩﺍﺩﻩ‌ﺍﻡ ﺍﻳﻨک ﻗــﺮﺍﺭ ﻭ ﺗﻤﻜﻴــﻦ ﺭﺍ

ﭼـﻪ ﺩﻳﺪﻧﻰ‌ﺳـﺖ ﺟﻬﺎﻥ ﺍﺯ ﺻﻔـﺎ ﻭﻟـﻰ ﺑﻰ‌تو

ﭼﮕﻮﻧــﻪ ﺑــﺎﺯ ﻛﻨــﻢ ﺩﻳــﺪه‌ی ﺟــــﻬﺎﻥ‌ﺑﻴﻦ ﺭﺍ؟

ﺷﺪﻩ‌ﺳـﺖ ﻳﺎﺳــﻤﻦ ﺁﻳﻴــﻨﻪ‌ﺑﻨﺪِ ﺑــﺎﻍ ﻭ ﺑﻬــﺎﺭ

ﻭﻟﻴک ﺑﻰ‌تو ﭼﻪ ﻟﻄﻔﻰ‌ﺳـﺖ ﺯﻳـﺐ ﻭ ﺁﺫﻳﻦ ﺭﺍ

ﻛﻨﻨـﺪ ﺩﻋـﻮﺕِ ﻣﻬﻤﺎﻧﻴــﻢ ﻭﻟــﻰ ﺑــﻪ ﭼــﻪ ﺭﻭﻯ

ﺑــﻪ ﺑــﺰﻡ ﺳــﻮﺭ ﺑـﺮﻡ ﭼــــﻬﺮه‌ی ﻏﻢ‌ﺁﮔــﻴﻦ ﺭﺍ

ﭼﻤﻦ ﻫﻤﺎﻥ ﻭ ﮔﻠﺴﺘﺎﻥ ﻫﻤﺎﻥ ﺑﻮﺩ ﭼﻮﻥ ﭘﺎﺭ

ﻭﻟﻴک ﺑﻰ ﺗــﻮ ﻧــﻪ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺻﻔــﺎ ﻭ ﻧــﻪ ﺍﻳــﻦ ﺭﺍ

ﺑﻪ ﺭﻭﻯ ﺳـﻴﻨﻪ ﻏﻤﺖ ﻫﻤﭽﻮ ﺁﺳــﻴﺎﺳﻨﮓ ﺍﺳﺖ

ﺣﺮﻳــﻒ ﻧﻴﺴــﺖ ﺩﻟــﻢ ﺍﻳــﻦ ﻓﺸــﺎرِ ﺳــﻨﮕﻴﻦ ﺭﺍ

ﻣﻦ ﺍﺯ ﻓــﺮﺍﻕ ﺗــــﻮ ﺳــﺎﺯﻡ ﺷﺒﺎﻥ ﺗﻨﻬﺎﻳــﻰ

ﺷــﺮﻳک ﻣﺎﺗــــﻢ ﺧــﻮﺩ ﻣــﺎﻩ ﺭﺍ ﻭ ﭘﺮﻭﻳــﻦ ﺭﺍ

بر ﺁﺗﺸﻰ ﻛﻪ ﻛﺸﺪ ﺩﺭ ﺩﻟﻢ ﺯﺑﺎﻧﻪ «ﺍﺩﻳﺐ»

ﺑﺮﻳــﺰ ﺍﺯ سخنِ ﻧﻐــﺰ ﺁﺏِ ﺗﺴـــﻜﻴﻦ ﺭﺍ
سروده ای زیبا از استاد ادیب برومند، مجموعه دردآشنا، شرکت سهامی انتشار، تهران ۱۳۹۳، ص ۳۶۰

.

با درود و سپاس از بزرگوارانی که در روزهای گذشته با اظهار همدردی موجبات تسلای خاطر ما را فراهم نموده‌اند، به آگاهی می‌رساند، روزهای اول و دوم و ششم فروردین‌ماه از ساعت ۵ بعدازظهر در منزل استاد ادیب برومند نشست خواهیم داشت.

دکتر جهانشاه برومند

پوراندخت برومند

شهریار برومند

محمدحسین نصیری

سیاوش نصیری

جمله رفتند

از جمع یاران، دلنوازان جمله رفتند
مژگان گشا، کافسانه سازان جمله رفتند
جاى سم اسب سبک تازان در ایندشت
گوید که بنگر، یکه تازان جمله رفتند
ماندند از جمع سرافرازان قلیلى
باقى از این گردن فرازان جمله رفتند
ساز سخن بشکست و شد روز هنر تار
کز بزم الفت، تکنوازان جمله رفتند
شو ناله زن، حکمت سرایان جمله خفتند
رو گریه کن، دانش طرازان جمله رفتند
پاکیزه کاران را دگر نام و نشان کو؟
کز کوى پاکان، پاکبازان جمله رفتند
ما را کنون بر آهنین مردان نیاز است
روى از چه بنهفتند و نازان جمله رفتند؟
کو دیگر اندر خوان همت ساز و برگى؟
کز هفت خان با برگ و سازان جمله رفتند
ما را دگر از باغ نصرت بهره ‏اى نیست
چون از نخیلش دست یازان جمله رفتند
خلق، اى ادیب! افتاده در بند نیازند
وارستگان و بى‏ نیازان جمله رفتند

نثر