زندگینامه 

عبدالعلی ادیب برومند در بیست و یکم خرداد ماه ۱۳۰۳در زادگاهش شهر« گـز» از شهرستان برخوار اصفهان به دنیا آمده است .
پدرش مرحوم «مصطفی قلیخان برومند» از خوانین گـز بود که از حسن خط و مقدمات زبان عربی و آگاهی های تاریخی بهره داشت . به زبان فرانسه مسلـّط واز جمله تجدد طلبان عصر بود، هیچ گاه شغل دولتی نپذیرفت و به کار مِلکداری و کشاورزی اکتفا نمود .
مادرش مرحوم «رباب غفار دخت» ، خواهر بزرگ استاد «حیدر علیخان برومند» بود که از سواد خــوانــدن و نــوشتن بـی بـهره نبود ، در خـانـه داری و تنظیم امـور اقتصادی خـانـواده زنی لیاقت مند و با شخصیّت به شمار می رفت که درباره تحصیلات فرزندان هم ، پی گیری و علاقه مندی کامل از خود نشان میداد .

ادامه زندگینامه استاد ادیب برومند


مقدم عاشقان ایران زمین وادبیات این مرز و بوم را گرامی می دارد. این سایت به اصرار و خواهش دوست داران ادب , فرهنگ و هنر اصیل ایران از استاد ادیب برومند و به کوشش هواداران شعر و خط مشی سیاسی ایشان تشکیل شده است ، تا گوهر گرانبهای ادبیات معاصر بیش از پیش به جهانیان معرفی گردد.

عضویت در خبرنامه

برای دریافت آخرین مطالب سایت لطفاً ایمیل خود را وارد کنید:

برای دانلود نرم افزار آندرویدی گلچین اشعار استاد ادیب برومند بارکد زیر را توسط موبایل اسکن کنید یا بارکد را لمس کنید
دانلود نرم افزار گلچین اشعار ادیب

قطع رابطه با انگلستان

قطع رابطه با انگلستان

چون پس از یک سال و چند ماه مذاکره برای حل اختلاف ایران با شرکت غاصب نفت، در اثر پافشاری دولت انگلیس نتیجه ‏ای حاصل نگردید دولت در اواخر مهرماه ۱۳۳۱
تصمیم به قطع روابط سیاسی با انگلیس گرفت. این قصیده در همان موقع سروده و منتشر گردید.

