زندگینامه 

عبدالعلی ادیب برومند در بیست و یکم خرداد ماه ۱۳۰۳در زادگاهش شهر« گـز» از شهرستان برخوار اصفهان به دنیا آمده است .
پدرش مرحوم «مصطفی قلیخان برومند» از خوانین گـز بود که از حسن خط و مقدمات زبان عربی و آگاهی های تاریخی بهره داشت . به زبان فرانسه مسلـّط واز جمله تجدد طلبان عصر بود، هیچ گاه شغل دولتی نپذیرفت و به کار مِلکداری و کشاورزی اکتفا نمود .
مادرش مرحوم «رباب غفار دخت» ، خواهر بزرگ استاد «حیدر علیخان برومند» بود که از سواد خــوانــدن و نــوشتن بـی بـهره نبود ، در خـانـه داری و تنظیم امـور اقتصادی خـانـواده زنی لیاقت مند و با شخصیّت به شمار می رفت که درباره تحصیلات فرزندان هم ، پی گیری و علاقه مندی کامل از خود نشان میداد .

ادامه زندگینامه استاد ادیب برومند


مقدم عاشقان ایران زمین وادبیات این مرز و بوم را گرامی می دارد. این سایت به اصرار و خواهش دوست داران ادب , فرهنگ و هنر اصیل ایران از استاد ادیب برومند و به کوشش هواداران شعر و خط مشی سیاسی ایشان تشکیل شده است ، تا گوهر گرانبهای ادبیات معاصر بیش از پیش به جهانیان معرفی گردد.

عضویت در خبرنامه

برای دریافت آخرین مطالب سایت لطفاً ایمیل خود را وارد کنید:

برای دانلود نرم افزار آندرویدی گلچین اشعار استاد ادیب برومند بارکد زیر را توسط موبایل اسکن کنید یا بارکد را لمس کنید
دانلود نرم افزار گلچین اشعار ادیب

کالای عشق

کالای عشق

سینه ام جز جایگاهِ آهِ دردآلود نیست
آرى این کانون آتش خیز را، جز دود نیست

در گذرگاه جهان، کو رهروى صافى ضمیر
کز غمش آینه خاطر، غبارآلود نیست

قلب ما خونین دلان بى غش بود چون زرّ سرخ
این که ما داریم، آرى قلب سیم اندود نیست

عشق را نازم که هم درد است و هم درمان مرا
عاشق از غم گرچه رنجور است، ناخشنود نیست

هر که را شد دامن اندیشه چون دریا بسیط
در بساط همّتش اندیشه کمبود نیست

در تعلق سود اگر خواهى، بجو کالاى عشق
ورنه زین سوداى بى حاصل کسى را سود نیست

تا مرا چشمى ست گریان در فراق روى دوست
گردشم جز بر کنار جوى و طرف رود نیست

یار اگر عهد و وفا را سربه سر بدرود گفت
از سر کویش مرا هرگز سر بدرود نیست

شد وفا، فرسوده کالایى به عهد ما، « ادیب » 
کز گذشت روزگارش تار هست و پود نیست

b-telegram

آثار و تألیفات
آخرین مصاحبه ها با نشریات
تازه ترین سروده ها
کالای عشق

کالای عشق

سینه ام جز جایگاهِ آهِ دردآلود نیست
آرى این کانون آتش خیز را، جز دود نیست

در گذرگاه جهان، کو رهروى صافى ضمیر
کز غمش آینه خاطر، غبارآلود نیست

قلب ما خونین دلان بى غش بود چون زرّ سرخ
این که ما داریم، آرى قلب سیم اندود نیست

عشق را نازم که هم درد است و هم درمان مرا
عاشق از غم گرچه رنجور است، ناخشنود نیست

هر که را شد دامن اندیشه چون دریا بسیط
در بساط همّتش اندیشه کمبود نیست

در تعلق سود اگر خواهى، بجو کالاى عشق
ورنه زین سوداى بى حاصل کسى را سود نیست

تا مرا چشمى ست گریان در فراق روى دوست
گردشم جز بر کنار جوى و طرف رود نیست

یار اگر عهد و وفا را سربه سر بدرود گفت
از سر کویش مرا هرگز سر بدرود نیست

شد وفا، فرسوده کالایى به عهد ما، « ادیب » 
کز گذشت روزگارش تار هست و پود نیست

گستره فرهنگ ايران

«گستره فرهنگ ایران»

