بی نوای خون فروش

خــــوانـــدم به روزنـــــامه که یک مرد بینوا کــزخون خود معــاش همی کردجـــان سپرد!
درزاغـــه ای به زیــــر پلاسین لحاف سـرد جـــــانی به تلخ کـــامی و ذلت سپـرد و مرد!
***
بـــا فقــروفــاقه زیست زمـــانی به پــایتخت آنجـا که هیـــچ کس غم بیچـــارگــان نداشت!
آنجا که غم نداشت هـرآن کس که داشت زر آنجـا که جان سپردهرآن کس که نان نداشت!
***
تــــا بـود طــاقتش به تن ِخستـــه، کـــارکرد وزدستـــــرنج خویش، شکم داشت نیمـه سیر!
چون تـــاب کــارکردن وسعیش به تن نمـاند بیچــــــــارگی گــرفت گــریبــــــــان آن فقیر!
***
روی سئـــوال زآن که نبــودش به هــردری بسیــــارشب که گــرسنــه خسبید تـا به روز!
صبحش به رخ گشـود در ِحســـرت و دریغ بر تیـــره روز، خوش نبــود صبح جانفروز!
***
هــــــرگه که دیـد خواستنی هـــای دلفـــریب اوراجـواب ِخـــــواهش ِدل آه ســـــــــرد بود!
دوران عمــــــــراوچو یکی رنجنــــــــامه ای هــــــر فصل آن حکـایت صد داغ ودرد بود!
***
روزی شنیــد این که به درمـــــانسرای شهر خــون می خـــرند ومبلغ مــــرســـوم میدهند!
خون می خـــرند ومبلغ ناچیــــزی ازریـــال دردست خونفــــــروش سیــــه روز می نهند!
***
زان پس کـه راه بــــرد به نخجیــرگاه مرگ هرروزبهـــرصید شدن عرضه کـرد خویش!
نــــزدیکتــــربـــه مقتــل خــــود گشت دم بدم هرروزنـــاتوان تــر و رنجـــورتـــرزخویش!
***
لـــختی زخــون خویش به هرروزمیفروخت تـــــا آورد به چنگ مگــــر قــوت لا یمـوت!
میکـــــرد سد جــــوع بدیــن گـــونــه وزنفیر درزاغـه ای خـراب شکستـی؛ گـران سکوت!
***
ســـــرمـــایه ی حیــات همی داد خـود زکف تــــا جــان زمرگ دربَرَدازوعده ای خوراک!
ایــن زنــدگی نبــــود کـــه میکــــرد بلکه بود جــان کنـــدنی مـــداوم و غمبــار و درد ناک!
***
هـــــــرروز شد نـــزارتـــرازپیش و یک قدم نــزدیکتــربه پیکـــــــر وی، ا‍‍‍ژدهـــای مرگ!
سی بـــارخـــون فـروخت ولی بــــارواپسین بفروخت جان خویش به سنگین بهای مرگ!
***
پنـــداشتـــم که مـــــرد وزمحنتســـــرای دهر رفت وبخـــوابگـــــــاه ِلحد خوش بیـــــارمید!
امّـــــا دریـــغ کــــز پی بـــدرود عمــــر نیز آســـــــــــایش وقــــــــرارازآن بینــــــوا رمید!
***
بـــــردنــــد روزبعد به تشـــــریح خــانه اش آن جــــا که کسب تجـــــربه بـــاید طبیب را!
کردند پــــاره پــــاره پــــژوهندگـــــــان طب آن رنجـدیــده پیکـــــر حســــــرت نصیب را!
***
خونش بخورد جـــامعه تـــا داشت خون بتن وانگـــــاه قطعه قطعه نمــودنش چو گوسفند!
جرمش مگــــــر چه بود به جــزفقرواحتیاج یــــــارب مبــاد کس به جهان زار و مستمند!
***
ایــن است حسبحــــــال فقیـــــــران وبیکسان کــــــــآسـوده ازحمــــــــایت مـــــلکند و ملتند!
اینست نشــــــــر حقّ وعــــدالت درین دیــار کـــــــآمـــاده بهـــــــرآن همــــه ارکان دولتند!