قطع رابطه با انگلستان

قطع شد رابطه با دشمن و کاری سره[۱] شد
کار با دشمن بی‏شرم و حیا یکسره شد

قطع شد رابطه با آن که به نیرنگ و ریا
در همه روی زمین دامگه سیطره[۲] شد

قطع شد رابطه با مشعله افروزِ فِتَن[۳] که ز بیدادِ وی آفاق پر از نائره شد

آن که با حیله‏ گری پای به هر خانه نهاد
غاصب حجره و ایوان و در و پنجره شد

آن که تا کرد کمین در ره هر قوم ضعیف
داستان‏اش به مَثَل قصه گرگ و بره شد

وصل با دوست خوش آمد که به دشمن پیوند
خارج از منطق و از قاعده و پیکره شد

***

نیم قرن از اثر رابطه با خصم دو روی
کار ما مضحکه و کشور ما مسخره شد

بس جنایات که سر زد ز دغا [۴] پیشه رقیب
تا بما همدم و همبازی و هم‏دایره شد

خنجر کینه برآورد و ز جورش، ما را
خسته از ناله و فریاد و فغان، حنجره شد

کرد آن گونه جنایات، که در خاطر ما
یاد آن جمله دلازارترین خاطره شد

غایب از دیده به ‏وضعی که خدا داند و وی
موجد و موجبِ اوضاعِ بدِ حاضره شد

گاه با روی خوش و گاه به سیمای غضب
چیره بر خلقِ ضعیف و ملل قادره شد

گاه در عشوه‏ گری همچو یکی فاجره[۵] بود
گاه در خدعه گری همچو یکی ساحره شد

گاه مشّاطه شد و چهرِ فضیحت آراست
گاه رقاصّه شد و بهره‏ ور از دایره شد

رایت گنج بری گاه به «خوزستان» زد
وز ره کیسه بُری گاه سوی (قاهره) شد

باعث فاجعه در «دهلی» و «لاهور» و «هرات»
مایه حادثه در «بصره» و در «سامره» شد

گاه در شرق، تراشنده یک «نابغه» گشت
آن که خود دشمن هر نابغه و نادره شد

اندر اقطار جهان دسته جاسوسانش
راه‏پیما به بر و بحر و به کوه و دره شد

هست ایرانِ کهن، مهرِ جهانتاب، ولی
انگلستان به صفت همچو یکی شبپره شد

بی‏ گمان جلوه خور، شبپره نتواند دید
لاجرم خصم وی از منقصت باصره شد

خود بلا بود که بر گِردِسرِ مشرقیان
سخت گَردنده بمانندِ یکی فرفره شد

زنده بادا به جهان کشور ایران عزیز
کاین کهن قدرت و این سیطره را مقبره شد

بسته شد خانه منفور سفارت که درو
گوش بر زنگ فجایع، صورِ مُنکَره شد

روزِ خارج شدن خارجی از کشور جم
خوش مجسّم به نظر خوب‏ترین منظره شد

تا که زد غوطه به دریای ادب فکر (ادیب)
حاصل از کوشش او این دُرر باهره[۶] شد

 

[۱]. سره: صاف و بى‏غل و غش
[۲]. سیطره: تسلّط
[۳]. فتن: فتنه‏ ها
[۴]. دغاپیشه: نیرنگ باز
[۵]. فاجره: زن بدکار
[۶]. دُرَرِباهره: گوهرهاى روشن و تابناک

b-telegram

آثار و تألیفات
آخرین مصاحبه ها با نشریات
تازه ترین سروده ها
قطع رابطه با انگلستان

قطع رابطه با انگلستان

چون پس از یک سال و چند ماه مذاکره برای حل اختلاف ایران با شرکت غاصب نفت، در اثر پافشاری دولت انگلیس نتیجه ‏ای حاصل نگردید دولت در اواخر مهرماه ۱۳۳۱
تصمیم به قطع روابط سیاسی با انگلیس گرفت. این قصیده در همان موقع سروده و منتشر گردید.

قطع رابطه با انگلستان

قطع شد رابطه با دشمن و کاری سره[۱] شد
کار با دشمن بی‏شرم و حیا یکسره شد

قطع شد رابطه با آن که به نیرنگ و ریا
در همه روی زمین دامگه سیطره[۲] شد

قطع شد رابطه با مشعله افروزِ فِتَن[۳] که ز بیدادِ وی آفاق پر از نائره شد

آن که با حیله‏ گری پای به هر خانه نهاد
غاصب حجره و ایوان و در و پنجره شد

آن که تا کرد کمین در ره هر قوم ضعیف
داستان‏اش به مَثَل قصه گرگ و بره شد

وصل با دوست خوش آمد که به دشمن پیوند
خارج از منطق و از قاعده و پیکره شد

***

نیم قرن از اثر رابطه با خصم دو روی
کار ما مضحکه و کشور ما مسخره شد

بس جنایات که سر زد ز دغا [۴] پیشه رقیب
تا بما همدم و همبازی و هم‏دایره شد

خنجر کینه برآورد و ز جورش، ما را
خسته از ناله و فریاد و فغان، حنجره شد

کرد آن گونه جنایات، که در خاطر ما
یاد آن جمله دلازارترین خاطره شد

غایب از دیده به ‏وضعی که خدا داند و وی
موجد و موجبِ اوضاعِ بدِ حاضره شد

گاه با روی خوش و گاه به سیمای غضب
چیره بر خلقِ ضعیف و ملل قادره شد

گاه در عشوه‏ گری همچو یکی فاجره[۵] بود
گاه در خدعه گری همچو یکی ساحره شد

گاه مشّاطه شد و چهرِ فضیحت آراست
گاه رقاصّه شد و بهره‏ ور از دایره شد

رایت گنج بری گاه به «خوزستان» زد
وز ره کیسه بُری گاه سوی (قاهره) شد

باعث فاجعه در «دهلی» و «لاهور» و «هرات»
مایه حادثه در «بصره» و در «سامره» شد

گاه در شرق، تراشنده یک «نابغه» گشت
آن که خود دشمن هر نابغه و نادره شد

اندر اقطار جهان دسته جاسوسانش
راه‏پیما به بر و بحر و به کوه و دره شد

هست ایرانِ کهن، مهرِ جهانتاب، ولی
انگلستان به صفت همچو یکی شبپره شد

بی‏ گمان جلوه خور، شبپره نتواند دید
لاجرم خصم وی از منقصت باصره شد

خود بلا بود که بر گِردِسرِ مشرقیان
سخت گَردنده بمانندِ یکی فرفره شد

زنده بادا به جهان کشور ایران عزیز
کاین کهن قدرت و این سیطره را مقبره شد

بسته شد خانه منفور سفارت که درو
گوش بر زنگ فجایع، صورِ مُنکَره شد

روزِ خارج شدن خارجی از کشور جم
خوش مجسّم به نظر خوب‏ترین منظره شد

تا که زد غوطه به دریای ادب فکر (ادیب)
حاصل از کوشش او این دُرر باهره[۶] شد

 

