گفتگوی روزنامه اعتماد با استاد ادیب برومند در مورد سی تیر

روزنامه اعتماد – سه شنبه ۹۳/۴/۳۱

بیرون کردن انگلیسی ها از ایران کار بزرگی بود

مصاحبه روزنامه اعتماد با استاد ادیب برومند

پیر‌مرد از آخرین بازمانده‌های نسلی است که جبهه ملی اول را تشکیل دادند. بیش از ۹۰ سال سن دارد اما هرگاه صحبت از صدق و جریان ملی شدن نفت و اوضاع و احوال آن سال‌ها می‌شود مانند جوانی پرشور لب به سخن می‌گشاید. ادیب برومند که چندین دفتر قطور شعر در باب تاریخ معاصر ایران دارد به شاعر ملی شهرت دارد. آنچه به جز بعد ادبی‌اش هر ذهن کنجکاوی را مشتاق به گفت‌وگو با وی می‌کند این است که ادیب برومند تمام بزنگاه‌های تاریخ معاصر ایران را به چشم دیده است. آن هم نه به عنوان یک ناظر تام بلکه در مقام یک کنشگر. این‌بار به سراغ او رفتیم تا ما را در خاطراتش از ۳۰ تیر سال ۱۳۳۱ سهیم کند.
***
شما در سال ۱۳۳۱ چند سال داشتید؟ مشغول چه کاری و در کجای ایران ساکن بودید؟
من در سال ۱۳۰۳ متولد شدم و در آن موقع ۲۸-۲۷سالم بود. تهران بودم منتها موقتا به اصفهان رفته بودم و در روز ۳۰تیر در آنجا بودم. اما در جریان کامل اوضاع تهران بودم.

آیا شلوغی فقط مختص به تهران بود یا اینکه بقیه شهرها هم شلوغ شده بود؟ (ادامه…)

یادش بخیر

یاد کرد از ما به نیکى یار و ما را شاد کرد
راستى یادش به خیر آن کس که ما را یاد کرد
شد فراموشم غم عالم، چو یادم کرد دوست
یاد باد آن مهربان یارى که ما را شاد کرد
از غم و رنج اسیرى، خاطرش آزاد باد
هر که مرغ خسته ‏اى را از قفس آزاد کرد
رو به دست‏ آور دلى، تا حق به دست آرد دلت
خانه‏ اش آباد، آن کو خانه‏ اى آباد کرد (ادامه…)

shabe19ramezan

شب نوزدهم رمضان

شب برافراشت سیه چادر خشم

بر سر گیتى آلوده به ننگ

دست انگِشتگرِ[۱] شام سیاه

کرد آفاق، سیه‏ گونه به رنگ

***

دیو پتیاره آبستنِ شب

روى بنهاد به زایشگه شوم

تا بزاید به سحرگاهِ دژم

کودکى شوم و سیه فال، چو بوم

***

هم در آن حال که عفریت بلا

شبح فاجعه بنْمود به دهر

دیوخویى ز سرِ جهل و عناد

تیغ بیداد، بیالود به زهر (ادامه…)

دولت دیدار

آن‏چه از طول شب تار به بیمار گذشت
در شکنج سر زلفت، به دل زار گذشت
دل زند پر به هواى سر کوى تو مرا
همچو دلداده هزارى که به گلزار گذشت
همه از نرگس بیمار تو گویند سخن
کس نگوید که چه‏ ها بر دل بیمار گذشت
خفته بودى تو و هر شب به جوار حرمت
چه بگویم که چه‏ ها بر من بیدار گذشت
مهربان بودى از این پیش، ولى روز وصال
پرتو مهر، چه زود از سر دیوار گذشت
شور و نیروى شبابم بگرفت اوج، ولى
همچو ابرى که زند خیمه به کهسار گذشت
سایه ابر جوانى که به سر بود مرا
در بهار طربم با دو سه رگبار گذشت
بى ‏نصیب از شرف جاذبه عشق نبود
مهر و ماهى که بر این گنبد دوّار گذشت
یاد از آن روز، که با وصل تو خوش بود «ادیب»
اى‏ خوش آن لحظه که با دولت دیدار گذشت

مرغک دور از آشیان

شنیدم مرغکى از آشیان دور

به گلزارى فرح ‏زا کرد پرواز

در آنجا دید مرغانِ چمن را

به شاخ سرخگل سر داده آواز

چو دیدندش به رفتارى غم ‏آلود

نگشته با نشاط و شور، دمساز

به‏ گفتندش چرایى غصه‏ پرورد

نباشى با طرب، یک لحظه همراز

بگفت آواره ‏اى بى ‏آشیانم

چنین اندوهگین از بخت ناساز

که گر خواهم برآرم آهى از دل

به سرسختى برآید، با دوصد ناز

***

مرا در خاطر از این قصّه بگذشت

غم آوارگان محنت انباز

که چون شد انقلاب آوازه ‏افکن

شد از برخى کسان راحت برانداز

به سرگردانى از ایران برفتند

پریشان‏دل فرو ماندند از آغاز

شتابان رفته از بوم و بر خویش

به ‏جا یا نا به ‏جا از بیم غمّاز

غم هجران میهن گاه و بیگاه

شود برطرف دل‏هاشان سبکتاز

امید است آن که روزى بازگردند

کنند اندر وطن سازِ طرب ‏ساز