زندگینامه 

عبدالعلی ادیب برومند در بیست و یکم خرداد ماه ۱۳۰۳در زادگاهش شهر« گـز» از شهرستان برخوار اصفهان به دنیا آمده است .
پدرش مرحوم «مصطفی قلیخان برومند» از خوانین گـز بود که از حسن خط و مقدمات زبان عربی و آگاهی های تاریخی بهره داشت . به زبان فرانسه مسلـّط واز جمله تجدد طلبان عصر بود، هیچ گاه شغل دولتی نپذیرفت و به کار مِلکداری و کشاورزی اکتفا نمود .
مادرش مرحوم «رباب غفار دخت» ، خواهر بزرگ استاد «حیدر علیخان برومند» بود که از سواد خــوانــدن و نــوشتن بـی بـهره نبود ، در خـانـه داری و تنظیم امـور اقتصادی خـانـواده زنی لیاقت مند و با شخصیّت به شمار می رفت که درباره تحصیلات فرزندان هم ، پی گیری و علاقه مندی کامل از خود نشان میداد .

ادامه زندگینامه استاد ادیب برومند


مقدم عاشقان ایران زمین وادبیات این مرز و بوم را گرامی می دارد. این سایت به اصرار و خواهش دوست داران ادب , فرهنگ و هنر اصیل ایران از استاد ادیب برومند و به کوشش هواداران شعر و خط مشی سیاسی ایشان تشکیل شده است ، تا گوهر گرانبهای ادبیات معاصر بیش از پیش به جهانیان معرفی گردد.

عضویت در خبرنامه

برای دریافت آخرین مطالب سایت لطفاً ایمیل خود را وارد کنید:

برای دانلود نرم افزار آندرویدی گلچین اشعار استاد ادیب برومند بارکد زیر را توسط موبایل اسکن کنید یا بارکد را لمس کنید
دانلود نرم افزار گلچین اشعار ادیب

افسر مرد

گر بود افسر زرّینِ شرف بر سر مرد
سزد ار ناز فروشد به فلک افسر مرد
شرف و جود و وفاق است به هر فصل و زمان
آن برازنده لباسى که بود در بر مرد
عدل و انصاف، درخشنده نگینى‏ ست ثمین
که در انگشت مِهان است و مهین زیور مرد
نبود درّ و گهر قبله‏ گه طبع بلند
که در این مرحله بشناخته شد گوهر مرد
گل تحقیق گر از باغ حقیقت چیند
دست حق باد گل‏افشان به سر و پیکر مرد
نکشد منّت دولتکده را مردمِ راد
نبُرد حنجر محنت زده را خنجر مرد
مرد هرگز نشود ملعبه قدرت و زور
که نه اندیشه آزار بود در سر مرد
دست امکانش اگر پر بود و گر خالى
کى تهیدست روند اهل نیاز از در مرد؟
مرد باید به جهان همسر خود دارد دوست
که نه از مرد کم آید به جهان همسر مرد
مده از دست، تو خود شیوه مردانه ادیب
که بود در همه گه لطف خدا، یاور مرد

b-telegram

آثار و تألیفات
آخرین مصاحبه ها با نشریات
تازه ترین سروده ها

افسر مرد

گر بود افسر زرّینِ شرف بر سر مرد
سزد ار ناز فروشد به فلک افسر مرد
شرف و جود و وفاق است به هر فصل و زمان
آن برازنده لباسى که بود در بر مرد
عدل و انصاف، درخشنده نگینى‏ ست ثمین
که در انگشت مِهان است و مهین زیور مرد
نبود درّ و گهر قبله‏ گه طبع بلند
که در این مرحله بشناخته شد گوهر مرد
گل تحقیق گر از باغ حقیقت چیند
دست حق باد گل‏افشان به سر و پیکر مرد
نکشد منّت دولتکده را مردمِ راد
نبُرد حنجر محنت زده را خنجر مرد
مرد هرگز نشود ملعبه قدرت و زور
که نه اندیشه آزار بود در سر مرد
دست امکانش اگر پر بود و گر خالى
کى تهیدست روند اهل نیاز از در مرد؟
مرد باید به جهان همسر خود دارد دوست
که نه از مرد کم آید به جهان همسر مرد
مده از دست، تو خود شیوه مردانه ادیب
که بود در همه گه لطف خدا، یاور مرد

