حق‌ ناشناسی

بپرهیز از هرکه حق‌ناشناس
که صاحب‌کرم را ندارند پاس

زِ حق‌ناشناسی بتر کار نیست
تأسی به این خو سزاوار نیست

کسی کو بدین رسمِ بد خو گرفت
دوصد لعنتِ حق زِ هر سو گرفت

توقع زِ هر شخص دارد همی
که بر زخمِ آزش نهد مرهمی

کسی پاسِ حقِ کسان گر نداشت
مپندار کو شکرِ یزدان گزاشت

همانا که سگ هم از او برتر است
که با تکه نانی غلامِ در است
***
پیِ صید شیرِ ژیان تاختن
سر اندر رهِ این شرف باختن

چو غرّنده سیل اندر آید زِ کوه
تنِ خویشتن سدِ ره ساختن

(ادامه…)

Polianthes-tuberosa-02

گل مریم

اى گل بویاى مریم چیستى
راوى دلجو پیام کیستى؟
عاشقم بر بوى مستى ‏زاى تو
چون تو با عشق آشنا کم نیستى
از کجا آورده ‏اى پیغام عشق
نام تو آرد به یادم نام عشق
***
بوى ‏عشق ‏است ‏این‏که در خودپرورى
بهر ما اوصاف محبوب آورى
خاطر ما را کنى دمساز عشق
همره بوى دلارا مى ‏برى
جان به قربان تو و بوى خوشت
بوى عشق ‏انگیز و دلجوى خوشت
***
بى‏ زبانى ظاهرا امّا به گوش
مى ‏رساند بوى تو بانگ و خروش
بانگ شیدایى، خروش دلبرى
گوش من بنواخت امّا تو خموش
در خموشى با منت باشد سخن
قصه‏ هاى دلبرى گویى به من
***
گویى از عشق و محبت رازها
مى ‏نمایى از لطافت نازها
چون زهم پرهاى سیمین واکنى
همره بویت کنى پروازها
عطر جان بخشت به بالا پرکشد
خاطر عشاق را در برکشد

***
بوى تو آرد به یادم روى دوست
زنده سازد در مشامم بوى دوست
با چنین ناز و نشاط و خُرّمى
آمدى آیا مگر از کوى دوست
کز شمیم خویشتن مستم کنى
در هواى دوست پا بستم کنى
***
چون تو را بویم به یادش خوش‏دلم
خوش کنى از بوى مهرش محفلم
نکته‏ ها گویى به من از عشق او
زآن که پندارى ز یادش غافلم
نى کجا غافل توان بودن ازو
بى ‏رخ دلجویش آسودن ازو

خدمت بى‏ مزد و منت

هر کسى باید که با ظرفیتش
جرعه‏ یى بخشد به خلق از جام خویش
خدمت بى‏ مزد و منت گر کنیم
کرده‏ ایم آن گه اداى وام خویش

نام بلند

نام بلند

عبرت از بدعهدی ایّام می‏باید گرفت
این پیام روشن از خیّام می‏باید گرفت
خواهی ار نام بلند و چهره گلگون به دهر
چون شفق از دورِ گردون جام می‏باید گرفت
دور گردون رازها گوید به گوش جان ما
کاین دوروزه جاه و فر را دام می‏باید گرفت
دام قدرت بس خطرناک است و کامش پُر نهیب
پس برون از دامِ قدرت کام می‏باید گرفت
گر نداری زَهره پیکار با زورآوران
جرأت از شیر نیستان وام می‏باید گرفت
کوس قدرت می‏زد و شد با حقارت‏ها اسیر
عبرت از رسوایی «صدّام» می‏باید گرفت
پخته مردان آگه‏ اند از دولت ناپایدار
پس حذر از آرزوی خام می‏باید گرفت
قُربِ قدرت پروران برهم زن آرامش است
در پناه لطف حق آرام می‏باید گرفت
از ره خوشخویی و مردم‏نوازی‏ها «ادیب»
بر سر بام فضیلت نام می‏باید گرفت