[۱]. سره: صاف و بى‏غل و غش
[۲]. سیطره: تسلّط
[۳]. فتن: فتنه‏ ها
[۴]. دغاپیشه: نیرنگ باز
[۵]. فاجره: زن بدکار
[۶]. دُرَرِباهره: گوهرهاى روشن و تابناک

پیام خلیج فارس

پيام خليج فارس

خلیج فارس منم، طرفه بحر پهناور

پیام من به تو اى بى‏ کرانه بحر خزر

پیام من به تو اى جانفزاى روح‏ انگیز

پیام من به تو اى دلنواز جان‏پرور

پیام من به تو اى اهل راز را منظور

پیام من به تو اى فرّ و ناز را منظر

درود بر تو و آن موج‏ هاى زرّینت

که هست جلوه‏ نما چون درخشش گوهر

درود بر تو و آن رنگ‏هاى دلجویت

که هر دم است نمایان به گونه ‏اى دیگر

تویى گشاده‏ دل اکنون چو پهنه آفاق

تویى ستوده ‏فر اینک چو چشمه کوثر

صفاى روح تو دلجو چو خنده گلزار

خروش موج تو غرّان چو نعره تندر

توام برادرى از مادرى همایون‏ پى

منت برادرم از دوده‏ اى کیانى ‏فر

سرم نهاده به دامان پاک ایران است

کف تو نیز گریبان‏ گشاى این مادر

من و توییم به هنجار برترى همدوش

که خوش به خدمت او تنگ بسته ‏ایم کمر

من از جنوب نوابخش جسم ایرانم

تو از شمال فرح‏زاى روح این کشور

تو از شمال ز سامان او بیابى مهر

من از جنوب به دامان او بسایم سر

تویى به راحت جان این عزیز را خادم

منم به خدمت تن این بزرگ را چاکر

تویى به نقد نشاط و فرح ورا گنجور

منم به صرف «طلاى سیه» ورا رهبر

بود ز نام تو پیدا، کز آنِ ایرانى

که بحر قزوین[۱] بارى تو راست نام دگر

بهوش باش که همچون منت بود به کمین

ز کید و قهر کماندار دهر، خوف و خطر

چه نقشه‏ ها که کند طرح، پشتِ پرده ی کین

ز روى حیله به صد رنگ دستِ دستانگر

به یاد دار که بگذشت بر تو همچون من

بسى حوادث خونینِ مانده در دفتر

چه سیل‏ ها که روان شد تو را ز خون به کنار

ز زخم نیزه اغیار و آبگون خنجر

***

ز سرگذشت من اى دوست گر نه ‏اى آگاه

کنم گزاره[۲] تو را شرح قصّه سرتاسر

ز دیرباز مرا در کنار ایران بود

فراغتى و حیاتى رها ز فتنه و شر

هماره بوده ‏ام از عهد کوروش و دارا

مقرّ کشتى ایران و موضع لنگر

هماره عرصه جولان پارس‏ ها بودم

به رهگذار سفاین به گاه سیر و سفر

چه سال‏ها سپرى شد به گونه ‏اى بشکوه

که بود هر شب و روزم نشاط افزون‏تر

بسا که از ره عمران بر آسمان‏ها سود

به هر کرانه ‏ام از ناز، باره ی بندر

ولیک از پس اقبالِ غربیان زى شرق

که باز شد ره ادبار خطه خاور

شدم اسیر، به صد گونه ابتلاى تعب

شدم دچار، به صد پاره احتمال ضرر

گهى هلند، برآهیخت بر سرم شمشیر

گه انگلیس، برانگیخت بر درم لشکر

مرا رسید هم از پرتغالیان[۳] آسیب

که بود در سرشان فکر سیم و غارت زر

نبود امن و امانم ز دزد دریایى

برفت بانگ و فغانم به گنبد اخضر

ولى به همّت ایران و پایدارى خویش

رهایى از کف بیگانه یافتم ایدر

دریغ، کز پس یک نیمه قرن از آن ایّام

هزار گونه ستم رفت بر سرم یکسر

چو بر جزایر من چیره گشت استعمار

ز بعد قدرت ایران به روزگار قجر،

ربود از کفم آهن‏رباى خدعه، نقود

فشاند بر سرم آتشفشان فتنه، شرر

هر آنچه معدن «زرّ سیاه» بود مرا

ربود اجنبى روسیاهِ غارتگر

ولیک از پس چندى به لطف بارخداى

گشود نهضت ایرانیان قلاع ظفر

درود باد بر آن پور نامدار که کرد[۴]برون

ز قبضه اغیار مرده‏ ریگِ پدر

***

گرفت دامنم آتش به واپسین ایّام

چو بر فروخت عراق از پى نبرد آذر

چه گویم این که شدم صحنه نبردى شوم

که جز هلاک و تباهى نداد هیچ ثمر

نعوذ باللّه‏ از آن فاجعات خرمشهر

که شد پدید ز جِیش[۵] عراقى از بربر

ز بس که شاهد کشتار بودم از هر سو،

ز بس که ناظر پیکار بودم از هر در،

ز بس که در بر من لخته لخته شد کشتى

ز بس که در بر من قطعه قطعه شد پیکر

نماند تاب و توانم چو پیکر مجروح

نماند شور و نشاطم چو خاطر مضطر

هم از پیامدِ آشوب، دست آمریکا

برآمد از سر کین ز آستین جنگ بدر

گسیل داشت گران ناوهاى کوه اندام

به سوى من که ز ایرانیان بکوبد سر

نیافت گرچه مجالى به اقتضاى زمان

که بود حافظ ایران‏ زمین مهین‏ داور

ولیک بر سر سیصد مسافر آتش راند

در آسمان و به زیر آوریدشان ز زبر

فغان و آه از این ماجراى زَهره‏ گداز

که با دریغ ز خلق جهان گداخت جگر

دریغ و درد از این ارتکاب دهشت‏خیز

که مهر و ماه بگریید از آن چو یافت خبر

خداى برکند از بن، اساس این بیداد

که دستمایه شرّ است و پاىْ‏ لغزِ بشر

خداى بشکند این طاق نُه رواق سپهر

به فرق فرقه آزارمند بدگوهر

در این جهان منم القصّه یافته پیوند

به مرز ایران وینم هماره مدّ نظر

به کام دوست منم جاودانه گوهرخیز

به نام پارس منم در زمانه نام ‏آور

تهران ـ شهریور ماه ۱۳۶۸

 

————————————————-

[۱]. بحر خزر به نام‏هاى «دریاى مازندران» و «بحر قزوین» نیز خوانده شده است.

[۲]. گزاره کردن: شرح دادن، بیان کردن، انجام دادن.

[۳]. اشاره به تجاوز پرتغالیان بر بعضى از جزایر خلیج فارس است که به‏ وسیله شاه عباس بزرگ دفع شد.

[۴]. اشاره به ملّى شدن صنعت نفت در سراسر ایران به رهبرى شادروان دکتر محمد مصدّق است.

[۵]. جیش: نیروى نظامى، لشکر.

شهید راه آزادی

شهید راه آزادی

این قصیده به مناسبت چهلمین سال شهادت شادروان فرخى یزدى مدیر روزنامه طوفان که شاعرى دلیر و روزنامه نویسى شجاع و تسلیم‏ ناپذیر بود سروده شد (تاریخ شهادت او سال ۱۳۱۸ به وسیله عمّال رضاشاه بوده است).