ایران چو رو به گستره این جهان نهاد

هر سو از اقتدار و فضیلت نشان نهاد

آیین شهروندى و تدبیر مُلک را

بنیاد نو به سقف و ستونى گران نهاد

بود آگه از نخست ز آداب سرورى

کز خود به هر صحیفه بسى داستان نهاد

میخى کز اقتدار فرو کوفت بر زمین

زنجیره ‏اش به بند بلند آسمان نهاد

سنگینه وزنه ‏اى زشکوه و شرف به دوش

از حدّ باختر به درِ خاوران نهاد

از «سند» تا به «نیل» بپیمود راه فتح

کانجا به حکم خود علم کاویان نهاد

وانگه به حفرِ آبرهى طُرفه دست یافت

وز یادمان خوش اثرى جاودان نهاد

تا مرزِ بوم و بر ز «فرارود» بگذرد

«آرش» بخواند و تیر وى اندر کمان نهاد

بگذر ز حّد و مرزِ توانمندى وطن

آن‏گه که داغ بر جگر دشمنان نهاد

بنگر فرازمندى فرهنگ این دیار

کز جاه و فر، به قاف هنر آشیان نهاد

سر برفراشت از دل ایران باستان

وآنگه سر خضوع بر این آستان نهاد

سهمى کلان ز مکتب زرتشت برگرفت

پس خسروانه مکتبِ دیرین بر آن نهاد

نوروز را شکفتگى از نوبهار یافت

پائیز را خجستگى از مهرگان نهاد

حیران ز نقش «مانى» و آن معجزات گشت

هر کس که پا به رهگذر «تورفان»[۱] نهاد

بشناس وصف «گندى شاپور»[۲] و شهرتش

دانشگهى عظیم که «نوشیروان» نهاد

با آن همه مُفاخره «یونان» ازین دیار

انبوه اطلاع، فراگوش جان نهاد

آن حمله گُجسته[۳] «سکندر» به چنگ وى

گنجى ز امّهاتِ کُتب رایگان نهاد

گنجینه‏ هاى ثروت ما را که غارتید

دزدانه بُرد و در کف یونانیان نهاد

شعر درى ز مشرق تاجیک برفروخت

تا «رودکى» به باغ ادب سایبان نهاد

از توس با خُروش برآمد یگانه مرد

«فردوسى» آن که در تن ایران توان نهاد

کارى که کرد با دگران ویژه فرق داشت

کاندر حماسه پا به سر فَرقَدان[۴] نهاد

بر شاهنامه آن سند فخر پرفروغ

زیور ز فرّ و بُرزِ «یل سیستان» نهاد

تا شعر پارسى سفر کهکشان گزید

گیتى به زیر پاى سخن نردبان نهاد

تا قند پارسى سوى «بنگاله» ره گشود

در «چین» اثر حلاوت این ارمغان نهاد

کالاى ذوق چون به «نشابور» خیمه زد

«خیام» را به قله شهرت عیان نهاد

«سعدى» سر از حدیقه شیراز برکشید

گلدسته‏ ها به معبد «هندوستان» نهاد

از بلخ «مولوى» چو به «قونیه» در رسید

«شمس»اش به دست، حقّه راز نهان نهاد

«اَمریک» روح خسته‏ اش از وى بیارمید

تا شعر سَخته[۵]اش به کفِ ترجمان نهاد

از «غزنه» سر فراخت «سنائى» که در جهان

شعرش به عارفان اثرى بى‏ کران نهاد

«حافظ» به پارس تخم سخن بر پراکنید

در «ژرمن» از هنر ، چه ثمرها به خوان نهاد

«بیرونى» از درونه افکار خویشتن

حکمت فزود و علم و عمل توأمان نهاد

دنیاى غرب بهر تعالیم «بوعلى»

بس حوزه‏ هاى درس به برتر مکان نهاد

«فارابى» و دگر «زکریّا» و «بیهقى»

تاریخ و علم را به صف کهکشان نهاد

بارى زبان پارسى از ره نایستاد

تا پایگاه نشر ادب در جهان نهاد

از غوریان و غزنویان در دیار هند

بگرفت خط و پا به درِ «شیروان» نهاد

از «کاشغر» بیامد و تاجیک را ستود

ره در نَوَشت و بهر «حلب» نورهان[۶] نهاد

در هند، گاهِ سُلطه «اکبرشه» این زبان

جذب قلوب کرد و شکر در دهان نهاد

پس چابکانه رخت به اقصا نقاط بست

پا در سواد «بُسنى» و در «بالکان» نهاد

از ماوراى خِطّه «قفقاز» درگذشت

عثمانى‏ اش به کرسى پُر عِزّ و شان نهاد

هر جا که رفت همرهِ فرهنگِ دیرپاى

گنجى ز علم و فضل و ادب شایگان نهاد

پاینده باد پویش این پیک معرفت

کاسباب فخر ما همه جا در میان نهاد

چونین قصیده‏ اى که نیارد کسش سرود

کلک «ادیب» بر ورق پرنیان نهاد

[۱]. تورفان: یکى از شهرهاى چین است.

