بي ديدن تو دل را تاب و توان نباشد

نبوَد به تن تواني، تابي به جان نباشد

آن كيست در نگاهت كافسانه ها سرايد

هر چند بهر گفتن هيچش زبان نباشد

اي جان فداي رويت كز گل بَرَد گرو را

يك گل بدين لطيفي در بوستان نباشد

بر روي من نگاهت، بر روي تو نگاهم

هرگز كجا توان گفت هم داستان نباشد؟

عكس تو قاب كردم در چارچوب قلبم

جز در رواق چشمم جا بهر آن نباشد

نبضم زند بسي تند، داغم در اشتياقت

تب گير عشق را گو، خود در دهان نباشد

صياد آنچنانم كرد آشيانه ويران

كامّيد بازسازي بر آشيان نباشد

جانمايه ي هنر چيست جز درد و عشق و مستي

گر اين سه بر كنار است آن در ميان نباشد

جز با هدايت حق كاري نرفت از پيش

كاش اين خجسته اختر از ما نهان نباشد

باشد ترانه پرور طبع اديب آري

بي شور نغمه خواني، آب روان نباشد

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *