قیام موعود

درود بقیام موعود

مه زگریبان چرخ، سر بدر آورد شور بدلها پدید، سربسر آورد
ماه تمام از افق نقاب، فروهشت نیمه شعبان رسید و زیب و فر آورد
ماه تمام از فراز عالم بالا م‍‍‍ژده میلادِ منجی بشر آورد
مژده جشنی شکوهبار و طرب خیز کز همه عالم، نوای شوق برآورد
مژده جشن «ولی عصر» (ع) که او را صبح ولادت، طلیعه ی ظفر آورد
قائم آل محمد (ص) آنکه وجودش جمله بباغ امید، برگ و برآورد
مهدی دورانِ واپسین که خدایش از پی احیای خیر و دفع شر آورد
جامه ی فرّش زتار و پود قضا دوخت پوشش قدرش، ز حُلّه ی قدر آورد
شکر خدا را کزین یگانه ره آموز بهر خلایق، ستوده راهبر آورد
ای از نظر ها نهان ز پرده برون آی کآیت بیداد، چهره در نظر آورد
ای شده غائب، قد ظهور برافراز کز همه سو دیو فتنه سر بدر آورد
خیل تباهی گرفت کشور دین را فتنه ی دجال رو به بوم و بر آورد
ظلم فرا گِرد خلق دایره ها بست خُرد و کلان را چه روزها بسر آورد
جهل و تباهی شکست پشت ادب را وه چه ستم ها که بر سر هنر آورد
دیر نپائید دین و عفت و تقوا دور زمان روزگارشان بسر آورد
نام نماند و شرف نماند و بهر جای ریشه ی ننگ ابد، چنین ثمر آورد
دست رذیلت بدستیاری اغراض بر سر ملت، بلای بیشمر آورد
کس نه بجان زینهار دارد و نی مال کآفت عصرش بمعرض هدر آورد
دین همه بازیچه گشت و سُخره ی دونان کفر، شنایع بگونه گون صوَر آورد
جور و ستم، علم و دین و فضل و هنر را پاک، برابر بخاکِ رهگذر آورد
دیو شناعت بخاور آمد و از کفر وه که چه زشت ارمغان ز باختر آورد
دست نفاق و دروغ و کینه و نیرنگ پیکر اسلام، را ز پای در آورد
سنت و ناموس و کیش و مذهب و اخلاق سوی فنا، رو بجانب سفر آورد
لاف و گزاف و دروغ و حیله و اجحاف رخنه در ارکان شیوه و سیر آورد
هر که سبکمایه بود و دزد و سبکسار دست فسادش ز زیر، بر زبر آورد
ای تو میهن پیشوای دهر، مددساز کاینهمه نکبت زما دمار برآورد
کی رسد آن لحظه های خوش که نیوشیم بانگ قیام تو دلنشین خبر آورد؟
کی رسد آن ساعت خجسته که بینیم دست تو بر خرمن دغا[۱]، شرر آورد؟
کی رسد آن دم که بنگریم نهیبت لرزه بر اندام شرزه شیر نر آورد؟
کی رسد آندم که دست عقده گشایت زیر نگین، شرق و غرب و بحر بر آورد؟
وز در خجلت بر آستان بلندت کلک( ادیب) ارمغان مختصر آورد

۱ دغا= نیرنگ، تقلًب

گوهر تابان عالم ملکوت

چو نوعروس فلک راه حجله‌خانه گرفت

سپیدة سحری جشن شادمانه گرفت

به نازمندیِ طاووس و خوشخرامی کبک

در آسمان به دوصد جلوه هر کرانه گرفت

سرود خوشدلی از بام آسمان برخاست

زمانه سرخوشی از دلنشین ترانه گرفت

چو برق تیغ جهانگیرش از فلک رخشید

خروشِ فتح جهان، گونة فسانه گرفت

سروش عالم غیب از فراز بام سپهر

نویدبخش زمان شد، غم از زمانه گرفت

به طردِ تیره‌شب جوْر و بت‌پرستی و جهل

خجسته پرتوِ خورشید، تازیانه گرفت

به جای بوم ضلالت، همای عزّ و شرف

به بامِ گیتیِ آشفته، آشیانه گرفت

ز مادری مَلَک‌آئین بزاد فرزندی

که از خدای احد، برترین نشانه گرفت

مِهین خزانة خلقت به حکم بارخدای

درخششی دگر از گوهری یگانه گرفت

یگانه گوهر تابان عالم ملکوت

گزیده جای، به رخشانترین خزانه گرفت

«محمد» آمد و شد نخلبندِ باغ وجود

درخت دین، به مراعات او جوانه گرفت

به خاکبوس ِ مبارک قدوم فیروزش

خدا فریشتگان را بدو روانه گرفت

به یُمن رحمت پویای بیکرانة وی

جهان سعادتِ پایای جاودانه گرفت

هر آنچه طایر قدسی در آسمانها بود

برین درخت همایون نشست و لانه گرفت

ره نجات سپرد آن کسی به سوی بهشت

که تیرِ مهرِ وی اندر دلش کمانه گرفت

سریرِ شهره امیرانِ مار منظر را

ز یُمن بعثت او خیلِ موریانه گرفت

بهینه خلق در آغاز بعثتش آن بود

که بار خدمتش از جان و دل به شانه گرفت

نداشت سقف و ستونی بنای دین حنیف

بر او پیمبر ما سقف و استوانه گرفت

نبود بام و در، احکام آسمانی را

هم از شریعت اسلام ، آسمانه۱ گرفت

از آن مقام بلندی که حق بدو بخشید

فرشته در قدمش سر بر آستانه گرفت

خجسته زیور فردوس، طُرفه طاووسی است

که از کرامتِ دست وی آب و دانه گرفت

«ادیب» لطف زبان‌آوری از او آموخت

چنان که شمع، شب‌افروزی از زبانه گرفت

___________________

۱- آسمانه: سقف

codex19x

 

rooze-javan

سخنی با جوانان

به مناسبت بیست و نهم اردیبهشت روز جوان این سروده از ادیب برومند را منتشر می کنیم . 

ای جوانان وطن کز همه سو جلوه گرید

بیش و کم جمله ز اوضاع جهان باخبرید

گیتی امروز به سرحد هدف، برق‌آسا

هست تازنده و این قافله را پشت سرید

این هدف چیست؟ ترقی به کمالات بدیع

تا تواند ره صد ساله به ده سال برید

بیم آن است کزین قافله واپس مانید

گرنه از علم و عمل خالق نیکو اثرید

باید اکنون به خود آیید و برافراشته قد

به شتاب و به شعف راه تکامل سپرید (ادامه…)

hakim-ferdosi-654

به پیشگاه فردوسی

شبـــی داستـــان گستـــر و دیـــرپـــــای
بــه زیبـنـــده آییـــن فــراگیــــرجـــای
فـــروگستــرانیــــــده بــــرکــوه و دشت
یکی پهـــن دامــن بـــه جــای نشـسـت
از آن زایــــش فـــــرخ دیــــــربـــــــاز
بــه دیگــرشبـــان ســـرفــرازان بنــاز
ز زایــیـــــدن مهـــــرگیـــتـــــی فــروز
شــده نـــاز پیــونــــد و فرخنـــده روز
فـزون تـــر ز شبهــــای دیــگـــربلنــــد
بـــه پـــایـــــان آذرمــــه ســـردخنــــد
مـن انــــدریـــکـــی روستــــای کهـــــن
بــه شش ســـالـــگـــی شــاهـد انجمـن
پـــدربـــــود و مــــادر فــــراخــاستـــــه
یکـــــی خــانگـــــی بـــزم آراستــــــه (ادامه…)

ایران کشور مینوی

ای وطن، ای زادگه پاک ماای گهرین مرز طربناک ما

ای فرح‌انگیزترین بوم و بر

در نظر مردم صاحب‌نظر

آینه‌افروز نشاط و امید

چهره‌گشایندة‌ پیک نوید

جای نیاکان فروزنده‌بخت

بر زبر چرخ برین برده رخت

داده به ما تربیت و برگ و ساز

کرده ز ما رفع، فراوان نیاز

ای وطن، ای خاک تو مشکینه بوی

جلوه‌گه منزلت و آبروی

شیفته‌ام بر تو و آثار تو

آن همه آثار گرانبار تو

مخزن فرهنگ تو پر گوهر است

هر گهرش گنج گهرپرور است

علم و هنر را تو کهن بستری

در همه اقطار، ادب‌گستری

دامن فرهنگ تو گسترده است

بس هنری‌مرد که پرورده است

گستره‌اش بوده ز چین تا به روم

از ادب و حکمت و دیگر علوم

در همه جا نام بزرگان تو

زبده ‌ادیبان سخندان تو،

نام حکیمان و مِهین عارفان (ادامه…)