شکار-گاه

مرگ یک پرنده

یک شب از جمله شب‏ هاى فراق
که دل‏ آزرده خزیدم به وثاق
به تسلاى دل خسته ریش
کردم اندیشه بگذشته خویش
یادم آمد ز تکاپوى خیال
قصه‏ اى انجمن‏ آراى کمال
که مرا دیرزمانى زین پیش
گذر افتاد سوى مولد خویش
وندر آنجا ز سر شور و نشاط
با تنى چند فکندیم بساط
من در آن دهکده[۱] دور از رخ یار
بود با تیر و تفنگم سر و کار (ادامه…)

مقال عشق

چندیست کز وصال تو حالى نکرده ‏ام
وز بهر عیش کسب مجالى نکرد ‏ام
افسرده و ملول از آنم که بى ‏تو دوست
با یک دو جام دفع ملالى نکرده ‏ام
حالى که کرده ‏ام به وصال تو در دمى
دور از دیار انس، به سالى نکرده ‏ام
تا کرد آهوانه دو چشمت مرا شکار
هرگز هواى صید غزالى نکرده ‏ام
تا خوانده‏ ام زدفتر حسن تو باب عشق
یاد از نگارِ خوش خط و خالى نکرده ‏ام
من جز به یاد روى تو اى سرو خوشخرام
در باغ فکر، غَرسِ نهالى نکرده ‏ام
جز در کنار چشمه و آن هم به یاد تو
درک صفا زآب زلالى نکرده ‏ام
در بزم شاعرانه «برومند» خوش سرود
بهتر زعشق طرح مقالى نکرده ‏ام

دولت دیدار

آن‏چه از طول شب تار به بیمار گذشت
در شکنج سر زلفت، به دل زار گذشت
دل زند پر به هواى سر کوى تو مرا
همچو دلداده هزارى که به گلزار گذشت
همه از نرگس بیمار تو گویند سخن
کس نگوید که چه‏ ها بر دل بیمار گذشت
خفته بودى تو و هر شب به جوار حرمت
چه بگویم که چه‏ ها بر من بیدار گذشت
مهربان بودى از این پیش، ولى روز وصال
پرتو مهر، چه زود از سر دیوار گذشت
شور و نیروى شبابم بگرفت اوج، ولى
همچو ابرى که زند خیمه به کهسار گذشت
سایه ابر جوانى که به سر بود مرا
در بهار طربم با دو سه رگبار گذشت
بى ‏نصیب از شرف جاذبه عشق نبود
مهر و ماهى که بر این گنبد دوّار گذشت
یاد از آن روز، که با وصل تو خوش بود «ادیب»
اى‏ خوش آن لحظه که با دولت دیدار گذشت

خدمت بى‏ مزد و منت

هر کسى باید که با ظرفیتش
جرعه‏ یى بخشد به خلق از جام خویش
خدمت بى‏ مزد و منت گر کنیم
کرده‏ ایم آن گه اداى وام خویش

shabe19ramezan

شب نوزدهم رمضان

شب برافراشت سیه چادر خشم

بر سر گیتى آلوده به ننگ

دست انگِشتگرِ[۱] شام سیاه

کرد آفاق، سیه‏ گونه به رنگ

***

دیو پتیاره آبستنِ شب

روى بنهاد به زایشگه شوم

تا بزاید به سحرگاهِ دژم

کودکى شوم و سیه فال، چو بوم

***

هم در آن حال که عفریت بلا

شبح فاجعه بنْمود به دهر

دیوخویى ز سرِ جهل و عناد

تیغ بیداد، بیالود به زهر (ادامه…)