ساز نسیم

بهار است و هنگامه ناز و نوش

کرا هست گوش نصیحت نیوش؟

هوا بر خروشد چو غرّان پلنگ

ز سرمستى ابرِ سنجاب پوش

ز رقص درختان به ساز نسیم

نواى خوش از سر بَرد عقل و هوش

ز میخوارگان زآنسوى باغ و راغ

به گوش آید آوازه نوش نوش

دمد در تن مرده شوق حیات

مسیحا نفس باد هنگامه کوش[۱]

بهاران دهد جلوه بر زندگى

بدان‏سان که نقش ‏آفرین بر نقوش

به عیش مُهنّا[۲]، برافروز چهر

به ساز دلارا، بیاراى گوش

به هر قیمتى هست باید خرید

طرب را ز دکّان شادى فروش

سزد گر به نوروز گیریم جشن

به یاد جم و کورش و داریوش

خموشى چرا بایدم این زمان

کز انبوه مرغان برآمد خروش

ز شعر نکو سفت باید گهر

که شَعرا[۳] کند رشته سان در گلوش

سخن باید آنسان که دیوار و در

زاحسنت گفتن نماند خموش

بشکرانه عیش، بارى رواست

که بر دارى از خلق بارى ز دوش

دیارى که از رادمردان تهى ‏ست

همانا بود جنگلى پر و حوش

بیندوز بس توشه از کار خیر

ازآن پیش کز کف دهى تاب و توش

به جز در ره عشق و ایمان متاز

به ‏جز در پى صدق و احسان مکوش

تو را گر به یزدان پناهى، «ادیب»

نوید سعادت فرستد سروش
=============================

[۱]. هنگامه کوش: هنگامه گیر

[۲]. مهنّا: گوارا، با لذت

[۳]. شعری: نام ستاره‏اى است. در فارسى شعرا نوشته مى ‏شود.

IM000346.JPG

لعل سخنگو

هر کجا بینم گلى، یاد آورم روى تو را
سنبل آرد پیش رویم تاب گیسوى تو را
نوگل شاداب را دیدم به رنگ و بوى تو
مى ‏روم در بوستان تا بشنوم بوى تو را
حالتى دارى به چشمانت که بى ‏تابم کند
بر نتابم آن اشارت‏هاى ابروى تو را
کى توانم شد خریدار سر زلفى دگر
من که نفروشم به صد جانانه یک موى تو را
راست بر دارم قدم را راه وصلت بى ‏خلاف
گر چه پیچاپیچ بینم کوى دلجوى تو را (ادامه…)

dore-laleh

دور لاله

چمن خوش است و هوا خرّم و بهارى خوش
خوش آن که هست در آغوش گلعذارى خوش
شکوفه جلوه به گلزار و بوستان بخشید
شکوفه ‏زار بود چون کنار یارى خوش
کنون که لاله خوش آمد به باغ و بزم ‏آراست
خوش است با تو تماشاى لاله ‏زارى خوش
کنون که سال نو آمد به روزگار، پدید
خدا نصیب کند بر تو روزگارى خوش (ادامه…)

رمز کیمیا

در سراچه محنت، رحمت از خدا خواهم
فتح باب دولت را، دست درگشا خواهم
حاجت ار مرا باشد، پیش کس نخواهم برد
رفع هر نیازى را از در خدا خواهم
بر سریر قدرت‏ها رخ نسایم از حشمت
بهر جبهه ‏فرسایى، عرش کبریا خواهم
چهره ‏اى غریبم من، گر چه در وطن باشم
دفع رنج غربت را روى آشنا خواهم
گر چه بهر درد خود کوشم از پى درمان
لیکن اندر این کوشش از خدا شفا خواهم
هر که را که پى جویى، در جهان بقا خواهد
من همه وفا جویم، من همه صفا خواهم
زیر بار گردون هم طبع من نخواهد رفت
ناکسم گر از دونان رمز کیمیا خواهم
گرچه ناروا دانم اختیار خودکامى
در پناه استغنا، کام خود روا خواهم
بار منّت کس را دوش من نخواهد برد
منّت از ز سر باشد، دوش از آن رها خواهم
هر غزل که بنماید از حجاب طبعم رخ
گویدم «ادیب» آن به کز تو رو نما خواهم

خلعت ناز

مرا که بِه ز تو یارى و غمگسارى نیست
چه غم که محنت ایّام را شمارى نیست
گَرَم چو گل ننوازد نسیم رأفت دوست
مرا سرور و نشاطى به نوبهارى نیست
به شهر عشق کسى را که چون تو یارى هست
عجب مدار، که پرواى شهر یارى نیست
من و گریختن از فتنه ‏ها، به دامن دوست
که مأمنى به جهان چون کنار یارى نیست
غبار حادثه برخاست از کرانه دشت
ولى دریغ، نشانى ز شهسوارى نیست
به عشق پیچم و گیرم ز شعر، خلعت ناز
که بهر شاعر از این خوب‏تر شعارى نیست
مخور فریب زر و زور مردم آزارى
که حاصلیش به جز ناله ‏هاى زارى نیست
رموز دهر نگنجد به عقل ناقص ما
که جاى خلق جهان در تُنُک حصارى نیست
ولیک با همه نقصان ز بهر سنجش‏ ها
به غیر عقل، ترازوى راستکارى نیست
میان مرز بد و نیک، حایلى نبود
چو بهر مأخذ و معیار، اعتبارى نیست
«ادیب» را چه به از نام نیک و دفتر شعر
که بهر او به از این، هیچ یادگارى نیست