شهید راه آزادى

آفرین بر رادمردى کآفت بیداد بود
پادشاهان را زقید بندگى آزاد بود

دادِ مردى داد، در پیکار با ارباب جور
زانکه بر دوشش لواى اعتلاى داد بود

گرچه یکسر بود با غم، گرمِ آویز و ستیز
چون همى جنگید با خودکامگان دلشاد بود

بود چون عشق و هنر، زیرین بناى فکر او
لاجرم داراى عزمى آهنین بنیاد بود

برترى‏ هاى دروغین را که از زر پا گرفت
پاى بر سرکوفت زیرا راست پویى راد بود

در غم بى‏ خانمانان خانمان پرداز گشت
ورنه جان‏َش درامان و خانه‏ اش آباد بود

بوسه بردست شه خود سر نزد، لیک از خلوص
درشهادت بوسه ‏زن بر خنجر پولاد بود

آبروى خصم آتش ‏خوى را بر خاک ریخت
آن‏که عزمَش همچو کوهى در مسیرِ باد بود

تا دم آخر نشد تسلیم استبداد شاه
آن‏که تا هنگام مرگش حمله بر بیداد بود

در جوانى جابران‏ش لب بهم بردوختند
گرچه در دل‏ها، چو نیش سوزن‏ش فریاد بود

لیک هرگز لب ز حقگویى به یاد حق نبست
پاس حقِّ بینوایان‏ش همى در یاد بود

عشق «شیرین» وطن با «خسرو» اَش سرْشاخ [۱] کرد
کز ره شوریدگى همسنگ با «فرهاد» بود

بود در زندانِ شَه بس ماه و سال اندر شکنج
آذرَش بر جان ز تیر و بهمن و خرداد بود

فرخى بود آن ادیب و شاعر مردم‏ گراى
کاین چنین در مکتب آزادگى استاد بود

شاعرى صاحب هدف بود و به یزدان راهجوى
افتخار شهر (یزد) از طبع یزدان داد بود

اى دریغا زین شهید راه آزادى که گشت
غرقه در دریاى خون هر چند طوفان‏ زاد[۲] بود

گلشن آزادگى را فرخّى بى‏ شک «ادیب»
زیورى دلجوى، چون سرو و گل و شمشاد بود

 

[۱]. سرشاخ: دشمنى متقابل

[۲]. اشاره به مدیریت فرخى در روزنامه طوفان است.

حافظ

ارمغانی برای یونسکو

به هنگام بزرگداشت خواجه حافظ شیرازی

هرسخنگوی که آرد سخن از دست بلند
در سراپرده ی افلاک شود آینه بند
برشود از زَبرِ زهره به ایوان زحل
تا کند بهر زمین هدیه سخنهای بلند
سخن سخته که جوشد زلب چامه سرای
سخت را سهل نماید به برِ طبع نژند
سخنی کو دهد آلام درون را تسکین
خوش دوایی ست شفا پرور و بیمارپسند
سخن والا از عالم بالاست نصیب
درخور همتِ بالنده بزرگانی چند
یک تن از آن همه سالار غزلسازان هست
که بود منزلتش بر زبرهفت اورند۱
آنکه آلام زدود از نغماتِ دلجوی
آنکه آفاق گشود از سخنان دلبند
آن مهین شاعر فرخ منش نادره گوی
آن بهین عارف عاشق صفت عاطفه مند
آنکه با او نبود هیچ سخندان همپای
آنکه با او نشود هیچ سخنور همچند
آنکه نامش سَمَر از «هند»بود تا «آمریک»
نه همین از در «آبادان» تا مرز «مرند»
آنکه از جام جهان بین رخ اسرار گشود
آنکه از طبع سخنگو، پی آثار فکند
آنکه در گلشن جان، تخم وفاداری کِشت
آنکه از مزرع دل ریشه ی خودکامی کند
آنکه از صاف خُمش پیرخرد جام کشید
آنکه از شعر تَرش جمله می ناب کشند
طایر قدس و صفای سخنش جان دارو