مجموعه گفتگوهای ادیب برومند منتشر شد

به کوشش: امیر راسخی‌نژاد

ناشر: شرکت سهامی انتشار

چاپ اول: ۱۳۹۳

۱۳۸ص ـ ۷۵۰۰ تومان

ادیب برومند نامی آشنا در ادبیات، فرهنگ، هنر و سیاست است. اشعار دل‌انگیز، قصاید ملی و میهنی، مقالات و تحقیقات متعدد در زمینه‌های فرهنگ و هنر و تاریخ، متخصص در شناخت آثار هنری و کتب خطی و نقاشیهای تاریخی، همه‌وهمه بخش کوتاهی از معرفی وی است.

مجموعه «گفتگوهای ادیب برومند» شامل ۱۵ مصاحبه استاد برومند با رسانه‌‌ها و روزنامه‌‌ها به مناسبتهای گوناگون است.

«شاعر ملی»، «ایرانیان باید اندیشه‌های اهریمنی را از خود دور کنند»، «کودتای ۲۸ مرداد»، «حزب توده مرّوج شعر نو بود»، «ادب پارسی»، «مصدق، قوام را مسئول کشتار ۳۰ تیر نمی‌دانست»، «لباس فاخر بر تن شعر بپوشانیم»، «از کودکی می‌خواستم شاعری بزرگ در حد شاعران متقدم شوم»، «از دیرباز آرزو داشتم شاعری بی‌نظیر باشم»، «ادبیات مشروطه»، «شاه علیه دولت مصدق کارشکنی می‌کرد»، «دریغم آمد میراث فرهنگی ایران به تاراج برود»، «بیرون کردن انگلیسی‌‌ها از ایران کار بزرگی بود و «مصدقی هستیم، اما حق با صالح بود» عناوین مصاحبه‌های این کتاب را تشکیل می‌دهد.
(ادامه…)

1043_1024

ابتکار در گل و بته

نوشتاری از استاد ادیب برومند
ابتکار در گل و بته

ذوق شاعرانه و طبع زیبا پسندانه ایرانی از دیرینه سالها با گل سروکار عاشقانه داشته و یکی از بهترین کارهای تفریحی و تفرجات او در رهگذار زندگی گلکاری و گلبازی و گل‌آرایی بوده است. صاحبان قریحه شاعری و نگارگری بیش از دیگران به گل دلبستگی داشته و با آن عشقبازی کرده‌اند چنان که در سرتاسر دیوان شاعران از گل به ویژه گل سرخ به گونه‌های مختلف یاد شده و زینت افزای مضامین آبدار و با طراوت و عبارات شادی بخش بوده است.

19-26-39
درین جا سخن از نگارگری و برگ‌سازی و تصویر پرندگان در پیرامون گلهاست. تا آنجا‌که ما می‌دانیم گل «سازی و لاله» پردازی از زمان تیموریان رونق یافته است ولی بیشتر آنها عبارت از گل‌های ریز و درشت صحرایی و شقایق بوده است که در حواشی مجالس نقاشی و منظره‌هایی که به منظور مجلس آرایی می‌ساخته‌اند (ادامه…)

دل شیدا

نه راحت از دل شیداى بلهوس ما را

نه بر هواى دل خویش، دسترس ما را

حریف بلهوسى ‏هاى دل نباشد عقل

کجاست عشق، که بِرْهانَد از هوس ما را؟

چو غنچه ‏ایم، نه مانند گل گریبان چاک

اگر چه خَست بسى، نیش خار و خس ما را

نفس به سینه بود حبس و دل چو نى نالان

چرا که اهل دلى نیست هم نفس ما را

به جرم آن که نواخوان گلشن هنریم

شکسته بال، فکندند در قفس ما را

چه غم، که همّت یارى به داد ما نرسید

که نیست به ز خدا، یار و دادرس ما را

به قدر همت خود، در کمال کوشیدیم

اگر چه قدر ندانست، هیچ کس ما را

به عالمى نفروشیم مهر دوست، ادیب

که این متاع‏گران در زمانه بس ما را