پیام به تاجیکستان

به مناسبت روز زبان تاجیکی در تاجیکستان 

کو یکی پیک همایون خبر نیک‌نشان؟
که پیامی برد از من سوی تاجیکستان

سوی آزاده دلیران مبارک منظر
همزبانان من آن شیفتگان ایران

سوی پاکیزه‌تباران مسلمانی کیش
بی‌ریا خلق درونپاک صفا یافته جان

آن مهین مشعله‌داران شب‌افروز هنر
آن بهین راهگشایان طریق عرفان

همه در مرز نجابت به شهامت موصوف
همه در راه شهامت به نجابت پویان

همه دلداده ایران و ز بیگانه بری
همه آزاده خوشخوی و ز بد جسته کران

عشق ورزیده به ایران و به الفاظ دری
عار دارنده ز اغیار و زبان ایشان

دانش‌آموخته در مکتب دانای خجند
رامش اندوخته در محضر سیف فرغان

***

ای کیانی پدران کز بد ایام بُدید
سالیان مانده گرفتار، به دام خفقان

گشته چون کبک نگونسار، به سرپنجه باز
گشته چون میش گرفتار، به چنگال ددان

شکر ایزد که گذشتید پس از آن‌همه رنج
از خطرناک پل حادثه‌خیز ویران

سایه‌ی چیرگی غیر که بُد بر سرتان
گشت کوتاه زِ الطاف خدای سبحان

شد نوردیده از آن سلطه‌ی ننگین، طومار
پاره هر فصلی از آن گشت به چنگال زمان

باید اکنون همه چون گلشنِ پرورده بهار
باید اینک همه چون گلبُن طی کرده خزان

دست در دست هم از بهر حصول مقصود
پا فشارید و بکوشید به جبران زیان

جان فشانید در احیای زبان و فرهنگ
سر سپارید به تجدید بنای عمران

روی آرید به ایران و زِ دلجویی مام
بهره‌ها کسب کنید از پی آرام روان

از هم‌آوایی دوران کهن یاد کنید
دوره‌ی فر و شکوه و هنر و تاب و توان

یاد از آن عهد که یکپارچه بودیم، به‌هم
بسته چون پیکر و اعضا و ورید و شریان

دوره‌ی رودکی و عصر توانمندی شعر
عهد فردوسی و احیای گرانبار زبان

عصر نام‌آوری بلعمی و جیهانی
عهد سامانی و ساماندهی ملک کیان

عصر گستردگی مرز خراسان بزرگ
از لب جیحون تا ساحل بحر عمان

عهد اقبال و شکوفایی فرهنگ اصیل
که بُد از جور اجانب همه رفته زِ میان

بار دیگر به خود آیید و زِ اخلاص عمل
باز گردید به نظم و نسق و امن و امان

باری ای ملّتِ از بند ستم گشته رها
زینهار از روش کین و نفاق و عدوان

سوی وحدت بگرایید و زِ غم باز رهید
هم گل از خار برآرید به گلزارِ جهان

کآخر از بهر شما، از افق عزت و ناز
بردمد مهرِ سرافرازی و عشق و ایمان

ادیب برومند، حاصل هستی، قصیده‌سرا، ۱۳۸۰، تهران، صص ۱۶۱-۱۶۲

نوبت مادرکشی

به مناسبت انتشار اسناد سازمان سیا و دخالت در کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ این سروده از استاد ادیب برومند را منتشر می کنیم .

Kashani,Baqaei

حیف که دوران مردمی سپری شد
ددمنشی‏ ها عیان، به خیره سری شد!

موسم شور و شعف نیامده بگذشت
 دوره رنج و ملال و خون جگری شد!

مام وطن پایکوب ناخلفان گشت
 نوبت مادر کشّی و بی‏ پدری شد!

دوره مردانگی و ناموری رفت
موسم تهمت زنی و پرده دری شد!

علم و فضیلت اسیر جهل و رذیلت
صدق و صراحت دچار حیله‏ گری شد!

بانگ بَقَر[۱]، همطرازِ حکمت اشراق
صوتِ زغن، جانشین شعر دری شد!

فرقه قدّاره بند و لوطی میدان
غالب وفائق به مردم هنری شد!

هر که هنرمند و سرفراز، گرفتار
هر که تبهکار و سر بزیر، جری شد!

هر که خوشامد نگفت بد سِیَران را
جانب تبعید گاهِ بد سفری شد!

بر درِ اشرار هر که خم نشدش سر
سُخره به سرگشتگی و دربدری شد[۲]!

خانه مردم رود به غارت او باش
چون زنو آغاز دوره تتری شد!

آن‏چه ره و رسم تازی بَدَوی بود
رسم وره این قبیله حَضَری شد!

طُرفه قیامی که شد پدید ازین قوم
ناسخ ننگین «قیام پیشه‏ وری»[۳] شد!

اهرمن دون گرفت جای «سلیمان»
 دیو ستمکاره جانشین پری شد!

شد چمن آرای باغ مملکت آن کس
 کآیت بی‏حاصلّی و بی‏ ثمری شد!

حبسِ اساتید، همچو قتلِ تلامیذ[۴] مایه ننگ جوامع بشری شد!

آن که بُوَد پیشوای نهضت ایران
دست‏خوش انتقام و کینه‏ وری شد!

وین نه عجب کز عداوت «متوکل»
[۵]ریشه کن از تیشه سروِ کاشمری شد!

گشت مقیّد به بند فرقه گمراه
آن که در ایران عَلَم به راهبری شد!

هر خبری را ملالتی است به دنبال
راحت دل در پناهِ بی‏خبری شد!

زین ستم آیین حکومتی که تو بینی
شاکی و نالان به هر که می‏نگری شد!

در ره ایجادِ این فجایع ننگین
قدرت بیگانه صرف چاره‏ گری شد!

مکرِ (بریطانیا) و کوشش (آمریک)
موجب ننگ آوری و نام بَری شد!

برفلک از دست این حکومت جابر
آه شبانگاه و ناله سحری شد!

این همه باشد دلیل آن که چنین حال
سوی عدم در مقامِ رهسپری شد!

دیر نپاید حکومت ستم و جور
خاصه که طغیان خلق بس خطری شد!

[۱]. بقر: گاو

[۲]. رهبر ملّت: مقصود دکتر مصدق است و رهزن و قاتل یاغیان دولت ملى و قاتلان افشار طوس مقصود است.

[۳]. «پیشه‏ ورى»: مقصود «سیّد جعفر پیشه‏ورى» رهبر فرقه دموکرات آذربایجان است که در سال ۱۳۲۳ در
آذربایجان نغمه خود مختارى سرداد و در پناه ارتش «شوروى» که در تبریز حضور داشت دست به اقدامات تجزیه طلبانه زد و غائله او در آذرماه ۱۳۲۵۵۵ پایان پذیرفت.

[۴]. تلامیذ: جمع تلمیذ یعنى شاگردان و اشاره است به حادثه کشته شدن سه تن دانشجوى دانشگاه در
دانشکده فنى در ۱۶ آذرماه ۱۳۳۲۲۲ به دست سپاهیانى که براى سرکوب دانشجویان به دانشگاه حمله کردند.

[۵]. متوکل: مقصود «متوکل عباسى» خلیفه بدنام و ستمگر خاندان عباسى است که دستور داد سرو معروف و
کهنسال «کاشمر» را که بنا به روایت‏هاى باستانى به دست «زرتشت» کاشته شد و مقدس بود از کاشمر قطع کنند و به بغداد حمل نمایند.

مردم خراسان ازین فرمان نابخردانه متوکل سخت نگران و آشفته شدند و پذیرفتند که مبالغ گزافى بدهند تا ازین کار صرف نظر شود ولى چون مورد قبول قرار نگرفت، مأموران خلیفه سرو را قطع کردندو مردم را در این حادثه، سوگوار نمودند، گویند وقتى سرو به دروازه بغداد رسید شباهنگام غلامان خلیفه شکم وى رادریدند!

نافه ی مراد

تا دور از آن پرى رخ عیّار مانده ایم
دور از دیار انس، پرى وار مانده ایم
تا دورمانده ایم ز سیمین بَرانِ شهر
دور از کنار دولت بیدار مانده ایم
دیدى که عمر ما به قفس طى شد و هنوز
در آرزوى گردش گلزار مانده ایم
بس نافه ی مراد گشودیم و حالیا
چون مشک تر به طبله ی عطار مانده ایم
اخلاص در میانه ی یاران نماند و ما
بیهوده پاى بند غم یار مانده ایم
با هر که داده ایم به هم دست اتفاق
تا واپسین دقیقه وفادار مانده ایم
در کوره راه مقصد بس دور و ناپدید
افتاده بار و دلزده از کار مانده ایم
نى راه پیشرفت و نه یاراى بازگشت
حیران در این میانه گرفتار مانده ایم
هرچند شد مدار حوادث، مسیر ما
ثابت قدم، چو نقطه ی پرگار مانده ایم
کو چاره اى « ادیب » که در تنگناى دام
چون مرغ پرشکسته ز گفتار مانده ایم

نقش حقيقت

گر چه دارم ز غمى، خاطر ناشاد هنوز
شادم از عشقِ یکى چون تو پرى‏زاد هنوز
قول دادى که دهم با تو قرارى، یاد آر
که نرفته است مرا قول تو از یاد هنوز
تو به فریاد رس اى دوست، که از دست ستم
منم امروز در این گوشه به فریاد هنوز
منم آن طایر پر بسته که از بختِ پریش
رَسته‏ام از قفس امّا نیَم آزاد هنوز
عشق را بیم فنا نیست که بر سینه کوه
هست باقى اثر تیشه فرهاد هنوز
نیست کس را خبر از شوکت محمود، ولى
کاخ فردوسى توسى بود آباد هنوز
دست تحریف زمان، نقش حقیقت نسترد
ورنه ضحاک نُبد مظهر بیداد هنوز
سلطنت همچو خلافت سپرى شد به عراق
هم چنان مى‏گذرد دجله بغداد هنوز
بر سرِ بزم هنر، سرخى رخسار ادیب
یادگارى بود از سیلى استاد هنوز

نثر