[۲]. گندى شاپور را شاپور اول بنا کرد ولى انوشیروان به تکمیل و تجهیز و بهره‏بردارى آن همت گماشت.

[۳]. گُجسته: ملعون، نفرین شده در برابر خجسته.

[۴]. فرقدان: نام یکى از ستارگان است.

[۵]. سخته: استوار و منسجم

اشاره به درادت ورزى «گوته» شاعر بزرگ آلمانى به حافظ است.

[۶]. نورهان: سوغات، ارمغان

نگارخانه عيش

دلم ز خیره ‏سرى‏ هاى روزگار شکست
نگارخانه عیش مرا حصار شکست
فغان ز عشق، که دیوارِ صوتى دل من
ز پر گشایى این مرغِ جانشکار شکست
نمود در دلم از غمزه موشکى پرتاب
کز این سراچه ستون‏هاى پایدار شکست
شکست قدر مرا شور و شوق بوس و کنار
غرور موج، همانا که در کنار شکست
چه شد بهار جوانى که سرخوشى‏ ها داشت
مرا خُمار تمتّع در آن بهار شکست
ز خشت میکده شاید که بشکند سر شیخ
که طعنه ‏اش دل رندان میگسار شکست
دهان شکوه من سخت بسته بود ولیک
ز دستبرد غم این قفل استوار شکست
هواى یار و دیارم ز سر نشد ، هر چند
دلم ز فرقت یار و غم دیار شکست
زیاد من نرود لحظه‏ هاى صحبت دوست
اگر چه عهد مرا خود به یادگار شکست
ز تندرستى من، رنج حادثات نکاست
که سخت پشت مرا بار انتظار شکست
رواج کارِ فضیلت طمع مدار، ادیب
کنون که رونق بازار اعتبار شکست

پيام فردوسى

در آبان‏ماه ۱۳۶۵ به قصد بیدار کردن عواطف ملى
ایرانیان و پایدارى آنان در برابر حوادث سروده شده و
در مجله آینده درج گردید.

پیام فردوسى

شبى بس دژم روى و ناخوش جبین

شبه گونه دیدار و رخ پر زچین

سپهر آشیان مرغ زرّینه بال

فرورفته در چاه مغرب غمین

به تابوت قیرین فروخفته ماه

پرستندگانش به ماتم قرین

سیه پوش در سوگ ماه اختران

چو ناهید سرداده بانگ حزین

غریو دد از جنگل دور دست

درافکنده بر کوه و صحرا طنین

توگویى زکیوان گرفته است وام

همه تیرگى‏ ها شبى این چنین

شدم زى سراپرده خویشتن

غم آشام و غمناک و اندوهگین

دژمناک از احوال این بوم و بر

دل افگار از اندوه ایران زمین

فتادم به بستر پراکنده دل

گران خواب را دیدگانم رهین

چو بگذشت پاسى زخفتن مرا

به خواب آمدم رادمردى گزین

گرانمایه «فردوسى» رادفر

حکیم سخندان گُردآفرین

چو دید از غمم زار و آشفته گون

مرا گرم بنواخت آن نازنین

بپیمود بر من ز صهباى مهر

نوازشگرى را یکى ساتکین[۱]

ز خود گفت و آن روزگار دراز

که شد در وطن خون‏ وخوارى عجین

بگفتا که در عهد من کس نبود

خبردار از ایران و فرّ مهین

پس از حمله دیو خو دشمنان

برین اورمزدى دِژِ آهنین

نماند از وطن فرّ و فرهنگ و نام

برفت از میان زیب و آذین و زین[۲]