بلبل عرش و نوای غزلش جان پیوند
ترجمانی ز دل انگیزی شعرِ ترِ اوست
سربرآوردن خور از پس ِ کوه الوند
***
اندر آن عهد که از جور امیران مغول
خلق ایران همه بودند اسیران ِ کمند!
اندر آن عهد که شیخان ریایی به فریب
خلق را بنده ی خود کرده و دین را دربند!
اندر آن عهد که پیران طریقت به فساد
شهره گشتند و به طامات و فسون مغزآکند!
صوفی و مرشد و کباده کش و زاهد و شیخ
در پی معرکه گیری همه تازنده سمند!
یکطرف جنگ و برادر کشی و کین وعناد
یکطرف خدعه و سالوس و دروغ و ترفند!
فتنه بود از پس آشوب و بلا از پس جنگ
خدعه بود از پی تزویر و فریب از پی فند!
پدر از دست پسر نالد، گردیده ضریر۲
پسر از جور پدر گرید، افتاده به بند!
«اصفهان» را سرپیکار، همی با «شیراز»
همچو«شیراز»که با«کرمان»وآنسوی«زرند۳»!
خلق چون واژه ی مفرد به میان دوفریق
این یکش بود پساوند و دگر پیشاوند!
***
مام میهن به چنین عهد یکی نابغه زاد
کآفرین باد برآن مام و گرامی فرزند
عارفی خرقه به دوش آمده از رندآباد
پای بر فرق تعلق زده بی خوف گزند
مولوی بر سر و سرزنده و نورانی چهر
پیرهن چاک و غزلخوان و به لبها لبخند
نگهش نافذ و افسانه گر و طنزآلود
کشف اسرار وجودش هدف کاوش و کند
چشم جادوش کند شفقت مادر را یاد
چین ابروش بود خشم پدر را مانند
حافظ قرآن، لیکن ز تحجّر بیزار
طالب عشرت، لیکن به تدیّن پابند
در کفش زُبده کتابی به فرح بخشی ِ باغ
بر لبش طرفه بیانی به شکرباری ِ قند
همه جا سازطرب جوید و دلجویی و مهر
همه گه راه ادب پوید و خوشخویی و پند
دفترش مخزن خیر است و همو خازن صلح
وآنچه داراست به از گوهر و لعل و یاکند۴
به ریا کارِ و دغل تاختن آرد با شعر
هم نکوهد روش و پویه درین راه و روند
برکشد از سر وعاظِ سلاطین دستار
بردرد از رخ زهاد منافق روبند
***
این همان حافظ شیراز و لسان الغیب است
ریخته خمر مضامین به مرّصع آوند۵
این همان حافظ بیدار دل عقده گشاست
کآمد از بهر تسلای بشر خنداخند
همچو«زرتشت» پیمبر سخنش آتشناک
وندر آیینه ی تفسیر، چو زند و پازند
مَلََکی بود تو گویی زسَما کرده نزول
بهر دلداری انسان چو بهین خویشاوند
فیلسوفان جهان تا نزنندش به نگاه
بارها، پیرمغان ریخت بر آذر اسفند
با تو گوید که جهان هیچ نیرزد به نزاع
خرم آنکس که دلی را به ستم نپراکند
هیچ دانا نخورد غصّه دنیای دنی
که خود اورا هوس و آز و حسد نیست خورند
حافظ ماست همان بلبل باغ ملکوت
که صفیرش ز سر کنگره ی عرش زنند
بُرد گوی سبق ازگفته ی«سلمان»۶ و«کمال»۷
آنکه شد صیت۸ کمالش به فراسوی «خجند»
شعر او ورد زبان ساخت چه «کرد» و چه «بلوچ»
همچنان ترکْ زبان شاعر کهسار «سهند»
لاجرم وحدت ملی ست به شعرش ستوار
وآنگهی مام وطن از ثمراتش خرسند
اینک از خواجه امید آنکه پذیرد ز«ادیب»
این رهاورد که بس به ز نگارینه پرند

