زندگینامه 

عبدالعلی ادیب برومند در بیست و یکم خرداد ماه ۱۳۰۳در زادگاهش شهر« گـز» از شهرستان برخوار اصفهان به دنیا آمده است .
پدرش مرحوم «مصطفی قلیخان برومند» از خوانین گـز بود که از حسن خط و مقدمات زبان عربی و آگاهی های تاریخی بهره داشت . به زبان فرانسه مسلـّط واز جمله تجدد طلبان عصر بود، هیچ گاه شغل دولتی نپذیرفت و به کار مِلکداری و کشاورزی اکتفا نمود .
مادرش مرحوم «رباب غفار دخت» ، خواهر بزرگ استاد «حیدر علیخان برومند» بود که از سواد خــوانــدن و نــوشتن بـی بـهره نبود ، در خـانـه داری و تنظیم امـور اقتصادی خـانـواده زنی لیاقت مند و با شخصیّت به شمار می رفت که درباره تحصیلات فرزندان هم ، پی گیری و علاقه مندی کامل از خود نشان میداد .

ادامه زندگینامه استاد ادیب برومند


مقدم عاشقان ایران زمین وادبیات این مرز و بوم را گرامی می دارد. این سایت به اصرار و خواهش دوست داران ادب , فرهنگ و هنر اصیل ایران از استاد ادیب برومند و به کوشش هواداران شعر و خط مشی سیاسی ایشان تشکیل شده است ، تا گوهر گرانبهای ادبیات معاصر بیش از پیش به جهانیان معرفی گردد.

عضویت در خبرنامه

برای دریافت آخرین مطالب سایت لطفاً ایمیل خود را وارد کنید:

برای دانلود نرم افزار آندرویدی گلچین اشعار استاد ادیب برومند بارکد زیر را توسط موبایل اسکن کنید یا بارکد را لمس کنید
دانلود نرم افزار گلچین اشعار ادیب