درین ایزدى مرزوالانشان

درین مینوى قوم بالانشین

ندیدم به جز ریو و نیرنگ و رنگ

ندیدم به جز جنگ و آشوب و کین

ز خود رفته، بیگانه با خویشتن

تهى گشته از فکر وراى رزین

به خِفّت گراییده خوى مِهى

به سستى خرامیده گام متین

نه کس واقف از فرّه «کیقباد»

نه کس آگه از دوده «کى پشین»

نه یکره ز «رستم» خبر بود هان

نه یکجا ز «خسرو» نشان بود هین

نه از جنگ و آویزِ ایران‏ سپاه

نه از شور و آشوب «خاقان چین»

به هر مرز کشور امیران تر

کز سوى خلافت به مسند مکین

به حلقوم خلقى فرو برده چنگ

به عنوان آیین، به نیرنگ دین

هم از کفر خویى زده پشت پاى

به آیین اسلام و کیش مبین

به زه کرده خونخوارگى را کمان

به ره کرده غارتگرى را کمین

کشیده به ره دامن از راستان

فشانده برآیین و دین آستین

در اقطار کشور کران تا کران

حکومت به‏ دست «یَنال» و «تکین»[۳]

همه چاردیوار این مرز و بوم

فرو ریخته در شهُور وسِنین[۴]

وطن چون یکى لاشه لخت لخت

خورشخانه کرکسان لعین

هماهنگى ترک و تازى بهم

در ایران برآورده واى واَنین[۵]

شده چیره فرهنگ تازى بر آن

همه پارسى‏ نامه‏ ها خوار ازین

به نزد تعصب‏ گرایان دون

چه گلزار ایران چه یک پارگین

نَبهره[۶] گروهى خرد باخته

نه بشناخته  دی مه از فرودین

***

من این دیدم و خامه برداشتم

به امید دادار جان آفرین

عنان پیچِ طبعم گران زد رکاب

براسب سخن چون فروهشت زین

مبادا کزین آرمانى هدف

به سوداى مالم کس آید ظنین

به شهنامه سرکردم از باستان

بسى داستان‏ها خوش و دلنشین

دلاراتر از نغمه «باربد»

طرب‏ زاتر از زخمه «رامتین»[۷]

حصارى عروسانِ اندیشه را

شده جان ‏پناهى و حصنى حصین[۸]

گهرها شمردم بر ایرانیان

چو گنجورى از گنج‏هاى دفین

دمیدم به تن روح مردانگى

خود این قوم را بادَمِ آتشین

چو دادَمْش برگ هُویّت به دست

شناساى خود گشت و نام و نگین

زِ میشِ چراگاه کردم پدید

دمان ببرِ کهسار و شیرعَرین[۹]

هم از کبک و درّاج کردم عیان

عقاب قوى چنگ و بازِ خَشین[۱۰]

***

پیام من اینک به ایرانیان

به ویژه جوانان راد و وزین

که فرض است پاس وطن برشما

به فرمان وجدان، به حکم یقین

شما زادگان فریدون فرید

فزونمایه از دوده «آبتین»[۱۱]

سزدگر به نیروى ایمان و عزم

شود بوم و بر چون بهشت برین

سزد گر شود کشور از کشت و کار[۱۲]

سراسر گل و سبزه و یاسمین

ز فرهنگ ملّى بدارید پاس

که هست این بنا را چورکنى رکین

همانا زبیگانه فرهنگ نیز

سزد نوع شایسته را دستچین

زبان «درى» را زهرسان گزند

نگهداشت باید چو دُرّى ثمین

نگهبانى از مرزهاى وطن

بود جاودان در خور آفرین

سوى علم و صنعت گشایید چشم

که روشن کند دیده نیک بین

زآداب دیرین متابید روى

چو «نوروز» و آن سفره «هفت سین»

کس ار نیستش عِرق ملّى به تن

بخوانید بیگانه وارش جبین!

به یکرویه سازید کار از خرد

سر افشانده بر طارم هفتمین

روا نیست جز تکیه برکردگار

که اویست هنگام سختى معین

«ز فردوسیَ ام» گوش عبرت شنود

سخن‏هاى شیرین‏ تر از انگبین

پیام‏ش به جان بازگوید «ادیب»

چنان چون روایت گزارى امین

 

============================

[۱]. ساتکین: جام با ساغر شراب

[۲]. زین: زینت، زیور در عربى زِین است

[۳]. ینال و تکین: لقب سرداران و امیران ترک

[۴]. سنین: سال‏ها

[۵]. انین: ناله

[۶]. نبهره: زیانکار

[۷]. رامتین: موسیقیدان دربار خسروپرویز

[۸]. حصین: استوار

[۹]. عرین: بیشه

[۱۰]. بازخشتن: باز سفیدرنگ

[۱۱]. آتبین یا آبتین: پدر فریدون

[۱۲]. کار: در این‏جا از کاریدن به معنى کاشیدن است. کِشت‏کار: زراعت.

