زندگینامه 

عبدالعلی ادیب برومند در بیست و یکم خرداد ماه ۱۳۰۳در زادگاهش شهر« گـز» از شهرستان برخوار اصفهان به دنیا آمده است .
پدرش مرحوم «مصطفی قلیخان برومند» از خوانین گـز بود که از حسن خط و مقدمات زبان عربی و آگاهی های تاریخی بهره داشت . به زبان فرانسه مسلـّط واز جمله تجدد طلبان عصر بود، هیچ گاه شغل دولتی نپذیرفت و به کار مِلکداری و کشاورزی اکتفا نمود .
مادرش مرحوم «رباب غفار دخت» ، خواهر بزرگ استاد «حیدر علیخان برومند» بود که از سواد خــوانــدن و نــوشتن بـی بـهره نبود ، در خـانـه داری و تنظیم امـور اقتصادی خـانـواده زنی لیاقت مند و با شخصیّت به شمار می رفت که درباره تحصیلات فرزندان هم ، پی گیری و علاقه مندی کامل از خود نشان میداد .

ادامه زندگینامه استاد ادیب برومند


مقدم عاشقان ایران زمین وادبیات این مرز و بوم را گرامی می دارد. این سایت به اصرار و خواهش دوست داران ادب , فرهنگ و هنر اصیل ایران از استاد ادیب برومند و به کوشش هواداران شعر و خط مشی سیاسی ایشان تشکیل شده است ، تا گوهر گرانبهای ادبیات معاصر بیش از پیش به جهانیان معرفی گردد.

عضویت در خبرنامه

برای دریافت آخرین مطالب سایت لطفاً ایمیل خود را وارد کنید:

برای دانلود نرم افزار آندرویدی گلچین اشعار استاد ادیب برومند بارکد زیر را توسط موبایل اسکن کنید یا بارکد را لمس کنید
دانلود نرم افزار گلچین اشعار ادیب

در رهگذار عمر

در رهگذار عمر

در رهگذار عمر، که چون باد مى ‏رویم
آن دم غنیمت است، که دلشاد مى ‏رویم

چون گل، بیا به خنده مستانه بشکفیم
کز غارت خزان، همه بر باد مى ‏رویم

یاد از بدِ زمانه چه آریم، ما که خود
در گردش زمان، همه از یاد مى ‏رویم

غمگین ز حادثات چراییم ما که زود
زین کهنه قصرِ حادثه بنیاد، مى ‏رویم

چون سروِ سرفراز، در این باغ دلگشا
خرّم دمى که فارغ و آزاد مى‏رویم

ما عاشقیم و در غم شیرین لبان ادیب
با اشک و آه، از پىِ فرهاد مى‏رویم

b-telegram

آثار و تألیفات
آخرین مصاحبه ها با نشریات
تازه ترین سروده ها
در رهگذار عمر

در رهگذار عمر

در رهگذار عمر، که چون باد مى ‏رویم
آن دم غنیمت است، که دلشاد مى ‏رویم

چون گل، بیا به خنده مستانه بشکفیم
کز غارت خزان، همه بر باد مى ‏رویم

یاد از بدِ زمانه چه آریم، ما که خود
در گردش زمان، همه از یاد مى ‏رویم

غمگین ز حادثات چراییم ما که زود
زین کهنه قصرِ حادثه بنیاد، مى ‏رویم

چون سروِ سرفراز، در این باغ دلگشا
خرّم دمى که فارغ و آزاد مى‏رویم

ما عاشقیم و در غم شیرین لبان ادیب
با اشک و آه، از پىِ فرهاد مى‏رویم

مرگ نهرو

مرگ نهرو

به مناسبت سالروز درگذشت جواهر لعل نهرو  از رهبران جنبش استقلال هند و کنگره ملی هند این سروده از استاد ادیب برومند در سایت منتشر می شود. 
فغان ز مرگ زعیمی(۱) که تاجِ دولت بود

به حکم رأی رزین، پیشوای ملّت بود

فغان ز مرگِ زعیمی که دردیارِ وجود

بلند همّت و خوشخوی و پاک طینت بود

فغان ز مرگ زعیمی که بهرِ ملتِ خویش

به زعمِ خلق جهان، در خورِ زعامت بود

ز بهرِ قوم نه تنها، که بهرِ خلق جهان

امید پرور صلح و صلاح و رأفت بود

به پاسِ خیر ملل، صلحجوی یکدل بود

ز بهرِ صلحِ جهان، پاسدارِ وحدت بود

به خیرخواهی نوعِ بشر کمر بربست

به دفعِ شرّ و فِتَن، آیت فضیلت بود

به حفظ جانبِ آزادی از تعدّی ها

وکیل حق طلبی های هر جماعت بود

ز کوی عشق و امید از برای نوعِ بشر

خجسته پیکِ همایون فرِ بشارت بود

ز راه صلح و صفا از برای اهل و زمان

زمینه سازِ امید و نشاط و بهجت بود

به روی بام وطن گسترید شهپر عدل

براستی مگر افرشته ی عدالت بود

ز پای، قید عبودیت از کسان برداشت

که این به مذهب او، برترین عبادت بود

بسوخت در غمِ مرگش جهانیان را دل

که جمله خلقِ جهان را بدو ارادت بود

دریغ و درد ز فقدان این فقید سعید

که در زمانه پیام آور سعادت بود

***

که بود نهروی آزاده؟ آن بزرگ زعیم(۲)

که بهرِ کشور هند، آفتابِ دولت بود

ستوده رهبر و بنیان گذارِ کشور هند

که در میان ملل، محور سیاست بود

نهاد چون قدم اندر رهِ خلاصی قوم

به راهِ عشق وطن با خلوص نیِت بود

بروزگار جوانی، قیام ملّی(۳) را

یکی ز جمله ی نام آوران «نهضت» بود

پیِ گسیختن قید و بند «استعمار»

قیام کرد، به عصری که پر مخافت بود

به هند پنجه درافکند با «بریتانی»

که متّکی به قوی بازوی شجاعت بود

چه روزها که به جرم قیام در رهِ حق

اسیر پنجه ی زورآورانِ قدرت بود

چه ماهها که براهِ حصولِ آزادی

به حبس و بند، گرفتار بس مشقت بود

چه سالها که به بند اندر، از گشاده دلی

قرین مهلکه در تنگنای محنت بود

گه قیام، بهین دستیار «گاندی» بود

پس از نجات، میهن پاسدار امت بود

دمی ز جهد نیاسود بهرِ راحتِ جمع

خود ار چه سخت گریزان ز قید راحت بود

به کُنج مدرسه، تعلیم فضل و تقوی یافت

به نقد فلسفه، گنجورِ علم و حکمت بود

به لطف و جاذبه مقبول خاص و عام افتاد

به عشق و عاطفه، مقرون حُسن شهرت بود

پی بنای حکومت اساسِ محکم ریخت

که خود پی افکن و طراح این حکومت بود

سپس نمود به ملت طریق آزادی

وزین طریق، به مُلکش بزرگ خدمت بود

به اهلِ کشورِ خود، رشد اجتماعی داد

که خود نمونه اهلیّت از رشادت بود

به وعده‌های سرابی، نگشت گِرد دروغ

که مشربش همه ز آبشخورِ (۴) حقیقت بود

بسوی راه تکامل کشید مردم هند

که در هدایتِ خلق، آیتِ درایت بود

روالِ او همه تکریمِ اهلِ دانش و فضل

شعارِ او همه تشویق علم و صنعت بود

درود باد به روحِ چنین بزرگ زعیم

که در زمانه وجودش،عظیم نعمت بود

ز بهرِ عرض تسلا بمُلک و ملت هند

«ادیب» را اثر خامه، این قصیدت بود

بهار آزادي

به مناسبت سالروز تاسیس سازمان وحدت آفریقا ۱۹۶۳ میلادی این سروده از استاد ادیب برومند منتشر می شود .

درود باد به خرّم دیار آزادی

دیار خرّم و ایمن حصار۱ آزادی

ز من سلام به آزادی و دبستانش

که مرد حق بود آموزگار آزادی

درود باد به آزادگی و عزّ و شرف

که یافت پرورش اندر کنار آزادی

بهار گرچه صفا بخش و خرّم آیین است

به خرّمی نبود چون بهار آزادی

شراب ناب نشاط آورد به دلها، لیک

نه همچو شربت نوشین گوار آزادی

قلم همیشه بود پاسدار استقلال

سخن هماره بود خواستار آزادی

به کارگاه زمان تار و پود آبادی است

که بسته‌اند به زرّینۀ تار آزادی

نشان مباد به گیتی ز گرگ استبداد

که خوش چرَد گله در مرغزار آزادی

درود باد بر آن کس که پایداری کرد

به روز حادثه در پای دار آزادی

ز عدل و داد کند سرزمین خویش آباد

گر اِعتدال بود پیشکار آزادی

روا بود که نهد دست قدرت قانون

به کفِّ عقل و درایت۲ مهار آزادی

مشو اسیر تغافل که در کمین صیّاد

مصمم است به قصد شکار آزادی

به بار بند گی و ننگ، تن نخواهد داد

کسی که یافت نشان، ز افتخار آزادی

بسا به خرمنِ آزادی آتش افکندند

به نام برزگر و آبیار آزادی

بساکسا که نمک خورد و بر نمکدان کوفت

که بود بر سر خوان ریزه‌خوار آزادی

به اعتبار امم۳ لطمه‌ها به بار آرد

چو لطمه بار شود اعتبار آزادی

ز یکه تازی زور آوران بر آرد۴ گرد

چو گرم تاز شود شهسوار آزادی

چو بلبلانِ چمن در زمانه خواهد بود

 ادیب نغمه‌گر شاخسار آزادی

________________________________________
۱- حصار : قلعه ، دیوار قلعه.
۲- درایت: دانایی.
۳- امم: امت‌ها، اقوام.
۴۴- گرد برآوردن: هلاک کردن‌ تباه کردن.

به مناسبت آزادی خرمشهر

به مناسبت آزادی خرمشهر

بسی خوانده ای وصف گندآوران
که بردندگوی از سرسروران

به پیکار دشمن فشردند پای
تبه ساخته دستبرد سران

کنون بشنو از فتح خونینه شهر
که یکچند تازید دشمن بر آن

فرستاد صدام ناپاکدل
سوی «خرمی شهر» جیشی گران

سپه راند این سوی اروندرود
جری از جهالت چو خود محوران

گمان کرد کآسان توان دست یافت
به مرز دلیران و دانشوران

چوشد ناگهان چیره چون راهزن
برآن زیوری شهر صاحب زران

چپاولگری را برآورد دست
ربود آنچه بد خواسته اندر آن

چو دیو سپید و چو اکوان دیو
که بردند ره سوی مازندران

و یا همچو خونخوارگان مغول
و یا تیره دل تیرۀ بربران

ز بی رسمی و ناکسی بس نکرد
نه بر مهتران و نه بر کهتران

بسا مال کز بندرش غارتید
چو خونخواره دزدان و کین گستران

بسی کشت و کوبید با توپ و تانک
زن و مرد و بام و در از هرکران

نماند از چنان شهرآباد بوم
به جز کوی کوران و کوخ کران

چو باد خزان شد وزان سوی باغ
تبه کرد سرو و گل و ضمیران

ز شهر از در شر برون تاختند
گروهی زن و مرد با همسران

چو دیدند شیران در این مرغزار
که گشتند خوکان وحشی چران،

بر آشوفتند از چنان خیرگی
دژم قهرمانان صاحبقران

برانگیختند از پی دفع خصم
ز جنگاوران، شیردل یاوران

به فرماندهی تیز بشتافتند
امیران جانبازو سرلشکران

ز «سرباز» و از «پاسداران» مرز
همه با هم اندر هدف همقران

به دفع عدو قد برافراشتند
به دست آتشین حربه کینه وران

شده حمله ور برعراقی سپاه
هژبران و ببران دشمن دران

فشاننده آتش به بنگاه خصم
چو آتشفشان کوه آذر پران

چو توفنده دریای خیزاب خیز
شده خشمشان بر فلک سرگران

عقابان جنگی هم اندر هوا
به بمب افکنی چیره بر خودسران

به سامان دشمن شده باره کوب
عقابان، به حکم همایونفران

ز بس دود خمپاره و بانگ توپ
جهان تارشد در برناظران

همی جوش زد خون رویین تنی
به رگهای این آهنین پیکران

درآن سخت پیکار و خونین نبرد
چه گویم ز ایثار همسنگران

که کردند بر دشمن پخته خوار
جهان تیره،چون دیگ خوالیگران(۱)

زپیر و جوان ، خلق ایران زمین
سراسر هماهنگ یکدیگران

پی دفع دشمن به خشم آمدند
چو شیران همه مادگان ونران

بدادند بس مال و کالاو چیز
به جمع برادرهمه خواهران

فراجسته بر روی «مین» بی هراس
دلاور جوانان چو بازیگران

که با بذل جانها برانند سخت
ز خاک وطن، چیره بدگوهران

کریمانه آن سان به جنگ آمدند
که از بهر ارشاد، پیغمبران

بدان گونه نوشنده جام اجل
که سقراط نوشندۀ شوکران

شدن در ره پاس میهن شهید
بدی فخر این زبده نیک اختران

به پشتی گری دست داده به هم
چه کس بود همتاب همباوران؟

بدادند در ره مام وطن
سر و جان به خشنودی مادران

سرانجام با فضل کیهان خدای
به فتح آمدنداین یلان کامران

به نام اسارت زچندین هزار
ببستند دست ازملامت خران

به سال هزار و سه صد شصت و یک
سوم روز خرداد مه، صفدران

بشستند دامان کشور زننگ
چو هر شوخگن جامه را گازران

چو شد تیر«صدام» خورده به سنگ
شدش عار بر دل، چو کوهی گران

بماندش به دل داغ چونین شکست
چو داغی که برشانه فاجران

پس آنگه به تسلیم برداشت دست
غرامت پذیر از غنیمت بران

به زهر هزیمت گشودند کام
ز صهبای قدرت تهی ساغران

گریزند آری به هم پنجگی
زپیلان جنگی،گشن استران

سزد گر ستایند فتحی چنین
فن جنگ را جمله سرداوران

بر این قهرمانان هزاران درود
که دارند پاس وطن پروران

نثار آورم بر شهیدان سلام
برازنده جمعی ز ما برتران

به شهر شرف مینوی شهریار
به نام و نشان، گوهرین افسران

امید ازخداوند دارد «ادیب»
کنون کز وطن راند این جابران،

که ایران در این جنگل روزگار
مصون ماند از شرّ جاناوران

———————–

۱- خوالیگران: سرپرستان آشپزخانه

کالای عشق

کالای عشق

سینه ام جز جایگاهِ آهِ دردآلود نیست
آرى این کانون آتش خیز را، جز دود نیست

در گذرگاه جهان، کو رهروى صافى ضمیر
کز غمش آینه خاطر، غبارآلود نیست

قلب ما خونین دلان بى غش بود چون زرّ سرخ
این که ما داریم، آرى قلب سیم اندود نیست

عشق را نازم که هم درد است و هم درمان مرا
عاشق از غم گرچه رنجور است، ناخشنود نیست

هر که را شد دامن اندیشه چون دریا بسیط
در بساط همّتش اندیشه کمبود نیست

در تعلق سود اگر خواهى، بجو کالاى عشق
ورنه زین سوداى بى حاصل کسى را سود نیست

تا مرا چشمى ست گریان در فراق روى دوست
گردشم جز بر کنار جوى و طرف رود نیست

یار اگر عهد و وفا را سربه سر بدرود گفت
از سر کویش مرا هرگز سر بدرود نیست

شد وفا، فرسوده کالایى به عهد ما، « ادیب » 
کز گذشت روزگارش تار هست و پود نیست

نثر