۱- هفت اورند : همان هفت اورنگ است از جمله ستارگان

۲- ضریر : کور

۳- زرند : از بخشهای کرمان

۴- یاکند : یاقوت

۵- آوند : ظرف

۶- سلمان : مقصود سلمان ساوجی شاعر معاصر خواجه حافظ است

۷- کمال : کمال خجندی شاعر همان عصر است

۸- صیت : آوازه

آینه ی عشق

آینه ی عشق

کجایی ای که تو را همقدم نمی‌بینم‌
به حسرتم که تو را دم‌ به‌ دم نمی‌بینم‌
یکی ز جمله حریفان و لاف‌ پویان را
به روز واقعه ثابت قدم نمی‌ بینم‌
ببین در آینه‌ ی عشق چهره‌ ی مقصود
که این مقابله در جام جم نمی‌بینم‌
به غیرِ عشق که با غم تو را کند مأنوس‌
علاج بهتری از بهر غم نمی‌بینم‌
مپیچ در غم کمبود و خم مشو برِ کس‌
که راه خیر درین پیچ و خم نمی‌بینم‌
ز دوری تو مگر فرش نخ‌ نماست دلم‌
که نقش مایه در او مرتسَم نمی‌بینم‌
به قطره قطره‌ ی اشکم چه شکوه‌ هاست نهان‌
کز آن شمار در اشک قلم نمی‌بینم‌
بدان صفت که ز یاران خود جفا دیدم‌
بدین قدر ز رقیبان ستم نمی‌بینم‌
چنان ز چشم تو دیدم نشان بی‌گنهی
که این لطیفه ز مرغ حرم نمی‌بینم‌
رهین منّت عشقم به روزگار ادیب‌
که سایه‌ اش ز سر خویش کم نمی‌بینم

نثر