فردوسى و شاهنامه

«سخنرانی در دانشگاه سنندج»
واژه شاه در لغت به معنای بزرگست و شاهنامه یعنی دفتر بزرگ که در آن ذکر شاهان هم هست. این دفتر بزرگ دربردارنده ویژگی‏هایی است که در هیچ کتاب دیگر پارسی این جامعیت و فراگیری از جهات گوناگون در فرهنگ کلی ِ یک ملت دیرینه سال و حیات ملی یک کشور باستانی وجود ندارد. محتوای این دفتر بزرگ به حدی گوناگون و گسترده است که پژوهشگران پرحوصله سال‏ها باید در آن تحقیق کنند و از جهات مختلف به بررسی بپردازند و از این اقیانوس بی‏کران حکمت و فضیلت گهرهای آبدار و لآلی شاهوار به چنگ آورند.
قطع نظر از این که شاهنامه آئینه سراپا نمای فرهنگ، هنر، دانش، آداب و اخلاق و آیین‏ های اقوام مختلفی است که ملت ایران را موجودیت بخشیده ‏اند و همه تجلیات حیاتی یک توده بزرگ آدمی را جابه‏ جای خود، فرا روی انسان می‏گستراند، کلیه ملکات راسخه ملی و منش‏ها و حماسه‏ ها و جانبازی‏ها و قهرمانی‏ها و هنرها و ادبیات ما نیز از شاهنامه فردوسی تأثیر پذیرفته است. توفیقی که فردوسی در به پایان رساندن حماسه ملی خود حاصل کرده برای ملت ایران بیش از اندازه ارزشمند است و در برابر همه گرفتاری‏ها و بدبختی‏ های خانمان‏ برانداز که در درازنای زمان‏های گذشته گریبانگیر این ملت رنج‏دیده گردیده. این یک حادثه شادی‏ بخش وامیدپرور است که در روحیه ایرانیان، سرسختی و مقاومت و پایداری دلیرانه پدید آورده و این امیدواری و استقامت نگذاشته است که این ملت قدیم و قویم از پای درآید و به سیه چال‏ه ای نابودی کشانده شود. شاهنامه بدون اغراق شناسنامه ایرانی و مایه سربلندی و گردنفرازی اوست و به اعتبار این شناسنامه متقن و استوار است که هویت واقعی او روشن می‏گردد. و با اتکا به این هویت درخشان است که اقوام ایرانی به گونه یک ملت، قرن‏ها با هم احساس بستگی و پیوستگی کرده و طوفان‏های خانه‏ برافکن را از سر خود گذرانیده ‏اند.
اگر با دقت به چگونگی پدید آمدن شاهنامه بنگریم در می‏ یابیم که آماج اصلی فردوسی در آفرینش کتاب ورجاوند خود تاریخ نویسی نبوده است بلکه او می‏خواسته است با در نظر گرفتن اوضاع زمان و چیرگی ترک و عرب بر ایران و خوارمایگی حاصل از شکست یک ملت پیشینه ‏دار، اسطوره‏ های ایرانی را زنده کند و با پرداختن به حماسه‏ های ملی، آن هم با جوش و خروش و فرّ و شکوه شاعرانه و نیز با پاسداشت زبان پارسی و پیش‏گیری از ترویج زبان عربی به رَغْم ِ بزرگانی که کتاب‏های خود را به این زبان می‏نوشتند کاری بزرگ و پایدار انجام دهد و به این ترتیب انتقامی از متجاوزان به این سرزمین اهورایی بگیرد. متأسفانه بسیاری از کسان هستند که اسطوره‏ های شاهنامه را افسانه و دروغ می‏پندارند و بدون مطالعه دقیق در نظام پیدایی آنها نسنجیده اظهارنظر می‏کنند در صورتی که اسطوره ‏های شاهنامه برعکس بسیاری از اسطوره‏ های ملت‏های دیگر به یک بُن مایه تاریخی راه می‏برد چنانکه زندگانی انسان اولیه را بطور منظم از آماده کردن نیازمندی‏های نخستین چون خوراک و پوشاک تا تهیه آلات و اسباب زندگی و پرداختن به کشت و کار و کوچ کردن به جاهای آباد و به تدریج رسیدن به ضرورت شهرسازی و شهرنشینی و آموختن خط و خواندن و نوشتن و برقرار کردن حکومت پادشاهی شرح می‏دهد.
این اسطوره‏ های آموزنده درس‏هایی است که در یک جامعه تمدن خواه و کمال‏ طلب تدریس می‏شود و از آزادگی و نجابت و مردانگی مایه می‏گیرد. فردوسی خود در این باره می‏فرماید:
تو این را دروغ و فسانه مدان به یکسان روش در زمانه مدان
ازو هرچه اندر خورد با خرد دگر بر ره ِ رمز، معنی برد
ولی ناگفته نماند که از ویژگی‏های اسطوره ملبس بودن آن به لباس روایات غیرعادی و غیرطبیعی است و خواست‏های رؤیایی آدمی را که در نهانگاه ضمیر ناخودآگاه او وجود دارد اقناع می‏کند. از نظر تأثیر در تربیت و اخلاق و علم معاشرت هم شاهنامه دربردارنده اندرزهای بسیار گرانبهاست و آموزش‏های اخلاقی را در بیت‏های پراکنده خود در جای جای داستان‏ها و رخدادهای تاریخی به خواننده القا می‏نماید. در هفت بزم انوشیروان با بزرگمهر این موضوع به شیوه دلپسند، طبع و ذوق پژوهنده را اقناع می‏کند.
از جهت ملیت‏ پروری و حفظ عواطف ملی شاهنامه بزرگترین کتابی است که درس وطن پرستی و حمیت قومی را به ما می‏آموزد و با یادکرد سرگذشت نیاکان و قهرمانی‏های آنان، ما را به جانبازی در راه میهن برمی‏انگیزد. شاهنامه از بابت تقویت غرور ملی و همه صفات قهرمان‏پروری کتابی است غنی و شروط قهرمان شدن و وظیفه‏ های قهرمانی را به نحو شایسته‏ ای بیان می‏کند به همین جهت در طی سده‏ های گذشته پهلوانان ایران و عیاران و ورزشکاران اصیل می‏کوشیده ‏اند که به آنان تأسی جویند.
یکی از انگیزه‏ هایی که می‏توانسته وجدان بیدار این مرد گرانپایه را خرسند گرداند، زنده کردن زبان و ادب و کُلاً فرهنگ ایرانی و دمیدن روح وطن‏ دوستی در ایرانیان بوده است چنان که گوید:
چو این نامور نامه آید به بُن ز من روی کشور شود پرسخن
بسی رنج بردم درین سال سی عجم زنده کردم بدین پارسی
نمیرم ازین پس که من زنده‏ ام که تخم سخن را پراکنده ‏ام

