شعر واره فردوسی
به باژتوس
طفلی زاد ازمادر
نژادش همچوقلبش پاک
همانا تحفه افلاک
ببالید اندرآن آبادی وشد سروری
با طبع اتشناک
به پویش رهروی چالاک
به کارکشتورزی بود دهقانی به نازونعمت آسوده (ادامه…)
اديب برومند
به باژتوس
طفلی زاد ازمادر
نژادش همچوقلبش پاک
همانا تحفه افلاک
ببالید اندرآن آبادی وشد سروری
با طبع اتشناک
به پویش رهروی چالاک
به کارکشتورزی بود دهقانی به نازونعمت آسوده (ادامه…)
شبـــی داستـــان گستـــر و دیـــرپـــــای
بــه زیبـنـــده آییـــن فــراگیــــرجـــای
فـــروگستــرانیــــــده بــــرکــوه و دشت
یکی پهـــن دامــن بـــه جــای نشـسـت
از آن زایــــش فـــــرخ دیــــــربـــــــاز
بــه دیگــرشبـــان ســـرفــرازان بنــاز
ز زایــیـــــدن مهـــــرگیـــتـــــی فــروز
شــده نـــاز پیــونــــد و فرخنـــده روز
فـزون تـــر ز شبهــــای دیــگـــربلنــــد
بـــه پـــایـــــان آذرمــــه ســـردخنــــد
مـن انــــدریـــکـــی روستــــای کهـــــن
بــه شش ســـالـــگـــی شــاهـد انجمـن
پـــدربـــــود و مــــادر فــــراخــاستـــــه
یکـــــی خــانگـــــی بـــزم آراستــــــه (ادامه…)
اى آن که نگاه تو بردهست ز دل تابم
زان زلف خم اندرخم، در پیچم و در تابم
اى آمده در خوابم تابنده رخت شبها
دور از تو به تنهایى بىخوابم و بىتابم
این گونه که دمسازم با یاد تو روز و شب
یک دم نبود تابم، یک شب نبرد خوابم
عشق است چو دریایى، من سُخره[۱]ى امواجش
هر لحظه بر آشوبد اندیشه غرقابم
هرکس که کُشد صیدى، زان پیش دهد آبش
تو مىکشى از چشمت، وز لب ندهى آبم
اى ماه! بتاب امشب کز لوحه دل شویى
گَرد غم مهجورى، در چشمه مهتابم
مستم کن و مدهوشم در پاى گل و لاله
گاهى ز لب لعلت، گاهى ز مىِ نابم
تابان گهرى دارم، در مخزن دل پنهان
آخر به که بسپارم، این گوهر نایابم؟
من مرغ نواخوانم، دمساز «ادیب» اکنون
سوى تو گشایم پر، اى گلبن شادابم
[۱]. سُخره: دستخوش.
گر دستِ در گشاى، کند همرهى مرا
در بارگاه دوست، کند درگهى مرا
پُر وحشت است وادى ابهام چون و چند
اینجا مباد در ره حق، گمرهى مرا
راهى به سوى کعبه مقصودم آرزوست
تا بخت، بنده گردد و دولت رهى مرا
از «من» چنان پُرم که گرانى کنم به خویش
کو دست عشق تا کند از من، تهى مرا
آزادگى کجاست؟ که آرد فراغتى
از کجروان، به سایه سرو سَهى مرا
نازم به حکمرانىِ ملک غنا، که کرد
بىاعتنا به افسر شاهنشهى مرا
ملک رضاست در خور آزادگان «ادیب»
اینجا خوش است منصب فرماندهى مرا
دلم گرفته به حدّى که جاى شَکوا نیست
ز بهر شرح ملالم، زبان گویا نیست
هواى سیر و سیاحت گشاده رویان راست
دل گرفته ما را هواى صحرا نیست
چرا چو ابر نگریم، که جلوه هاى شباب
به خنده برق صفت درگذشت و پیدا نیست
چرا ز غصه ننالد به سان مرغ اسیر؟
دل است در قفس سینه، سنگ خارا نیست
به کام خصمِ دنى شد، جهان دون پرور
چرا که غیر دنائت به طبع دنیا نیست
بساط عیش به پا کن، چو دسترس باشد
بسا که فرصتى امروز هست و فردا نیست
گهى به خواهش دل گوش کن که با دشمن
مدارِ حسن سیاست، به جز مدارا نیست
مشو فریفته عشوههاى منصب و جاه
که این فریب سراب است و موج دریا نیست
صفاى خاطرم از حسن روى اوست، «ادیب»
که باغ، بىرخ گل در خور تماشا نیست