وطن

وطن

وطن وطن خجسته‏ فر سراى دلگشاى من

سراى پرشکوه من دیار دیرپاى من

خجسته زادگاه من، سراى زندگانیم

به دامن تو رشد من، سزاى تو ثناى من

تویى که سرخوشم کند بهار جانفزاى تو

تویى که باغ و گلشنت فشانده گل به پاى من

تویى که بهره‏ ور شدم ز آب و نان به خوان تو

تویى که ملتزم شدى، به دادن غذاى من

تویى که خوش زنند پر، به بالِ پُرتوانِ خود

پرندگان عشق تو، همیشه در هواى من

تویى که هستى مرا بس افتخار داده ‏اى

تویى که با سخنورى، فزوده ‏یى بهاى من

قلمزنانِ نثر تو، نواگران شعر تو

به نغمه بوده ‏اند هر زمان قرین و همنواى من

به درد نامرادیت هماره در تلاطمم

رهایى تو از ستم بود بهین دواى من

وطن، چها سرایم از مفاخر مکرّمت

که هر یکى‏ ست در هدف ستوده مقتداى من

وطن، چها بگویم از مناظر مُفّرَحت

که هر یکش به گونه ‏اى، فزوده بر صفاى من

به از وطن کجا بود سراى روح‏ پرورم

که بوى اُنس مى‏دهد، دیار جان فزاى من

سپاس چون گزارم این کرامت خجسته را

که در تو آفریده ‏ام، کرم نما خداى من

دلاوران نامیت ز پشت باره[۱] قرون

نهاده گوش هوش خود به دلنشین نواى من

که اى نژاد مهتران دعا کنید روز و شب

برای حفظ این وطن، چو خوشترین دعاى من

وطن بزى درین جهان به افتخار جاودان

اگر نه بهر پاس تو چه حاصل از بقاى من

«ادیب» را هماره دل تپد به یاد میهنش

رهین عهد خود بود ستوده فر وفاى من

اردیبهشت ۱۳۸۵

[۱]. باره: دیوار قلعه ـ حصار

b-telegram

آثار و تألیفات
آخرین مصاحبه ها با نشریات
تازه ترین سروده ها
وطن

وطن

وطن وطن خجسته‏ فر سراى دلگشاى من

سراى پرشکوه من دیار دیرپاى من

خجسته زادگاه من، سراى زندگانیم

به دامن تو رشد من، سزاى تو ثناى من

تویى که سرخوشم کند بهار جانفزاى تو

تویى که باغ و گلشنت فشانده گل به پاى من

تویى که بهره‏ ور شدم ز آب و نان به خوان تو

تویى که ملتزم شدى، به دادن غذاى من

تویى که خوش زنند پر، به بالِ پُرتوانِ خود

پرندگان عشق تو، همیشه در هواى من

تویى که هستى مرا بس افتخار داده ‏اى

تویى که با سخنورى، فزوده ‏یى بهاى من

قلمزنانِ نثر تو، نواگران شعر تو

به نغمه بوده ‏اند هر زمان قرین و همنواى من

به درد نامرادیت هماره در تلاطمم

رهایى تو از ستم بود بهین دواى من

وطن، چها سرایم از مفاخر مکرّمت

که هر یکى‏ ست در هدف ستوده مقتداى من

وطن، چها بگویم از مناظر مُفّرَحت

که هر یکش به گونه ‏اى، فزوده بر صفاى من

به از وطن کجا بود سراى روح‏ پرورم

که بوى اُنس مى‏دهد، دیار جان فزاى من

سپاس چون گزارم این کرامت خجسته را

که در تو آفریده ‏ام، کرم نما خداى من

دلاوران نامیت ز پشت باره[۱] قرون

نهاده گوش هوش خود به دلنشین نواى من

که اى نژاد مهتران دعا کنید روز و شب

برای حفظ این وطن، چو خوشترین دعاى من

وطن بزى درین جهان به افتخار جاودان

اگر نه بهر پاس تو چه حاصل از بقاى من

«ادیب» را هماره دل تپد به یاد میهنش

رهین عهد خود بود ستوده فر وفاى من

اردیبهشت ۱۳۸۵

[۱]. باره: دیوار قلعه ـ حصار

غزل خاطراتی

چه شد آن روزگار عیش و سرور؟
چه شد آن عهد عشق و شادى و شور؟

چه شد آن روزگارِ شور و نشاط؟
روزهاى شباب و فیض حضور

چه شد آن گه که جمله خویش و تبار
زنده بودند و با شعف محشور

چه شد آن روزگار برنایى
تر دماغى و شادخوارى و سور

گِرد گلزار و بوستان گشتن
گوش دادن به نغمه هاى طیور

راه جستن به جاى خوش منظر
گوش بر ساز و چشم بر منظور

با رفیقان یکدل و یکرنگ
ره سپردن به پاى شوق و سرور

راه بردن به قلعه هاى کهن
باستانى بناى دوره دور

رختْ بردن به مزرع سرسبز
صبحدم لحظه ی دمیدن هور ۱

دل سپردن به ورزش و تفریح
همدلى با کمانچه و سنتور

خاطر از شعر نغز پروردن
شعر دریافته نسب ز شعور

کو کنون یک رفیق صاحبدل؟
دلِ رخشان و صاف، همچو بلور

این همه خاطرات، خوش باشد
از « ادیبى » ز همدلان مهجور

———–

۱. هور: خورشید.

 

شنیدین این غزل با صدای دلنشین استاد ادیب برومند

 

 

 

كودتاى بيست و هشتم مرداد

این قصیده تاریخى که در دیماه ۱۳۳۲ سروده شده
آینه‏ى تمام نماى حقایق مربوط به کودتاى ۲۸ مرداد
است که مساعى امپریالیزم انگلیس و امریکا را در
ساقط کردن حکومت ملى دکتر محمد مصدق و
بازگرداندن شاه دست نشانده روایت مى‏کند.

 

کنون که داد رخ زردم از ملال خبر

بیار ساقى گلچهره باده‏ ى احمر

بریز باده مرا آن چنان که از مستى

نه سر زپاى شناسم دگر نه پاى از سر

مگر فرو بنشانى ز آب آذرگون

خود این شراره که بر خاست مر مرا ز جگر

سپندوار چو دل سوزدم در آتش غم

ز سینه سر کشد آهم چو دود از مجمر

چنان که ماهى مسکین درون تابه گداخت

دلم به سینه گدازان بود ز تابِ شرر

هلال‏ وار چو هر شب فزایدم اندوه

به سان بَدْر به کاهش گرایدم پیکر

قرین آه و فغانم چو نور با مشعل

انیس جوش و خروشم چو تیغ با جوهر

دچار سوز و گدازم، قرین آتش غم

اسیر درد و عذابم غریقِ آب بصر

پر است دامنم از گوهرِ سرشکِ ملال

ز دست جور خیانتگرانِ بد گوهر

ز غم خراب نگر کشور وجود مرا

کنون که کشور ایران خراب شد یکسر

چه گویمت که ز بیداد خائنان رخ داد

یکى مصیبت هائل ز هر بَلّیه بتر

ز کینه توزى اغیار، فتنه ‏اى برخاست

که گَردِ آن ننشاند به روزگار، مطر[۱]

شگرف سانحه ‏اى رخ نمود و چهره گشود

به رغم پاک‏نژادانِ دلنشین منظر

بدان زمان که شد ایران ز فرِّ نهضت خویش

به دفع شّرِ اجانب قرین فتح و ظفر

بدان زمان که بس آوازه شهامت و شور

فتاد در همه گیتى ز خلق این کشور

بدان زمان که غَریوِ قیام و جنبش خلق

به جنب و جوش برانگیخت خِطّه خاور

بدان گهى که در ایران نهال استقلال

ز خون پاکدلان سر کشید و داد ثمر

بدان گهى که (مصدق) ز کان نفت جنوب

نمود خلع ید از «انگلیس» غارتگر

چو آتشى که فتد در چنار، دشمن را

از این ستیزه فراخاست دودکین از سر

به زَرق و حیله در اِغواى دولت آمریک

فزود سعى، بریتانیاى حیلت ‏ور

رضاى «روس» به کف کرد، هم بدین هنجار

که بر دو دیده‏ ى همسایه ‏اش زند نشتر

به دست یارى هم انگلیس و امریکا

شدند یک دله در طرح گونه گونه صور

به دفع نهضت این مُلک هر دوان همدوش

زدند دامن همت زچابکى به کمر

بر آن شدند که  از خائنان گروهى را

کنند در پى این کار اجیر و فرمانبر

نخست رو به سوى مجلس سنا کردند

که بود مجمع جمعى شیوخ تن پرور

در آن مکان ز پى دفع (دولت ملى)

زمینه چینى دشمن بُروز داد اثر

ولى به فضل خداى جهان به خیر گذشت

فرا رسیده بلایى که بود همره شر

به سر رسید ز تفسیر مجلس شورا

نخست دوره ‏ى منفور مجلس دیگر[۲]

سپس به عامل تفریق رو نهاد رقیب

فکند تفرقه در جمع کهتر و مهتر

به حکم «تفرقه انداز و خود حکومت کن»

که بود و هست شعار حریفِ حیلت‏گر

میان (جبهه ملى) فکند سنگ نفاق

که در کنار کشد شاهد فراغ ایدر

وزان سپس به نهم روز در مهِ اسفند

بزاد فتنه‏اى از خصم، چون ز سنگ آذر[۳]

ولیک بى‏اثر آمد ز جنبشِ احرار

خروش و غلغل درباریانِ کین گستر

سپس به مجلس شورا نهاد روى امید

که بود چند نماینده‏ اش کهین چاکَر

به یک اشاره که فرمود چاکران را خصم

زدند دست بصد رشته کار بس منکر

به مجلس اندر از اعمال چند خائن دون

نفوذ عامل تخریب شد نمایان‏تر

ولى به سعىِ نمایندگان نهضت بود

که گشت سعى و کیلان هر زه پوى، هدر

به ختم هفدهمین دوره داد رأىِ دُرست

ستوده ملت والانژاد والافَر[۴]

به انحلال کشانید ملت آن مجلس

که بود مرکز اخلال چند بى‏ مشعر

چو خواست ملت ایران بقاى دولت خویش

به رغم دشمن بدخواه و حاسدِ مضطر

ز بهر زیرو زبر کردن بناى امید

کشید خصم دغا پیشه نقشه‏ ى آخر

بریخت طرح یکى کودتاى وحشتناک

به دست شاه و امیران خائن لشکر

نوید داد به دستار بندِ دربارى

که تخت و تاج دهد اقتدار بر منبر

نثار کرد بر اولاد ناخلف زر و سیم

که تا زنند به پهلوى مام خود خنجر

چنان که خدمت بیگانه را کمر بستند

دو تن ز لشکر (دارا)، به کام (اسکندر)

به قصد کشور دارا خود آن سکندر خوى

بسا سپهبد و سرهنگ را خرید به زر

چو (ماهیار) و چو (جانوسیار) بدفرجام

شدند اجنبیان را، سپاهیان یاور

به نام حامل فرمان عزل، سرهنگى

به آشیان (مصدق) شتافت گاهِ سحر

به امر شاه خیانت پناه شد مأمور

به طرد دولت آن پیشواى نام‏آور

دو تن وزیر و نماینده‏اى ز مجلس را

کشید نیمه شب (کودتا) به بند اندر[۵]

نیوفتاد ولیکن بفضل بار خداى

به چنگ دیو لعین رهبر فرشته سِیَر

ز هوشیارى مستحفظان پرده سراى

شد آشکاره بداندیشى ملامت خر

به امر آمر دولت فتاد اندر بند

خود آن فریفته مأمور ایستاده به در

چو بامداد خبر یافت شه زوقعه‏ى دوش

به سوى خارج این سرزمین گُزید سفر

چو تیغ بر رخ ملت کشیده بُد، ناچار

گریخت از خطر انتقام و شد ز مقر

نهاد روى از ایران به سوى مرز «عراق»

که بیمناک بُد از خشم ملت و کیفر

عقیم ماندن این نقشه‏ ى شآمت بار

ز بهر ملت ما بود یک خجسته خبر

پىِ نکوهش عمّال «کودتا» افتاد

خروش ملت ایران به گنبد اخضر

گذشت یکدو صباحى و اندر آن ایام

بریخت خصم دغل طرح کودتاى دگر

به دستیارى عمال خویش گِرد آورد

گدا و لوطى و قدّاره بند از همه در

سپس گشود سرِ بَدره‏ى[۶] زر آمریکا

بداد سیم و زر اوباش ملک را بیمر

اشاره کرد که بلوا کنند در همه شهر

به نام حامى شاه و مخالف رهبر

به هم نوایى‏ اینان سپاهیان را نیز

مِثال داد که غوغا کنند در معبر

فریفت عربده جویان ملک را به (دلار)

که در عناد حکومت کنند عربده سر

به بیست و هشتم «مرداد» فتنه‏اى برخاست

بتر ز حادثه ‏ى ننگ بار «شهریور»[۷]

به قصد جان گرانمایه پیشوا آن روز

روان شدند اجامر به سان جیشِ تَتَر

روان شدند و به دست اندر آلت تخریب

که آشیانه ‏ى ملت کنند زیر و زبر

دُرُست در پىِ اشرار، جمع لشکریان

به توپ گشته مجهز براى عرض هنر

شدند حمله ور آن گهَ به خانه ‏ى «صدونه»

که بود قبله‏ ى آمال چل کرور نفر

به توپ بسته شد آن خانه همایون پى

که بود قدرت او قدرِ مُلکرا مظهر

ز بس گلوله که بر بام در فرو بارید

بر آن سراى مبارک نه بام ماند و نه در

در آن دقیقه «مصدق» بروى مسند خویش

نشسته بود و به گِردش سران دانشور

ز هاى و هوى شغالان به پشت بام سراى

نداشت بیم بانند شیر شرزه‏ى نر

بگفت کز اثر خون من به باغ وطن

نهال «نهضت ملى» رسد به برگ و به بر

چه باک از این که شوم کشته در مسیر قیام

که شد شهید همین راه «پور پیغمبر»

هزار رهبرِ چون من فداى ایران باد

که اوست ثابت و ماییم جمله راهگذر

منم فدایى آزادى وطن کِامروز

به خون خویش بغلتم ببالش و بستر

ولى ز خانه برون برده شد به دوش خواص

در این میانه که سودى نداشت بوک و مگر

مهاجمان به چپاول زدند یکسره دست

بسان لشگر چنگیز و فرقه‏ى بربر

هر آن چه بود در آن‏جا به باد یغما رفت

ز فرش و زیور و اسناد و خامه و دفتر

به ساعتى دو به ویرانه ‏اى مبدل گشت

خود آن عمارت آباد و ساحت انور

چو شد خراب، درو سر بسر عیان گردید

هزار گنج لآلى ز جاه و شوکت و فر

به خانه نام و نشان ماند و افتخار و شرف

که بود بر در و دیوار خوشترین زیور

هر آن گلوله که باریده بود بر در و بام

بجاى هشته نشانى ز فّر و جاه و خطر

بجاى هشته نشانى ز فخر و جانبازى

که هست صفحه‏ ى تاریخ را بهین مفخر

در این قضیه عدو خواست ذکر این مقصود

که از حمایت میهن حذر کنید حذر

ولیک غافل از آن کآتش وطن خواهى

به قلب ما نشود تا به حشر خاکستر

هماره مهر وطن در درون سینه‏ى ما

چو آتشى‏ست فروزان کزو جهد اخگر

سزد که فخر کند بر شهان زریّن تاج

هر آن که راست ز عشق وطن به سرافسر

بر این مصیبت عُظمى گریست پیرو جوان

چو داغدیده پدر در عزاى مرگ پسر

نژند و غمزده شد هر کس از صغیر و کبیر

پس از مشاهده‏ ى این جنایت اکبر

به پایتخت مسلط شدند در همه جاى

سپاهیان که بکف داشتند تیغ و سپر

شد استماع که فرمان شه بود صادر

به نام (زاهدى) آن خائن جنایتگر

برون شتافت همان لحظه از نهانگاهش

رئیس دولت غاصب امیر لشکر شر

به گِرد او شده مجموع، دسته‏ یى ز اشرار

چو گِردِ جیفه بسى کرکسان رِشکین پر

گرفت در کف منحوس خود زمام امور

چنان که «میرغزان» در قلمرو «سنجر»

فکند جمله ‏ى احرارِ مُلک در زندان

گرفت گردن اخیارِ شهر در چنبر

ز بهر خادم میهن، نهِشت جاى قرار

ز بهر حامى ملت، ببست راه مفر

به کینه تیغ ستم آخت بر سر مسلم

به خیره عزّ و شرف باخت در ره کافر

انیس و همدم او هر که جاهل و احمق

پسندِ خاطر او هر چه ناقص و ابتر

کشید سطح فضیلت فرو به حّداقل

رساند اوج رذیلت فرا به حَدْاکثر

به عهد او هنرى مرد پاکباز وطن

نه خرمى به سفر دید ونى خوشى به حضر

فتاد قاعد ملت به کنج زندان‏ها

چنان که در دل ویرانه گنج دُرّ و گهر

به نام خائن و اخلالگر گرفت و ببست

هر آن که آمد از احرار نامور به شُمر

هر ان چه لوطى و کباده کش به میدان بود

شد از براى وطن پیش کسوت و سرور

گسیل داشت سپاهى به صحن دانشگاه

که تا محصّل بر ناکُشد در آن محضر

گسست بند زبان‏ها شکست کلک و بنان

که کس نگوید و ننویسد آن چه رفت ایدر[۸]

بساخت مجلس اعیان و مجلس شورا

به دست شوم «بریطانیاى» دستانگر

به کام ملت آزاده ریخت زهر ملال

چنان که بر سر بیگانه بیخت تَنْگِ شکر[۹]

به شرّ و مفسده کارى که کرد خواهد بود

هماره تا به ابد ننگِ دودمان بشر


[۱]. مطر: باران.

[۲]. مجلس دیگر: مقصود سناست که با تفسیرى که مجلس شورا از اصل پنجاهم قانون

اساسى کرد مدت نمایندگى سناتورها دو سال تعین شد.

[۳]. بزاد فتنه‏یى: مقصود رویداد نهم اسفند سال ۱۳۳۱ است که شاه به طور ساختگى

مى‏خواست به خارج سفر کند، و توطئه‏اى چیده شده بود که در آن روز حکومت مصدق را واژگون سازند

[۴]. ختم هفدهمین دوره: اشاره به همه پرسى دولت مصدق از ملت ایران بود که مجلس

منحل شود یا دولت برود؟

[۵]. دو تن وزیر و نماینده‏اى ز مجلس را: مقصود دکتر حسین فاطمى وزیر خارجه و

مهندس جهانگیر حقّ‏ شناس وزیر راه و مهندس احمد زیرک‏زاده نماینده‏ى مجلس است که در شب ۲۵ مردادماه از سوى کودتاچیان باز داشت شدند.

[۶]. بدره زر: کیسه زر.

[۷]. مقصود شهریور ماه ۱۳۲۰ است که ایران به وسیله متفقین اشغال شد.

[۸]. ایدر = اینجا

[۹]. تنگ شکر: بفتح ت بار شکر.

فريادِ بحرين

منم بحرینِ نفت‌ آلوده دامن
که بر تن آتشم افروخت دشمن

منم ایران‌زمین را زرفشان خاک
منم ایرانیان را پاک مسکن

جنوب ملک را باغی فرح‌زا
خلیج فارس را جایی مزین

به هنجار منوچهری سخنگوی
به‌کردار حمیدالدین قلمزن

هم از گفتارِ سعدی حکمت‌اندوز
هم از اشعار حافظ سینه‌آکن

به ایران فخر دارم همچو رستم
زِ ایران نام دارم همچو قارَن

به پایش سر فرود آرم به تعظیم
چنان کاندر برِ بت‌ها برهمن

بپایم چون نهد بیگانه زنجیر؟
که باشد طوقِ ایرانم به گردن

از ایران یاد دارم داستان‌ها
زِ عهدِ گیو و گودرز و تهمتن

زِ من بنیوش وصف کاوه و جم
زِ من بشنو حدیث زال و بهمن

چه شیرین قصه‌ها دارم زِ خسرو
هم از شیرین، مهین بانوی ارمن

به تاریخِ وطن دارم چه بسیار
نصیب از افتخاراتِ مدون

به دورِ اردشیر و عهدِ شاپور
مرا پیوند ایران بود متقن

درود من به شه ‌عباس کزمهر
زِ قصدِ پرتغالم داشت ایمن

به‌عصرِ نادرم چون عهدِ عباس
امان بود از گزند دیوِ ریمن

من آن فرزانه فرزندِ دلیرم
که باشم پاسدارِ مامِ میهن

از ایران دورم و بیگانگان را
به‌چاهِ جور، دربندم چو بیژن

تنی را مانم از این قِصه بی‌سر
سری را مانم از این غُصه بی‌تن

چرا پژمرده گردم، من که باشم
گلِ بویای این دیرینه گلشن!

گریبان چاک خواهم زد کز اندوه
دلی دارم بسان چشم سوزن!

به تهرانم که خواهد برد پیغام؟
که دارم شکوه زآمریکا و لندن!

مرا از شیخ عار آید که دارم
نشان از شهریاران دژافکن!

من از دریادلی گشتم گهرخیز
که والاگوهرم جویای گَرزَن!

به دل گنجینه‌ها دارم پر از سیم
هم از زرّ سیه قیرینه مخزن!

زر اندر معدنم زآنِ اجانب
دل اندر سینه‌ام چون تفته آهن!

چو شد بیگانه از نفتِ من آگاه
روان شد از پی تاراجِ معدن!

از ایرانم به‌دور افکند تا گشت
چو شامِ تیره بر من روزِ روشن!

مرا احوال شد زار و دژمناک
مرا گلزار شد مانندِ گلخن!

منم زندانی و خواهم کز ایران
بتابد نور امّیدم زِ روزن!

نوایی کآیدم زآن خطّه در گوش
کند شادم به سانِ بانگِ اَرغَن!

نسیمی کآید از گلزارِ ایران
مرا خاطرنواز آید چو سوسن!

مرا در سایه‌ی دادار یکتا
چه باک از قدرت دیو و هریمن؟

کز ایرانم جداکردن، همانا
بود چون آب کوبیدن به‌هاون!

زِ فرزندانم ار پرسند روزی
کزآنِ کیستند از مرد و از زن؟

خروش آید، کز ایرانیم ایران
فدای خاک او جان و سر و تن!

ادیبا وصفِ حالِ من نکو گوی
که گردد بس اثر پیدا زِ گفتن!

این قصیده به سال ١٣٢٨ در شکایت‌گزاری از حسب‌حال جزیره‌ی بحرین سروده شده، و چندین بار در روزنامه‌های تهران و شهرستان‌ها چاپ شده است.
ادیب برومند، سرود رهایى، چاپ دوم، عرفان، تهران ١٣٨۴، صص٣١۵-٣١٧

پایان افسانه

چه پرسى، کز چه رو نالان در این غمخانه مى گریم
پریشانم پریشان، از غم جانانه مى گریم
سراپا سوخت شمع و شام هجران نیست پایانش
در این غمخانه بر حال خود و پروانه مى گریم
چنان آزردم از دستش که همچون ابر آذارى
به طرف باغ، چون در گوشه ی ویرانه مى گریم
نمى گریم ز بدعهدى، نمى نالم ز ناکامى
که بر سرگشتگى هاى دل دیوانه مى گریم
ز بس دیدم فضیلت ها لگدکوب رذیلت ها
به حال هر فضیلت پرور فرزانه مى گریم
گلو پُرناله دارم، چون صُراحى از غمى مبهم
من از خونین دلى، بر گردش پیمانه مى گریم
به حال و روزگار خود، گهى گریم، گهى خندم
بر این رندانه مى خندم، بر آن مستانه مى گریم
غریب شهر خویشم، کس نمى داند زبانم را
من از بى ه مزبانى ها در این کاشانه مى گریم
چو باشد زندگى افسانه اى کوتاه و غم پرور
عجب نَبود که بر پایان این افسانه مى گریم
« ادیبا »، پاس هم دردى و هم سامانى دل را
به پیچ وتاب زلفش، بر شکست شانه مى گریم

نثر