فردوسی در پی‏گیری این هدف، چون دریافته بود که پیروزی تازیان بر ایران سرانجام موجب خواهد شد که زبان عربی با تأکید خلیفگان عباسی و فرمانبرداری برخی از امیران فرصت‏ طلب و ترک‏ نژاد، به تدریج زبان رسمی ایرانیان گردد و با ناخرسندی از این که بزرگان علم و حکمت کتاب‏های خود را به زبان عربی می‏نوشتند، برای زنده نگاه داشتن زبان فارسی و گسترش دامنه آن بسیار کوشید و ازین بابت منشأ بزرگترین خدمات در حفظ زبان فارسی و ترویج آن گردید. این استاد بزرگ به‏ قدری پای‏بند به این هدف بوده که تعمدا سعی کرده است واژه ‏های مهجور مانده پارسی و اصطلاحات و کنایات مشهور و غیرمشهور را در ابیات شاهنامه بگنجاند و ترکیبات فراوانی را به مدد ذوق و قریحه تابناک خود بسازد و به گنجینه واژه‏ های پارسی سپرده بر غنای این زبان فاخر بیفزاید.
وجود شاهنامه در ترویج و ترقی خط و نقاشی هم بسیار مؤثر بوده است زیرا در طی سال‏ها شاهنامه‏ های متعددی را خطاطان با خط خوش نوشته و نگارگران تصویرهای مختلف و صحنه‏ های آن را به زیور نقش آراسته‏ اند. یک نمونه ممتاز آن شاهنامه شاه ‏تهماسبی‏ ست که نقش  ‏آفرینی کرده‏ اند و این شاهنامه که با هدایای دیگر به مناسبت صلح میان ایران و عثمانی از طرف شاه تهماسب به دربار سلطان سلیمان قانونی اهدا گردید به منزله افسری مرصع بود که بر تارک دیگر نفایس می‏درخشید و ارسال آن با پیشکش‏های دیگر موجب صلحی درازمدت از سال ۹۶۰ تا ۹۸۴ «هـ . ق» بین دو کشور گردید. همان‏طور که اشاره شد افزون بر نقاشی، شاهنامه در تعالی و پیشرفت خط هم بسیار مؤثر افتاده است زیرا به دستور قدرتمندان و مالداران هر زمان، خوشنویسان برای کتابت شاهنامه دست به قلم می‏شده‏ اند و رواج این کار موجب ترقی خوشنویسی و تنوع سبک‏های آن گردیده است. شاهنامه بایسنقری در عهد تیموری به خط «جعفر بایسنقر» و شاهنامه «ایلخانی» در دوره قاجار به خط «داوری» از آن جمله است. خوشبختانه این موضوع در زمان ما هم مانندهایی پیدا کرده است.

مقام فردوسی از نظر آرمان‏گرایی نیز بسیار بلند است و این شرط نخستین برای یک شاعر بزرگ است چنانکه شاعران عالیقدر همه دارای آماج فکری مشخصی بوده و پیوسته آن را دنبال می‏کرده ‏اند مانند سعدی که تربیت اخلاقی را هدف خود قرار داده یا مولوی و سنایی و عطار که در تکاپوی عرفان و تمثیلات عرفانی میدان داری می‏کرده ‏اند و یا حافظ که هدفش انتقاد از اوضاع زمان خود و رسوا کردن ریاکاران و زاهدان عوام فریب بوده است. در این آرمان‏گرایی فردوسی هدف خود را احیای ملیت و بزرگداشت یک ملت دیرینه سال و نیرو بخشیدن به عواطف قومی و ملی قرار داده و دلبستگی به این آرمان مقدس مایه پیروزمندی او در به پایان رساندن شاهنامه و آفرینش یک حماسه بزرگ ملی گردیده است.
فردوسی به منظور این که در ایران قهرمانان سترگ و وطن‏ خواهان بی‏باک پدید آید تا در روزگاران آینده در برابر دشمنان وطن بتوانند پایداری کنند درباره قهرمانان باستان و دلاوری‏های آنان داد سخن می‏دهد و دلیری‏ های آنان را نیکو می‏ستاید چنان که فرماید:
به یک روی جستن بلندی رواست اگر در میان دَم اژدهاست
چنین گفت مر جفت را نرّه شیر که فرزند ما گر نباشد دلیر
ببرّیم از مهر و پیوند، پاک پدرش آب دریا و مادرش خاک
از قول جهان پهلوان رستم چنین گوید:
من و رخش و کوپال و برگستوان همانا که دارند با من توان
دل و گرز و بازو مرا یار، بس نخواهم جز ایزد نگهدار، کس
جهان آفریننده یار منست دل و دست و بازو حصار منست
چنانکه پیشتر از این گفته شد شاهنامه در رعایت آداب اجتماعی مطالب فراوان دارد. از آن جمله هنگامی که رستم پیش از شروع جنگ با اسفندیار به دیدار وی می‏رود، اسفندیار جای نشستن رستم را در سمت چپ خود قرار می‏دهد و این به

«تهمتن» برمی‏خورد و اعتراض می‏کند و اسفندیار ناگزیر او را در دست راست می‏نشاند و سپس فرمان می‏دهد تا کرسی زرّ برای نشستن رستم بیاورند.
به آرام بنشین و بردار جام ز تندی و تیزی مبر هیچ نام
به دست چپ خویش برجای کرد ز رستم همی مجلس آرای کرد
جهاندیده گفت این نه جای منست به جایی نشینم که رای منست
تهمتن بفرمود کز دست راست نشستن بیارا چنان کِت هواست
چنین گفت با شاهزاده به خشم که آیین من بین و بگشای چشم
سزاوار من گر تو را نیست جای مرا هست پیروزی و هوش و رای
وز آن پس بفرمود فرزند شاه که کرسىِّ زرین نهد پیشگاه
بیامد بر آن کرسی زر نشست پر از خشم و بویا ترنجی به دست
درین جا فردوسی حالت رستم را نیز که خشمگین است و برای انصراف از غضب، ترنجی بویا در دست گرفته می‏بوید مجسم می‏کند.
فردوسی تکیه گاه روحی ایرانیان را در طی زمان‏ها هنگام پیروزی‏ها و شکست‏ها، یزدان پاک می‏داند و به همین جهت در سرتاسر شاهنامه یکتاپرستی و یزدان‏شناسی و پشتوانی ِ دادار را راه رستگاری می‏شناسد و ایرانیان را به یزدان پناهی فرا می‏خواند.
سوی آفریننده بی‏نیاز بباید که باشی همی در گداز
ز دستور و گنجور و از تاج و تخت ز کمی و بیشی و ناکامْ ‏بخت
هم او بی‏ نیاز است و ما بنده‏ ایم به فرمان و رایش سرافکنده‏ایم
از ویژگی‏های شاهنامه مردم ‏پسندی آن است زیرا این کتاب که اثری‏ست از لحاظ شعر و ادب در جایگاه بسیار بلند و باید در دانشگاه‏ ها به وسیله استادان شاهنامه پژوه تدریس شود، با این حال در طی سالیان دراز مورد اقبال و توجه عوام مردم بوده و در سیاه‏ چادرها، قهوه‏ خانه ‏ها و جاهای غیرفرهنگی خواندن و شنیدنش خواستاران بسیار داشته است. فراخ‏ دستی فردوسی در روان‏شناختی و جامعه‏ شناسی موجب آن شده است که در ذکر رخدادهای قهرمانان خود توسن بیان را به گونه‏ ای جولان دهد که خواننده رویداد وقایع را در زمانی نزدیک به زمان خود و تا حدی آشنا به ذهن احساس کند برخلاف اساطیر یونانی که این قهرمانان از خدایانند و آنچه درباره آنان گفته می‏شود بسی دور از ذهن و زمان جلوه می‏نماید.
توجه به مردم ‏سالاری از مختصات شاهنامه است درین کتاب شاهنشاهان هنگامی مورد تکریم و بزرگداشت می‏باشند که بر شیوه داد و دهش و پاسداری از مصالح کشور فرمان برانند وگرنه در صورت ستمگری و هوسناکی و خودکامگی از اعتبار شهنشاهی فرو می‏افتند و در برابر آنان قیام ملت و دادخواهی و پیکار با روش‏های اهریمنی پادشاه تجویز می‏شود به طور کلی پهلوانان و دلاورانی که در راه پاسداری میهن جانفشانی‏ ها کرده و هزینه‏ های گزاف پرداخته حق داشته‏ اند در هنگام لزوم به شاه اندرز دهند و حتا در خیره ‏سری‏ها و نابجاگویی‏ها، او را سرزنش کنند چنان که در یک برخورد ناشایسته که کیکاووس با رستم پیدا می‏کند جهان پهلوان با لحن تند و سرزنش‏ آمیزی به او چنین می‏گوید:
تهمتن برآشفت با شهریار که چندان مدار آتش اندر کنار
همه کارت از یکدگر بدترست ترا پادشاهی نه اندر خورست
چو خشم آورم شاه کاووس کیست چرا دست یازد به من توس کیست
نشاندم بدین تخت من کیقباد چه کاووس دانم چه خشمش چه باد
این در مورد شاهان تندخوی خودرأی است ولی نگاه فردوسی نسبت به پادشاهان مردم ‏نواز و دادگستر، توأم با احترام بسیار و تکریم است.
برخی از اهل سخن و سخندان فردوسی را بزرگترین شاعر ایران می‏دانند و برخی از شاعران دیگر را بدین عنوان نام می ‏برند اما آنچه جای سخن نیست فردوسی بزرگترین شاعر ملی ایرانست زیرا هدفش زنده کردن هویت فراموش شده ملت است که پیروزی تازیان بر او تحمیل کرده بود.

او نخستین شاعری است که برخلاف همه گویندگان پیش، نام وطن یعنی ایران را علم کرده و میهن‏ پرستی را صدها سال پیش از همه ملت‏های جهان به عنوان یک وظیفه ملی لازم شمرده است. او اولین شاعر سیاسی است که برای هماوردی با ترک و تازی که زخم‏ها به پیکر ایران زده و مردم با سلاح نتوانسته بودند تلافی کنند وی با قلم تلافی شکست را به نتیجه رسانیده است و از اینرو عظمت خدمتش از مجموع خدمات بزرگان ایران پاینده ‏تر و برتر است.

نثر